<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سخن گاه</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 23 Nov 2009 10:43:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مشاهده</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-262.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=justify&gt;یکی از اساتید ارجمند همسر (استاد درس روش تحقیق کیفی) به دانشجویان سفارش کرده است که در کوچه و خیابان، و در هرجا، حوادث پیرامون خود را به دقت مشاهده کنند و آنها را توصیف و ثبت کنند و به عنوان تکلیف درسی با خود به کلاس ببرند. توفیق اجباری مشاهده ای که شرحش را می خوانید، بهانه ای شد که بعد از ماهها، باز در سخن گاه حضور یابم.&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عصر روز سه شنبه 26/8/88 از منزل دایی به راه افتادم تا حدود ساعت 4 بعدازظهر میدان انقلاب باشم. حدود 4، کلاس همسر در دانشکده علوم اجتماعی (واقع در امیرآباد) تمام می شد و قرار بود میدان انقلاب به من ملحق شود و تا ساعت &lt;U&gt;9&lt;/U&gt; که بلیط قطار برای برگشت به یزد داشتیم، خودمان را سرگرم کنیم که یک رفت و برگشت بی حاصل و وقت گیر تا شمال شهر(منزل دایی) گردن مان نیفتد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حدود  5/2 شروع کردم به بستن چمدان و ۲:45 دیگر راه افتاده بودم. به خاطر خلوت بودن مسیر، تخمین بیش از یک ساعته ام برای رسیدن از چهارراه پارک وی به میدان انقلاب درست در نیامد و 3:35 به میدان انقلاب رسیدم. کیف دستی ام پر از کتاب و کاغذ بود و چمدانمان هم پر از لباس و وسایل و نسبتا سنگین. برای همین مجال چندانی برای حرکت نداشتم و باید جایی ثابت می ماندم تا از زحمت حمل ثقل در امان بمانم. آن دور و حوالی هم نیمکتی و یا جایی برای نشستن نبود. این شد که کنار پیاده رو ایستادم و کیفم را روی چمدان گذاشتم و بنایم بر این شد که نیم ساعتی را به همین شکل منتظر بمانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لحظاتی که گذشت و خودم را یافتم، دیدم پشت به دیوار داده ام و در چندمتری یک متکدی رو به پیاده رو و مردم ایستاده ام!! ابتدا از چنین همجواری ای ناخشنود شدم و سعی کردم از او فاصله بگیرم و برای خودم تمایزی ایجاد کنم. اما به سرعت نگاه عابران نظرم را جلب کرد که گویی احساس تمایز مورد نیازم را کاملا به من منتقل می کردند. همیشه شهروندان تهرانی را اینگونه تصور می کردم که با عجله و بی حوصلگی و بی توجهی و بی اعتنایی به اطراف، در خیابان ها تردد می کنند و برایم بسیار جالب و عجیب بود که چشمهای عابران به شدت به دور و بر، گردان و نگران بود و کاملا متوجه اطراف بود. ( که مثالش را خواهم گفت)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باری؛ لباس نسبتا آراسته و کیف و چمدانم که کنارم بود، گویاتر از آن بود که بخواهد لحظه ای طول بکشد تا تمایز مرا با گدای مذکور در چشم عابران _ یا بهتر بگویم _ بینندگان، آشکار کند. این بود که با آرامش و با تاسی به عابران، من هم به بیننده ای جستجوگر تبدیل شدم. و کم کم نظرم به رفتار گدای مذکور جلب شد و نیز رفتار عابران با او. ایشان که از اینجا به بعد با &quot;آن مرد&quot; یا چیزی شبیه این از او یاد می کنم، مردی حدودا 55 تا 60ساله بود که قد متوسط یا تقریبا کوتاه و صورت و اندامی لاغر داشت و موی سر و ریشش کوتاه و جوگندمی بود. لباس و کفشش نسبتا کهنه اما سالم و معمولی بود. لهجه خراسانی داشت و به سرعت و پرشور حرف می زد و با فنون مختلف عابران پرشماری که از کنارش می گذشتند را به پول دادن دعوت می کرد. تقریبا به ازای هر نفری که از کنارش می گذشت، یکی از جملات سائلانه اش را می گفت. چیزی که برایم جالب بود این بود که با مهارت و سرعت، جملاتش را به تناسب افراد در حال عبور تغییر می داد. جمله اصلی اش این بود که : &quot;به خاطر خدا منو کمکم کنید!&quot; که با اضطرار و احساسات شدیدی ادا می کرد. اما در هفتاد هشتاد درصد موارد، این جمله بنابر تصویری که به طور آنی، از عابران پیدا می کرد، تغییر می یافت. برای افراد مسن یا چند موردی که معلوم بود بیمارند (گردنبند طبی بسته بودند یا گچ به دست داشتند) به شدت از مریضی اش مایه می گذاشت و آنها را برای مشارکت در خرج درمانش به یاری می طلبید . در برابر زنان، گفتن از بچه هایش و گرسنگی و عسرت آنها را باعث جلب توجه و ترحم بیشتر، یافته بود و جوانان _ بویژه دختران جوان و آراسته _ را بیشتر با دعا و طلب رفع بلا از آنان، تحریک می کرد. جالب تر و استادانه تر از همه این که در برابر بعضی افراد کاملا سکوت می کرد و در واقع به زبان و حنجره اش مرخصی می داد. مقداری که دقت کردم دیدم درست است! به نظر نمی رسد این ها به هیچ عنوان اهل پول دادن باشند و به نظر می رسد وجه مشترک این گروه این است که احتمال پول دادنشان صفر است!! می بینید که من هم ناظر معمولی ای نبوده ام و روانشناسی گدایی ام خوب است و اگر روزی کارد به استخوان برسد و نتوانم خودم را راضی کنم که از این دولت جعلی گداپرور، گدایی کنم، در گدایی از ملت مثل همین جناب &quot;آن مرد&quot; موفق خواهم بود!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدت زمان مشاهده من از آنجا که کلاس همسر به طول انجامید، بیش از 80 دقیقه طول کشید. حدود 20دقیقه قبل از اینکه همسر برسد، وقت اذان رسید. همین که پخش پیش خوانی های اذان از بلندگوها شروع شد، جمله &quot; آقا جان دم اذانه ... خواهر من وقت اذانه!&quot; با مظلوم نمایی خاصی بین جملات &quot;آن مرد&quot; گنجانده شد و طرفه آنکه تعداد افراد پول دهنده به شدت افزایش یافت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اکثر افرادی که به &quot;آن مرد&quot; پول دادند، زن بودند! شاید بالای هشتاد درصد. و اغلب آن زنان هم آراسته و با ظاهری مرفه و نه چندان مذهبی. و از میان مردان هم افرادی که به شدت ژیگول به نظر می رسیدند اکثریت داشتند، اما ظاهرشان با آنکه بیانگر نوعی رفاه و مکنت بود، اصلا شبیه آن گروه که معلوم بود پول نمی دهند، نبودند. آخر آنها هم اغلب از میان افرادی بودند که احساس می شد دارا هستند. اما شاید بشود آنها را پولدارهای خشک و بی احساس یا آگاه و منطقی نامید و این پول داده های عزیز را پولدارهای احساسی و نازک دل و تاثیرپذیر! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اشتراکی که بین بسیاری از این گروه پول دهندگان احساس کردم این بود که به نوعی برای پولی که در جیب خود حمل می کردند، زحمت زیادی نکشیده بودند. گویی مفت یافته بودند و مفت می بخشیدند. با آنکه این قضاوت چندان قابل تبیین و قابل دفاع نیست، اما ظاهر و رفتار آن سی- چهل خانم و چند آقایی که در این گروه می گنجند، الآن هم که در ذهنم مرور می شود، به همین نتیجه می رسم و این نیست که فقط حس زمان مشاهده باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند نفری هم اضطرار و نگرانی و اندوه در چهره شان بود که به سرعت توسط چشمان &quot;آن مرد&quot; شکار شد و بیان جملات اختصاصی ای مثل &quot; خدا همه گرفتارها رو نجات بده!&quot; و نظایر این، منجر به پول دادن آنها شد. بیشتر اسکناس های درشت را هم این افراد، به &quot;آن مرد&quot; دادند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته اواخر کار، &quot;آن مرد&quot; با وجود تمرکـــــــز کامل بر عابران، متوجه دقت زیاد من در کارش شده بود و سعی می کرد به تدریج از من فاصله بگیرد و من هم با همان سرعت کم تعقیبش می کردم که این تعقیب و گریز ملایم و نیز آن مشاهد جذاب با رسیدن همسر پایان یافت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* توضیحی که قولش را داده بودم و 2نکته:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این که گفتم عابران با وجود عجله و سرعتی که داشتند، خیلی متوجه و بینا بودند و بناشد مثالش را بگویم، این بود که روی پله سوم مغازه پشت سر من _ که تعطیل بود _ برای حدود 15 دقیقه، دو بچه زیر 10سال با قد وهیکل خیلی کوچک آمده بودند و ضمن خستگی در کردن، پولهایی که از فروش فال حافظ به دست آورده بودند را می شمردند و با هم مقایسه می کردند و برای هم پز می دادند. دختر 86400 تومن فروخته بود و پسر 22000 تومن. اما پسر می گفت که فقط دوساعت است که آمده و اگر او هم از صبح آمده بود، تا حالا 150000 تومن فروخته بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با آنکه محل استقرار این دو کودک پشت سر من بود و به نوعی پشت حجم هیکل بزرگ و کیف و چمدان من سنگر گرفته بودند، اما تقریبا از چشم هیچ عابری دور نماندند و اغلب کسانی که می دیدندشان هم با نگاه و با کلام درباره آنها اظهار نظر می کردند. من داشتم صدایشان را می شنیدم و از جزئیات مقدار پولشان و کاری که انجام داده بودند و زمان و مکان آن مطلع می شدم، اما عابران گویی با مهارت اعجاب انگیزی با یک نظر، همه آنچه من فهمیده بودم  را درمی یافتند. و این، از اظهار نظرهایشان پیدا بود. بعضی درباره عاقبت پول نسبتا زیادی که بچه ها به دست آورده بودند _ و از تعدد اسکناس هاس درشتی که در دست داشتند مشخص بود _ حدس می زدند که مثــلا این پول به دست چـــــه کسانی می افتد و چیزی نصیب خود اینها نمی شود و بعضی فقط فراوانی نسبی پول این بچه ها به نظرشان می آمد و در آن لحظه به بعــــد از آن نمی اندیشیدند.  خیلی از این عابران با نگاه و حرکات صورت و ده دوازده نفری هم با جملات کوتاه، همین احساسات و اظهار نظرها را با من که کنار آنها ایستاده بودم هم در میان گذاشتند! و البته شرح دادم که هویت مستقلم از آن گدا و این بچه ها کاملا آشکار بود!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و اما دو نکته: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این که آن متکدی را &quot;آن مرد&quot; نامیدم، برای خودم دلیل و معنی بسیار پیچیده ای دارد. کلمه &quot;مرد&quot; خصوصا اگر زیاد تکرار شود! بار معنایی خاصی دارد که از یک طرف چندان با موش مردگی ای که ابزار کار آن گدا بود تناسب ندارد. ولی از طرفی هم کاملا پیدا بود که آن شخص متکدی حرفه ای است و چند باری، افرادی که به نظر می رسید کاسب یا دست فروش همان منطقه باشند، می آمدند و با حالت خاضعانه ای با او نجوا می کردند و می رفتند. و خلاصه معلوم بود که با پولی که دارد به این شکل به دست می آورد، اقتداری هم به دست آورده و جایی آن اقتدار را خرج دیگرانی هم می کند. او جایی عزتش را کنار می گذاشت، تا جایی دیگر قدرت داشته باشد. و این فرمولی که &quot;آن مرد&quot; برای خود یافته بود، بسیار عجیب و پیچیده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و دوم تکرار کلمه &quot;پول&quot;. من رفتار عابران دست به جیب را کمک کردن ننامیدم و همه بار گفتم پول دادن! چون یک ساعت و نیم به چشم دیده بودم که آن گدا &lt;U&gt;کمک&lt;/U&gt; می طلبد، اما نیازی به کمک ندارد و در واقع تنها دارد پول می گیرد. و عابران دست به جیب هم _ بدانند یا ندانند_ تنها دارند پول می دهند و در این میان تنها پول است که با حیلت و مهارت ستانده می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن مشاهده 80 دقیقه ای، سه حسن برایم داشت. اول آنکه مدت انتظار و سرگردانی ام را به جذاب ترین وجهی گذراند. دیگر آنکه موضوعی برای توصیف یافتم و آخر اینکه دیگر در تمام عمرم به هیچ وجه، پولی به متکدیان دوره گرد نخواهم داد و وجدانم هم از این بابت هیچ ملامتم نخواهد کرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 10:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=262</comments>
<dc:creator>sokhangaah</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-262.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>من خوبم. مثل یک ابر. ابر  باران زا.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکر.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تحلیل متن</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اولین بار که البوم فصل تازه احسان خواجه امیری را گوش می کردم یک نکته کوچک قدیمی آزارم می داد: مساله ی نوشیدن قهوه! برای مدتی در شعرهای سپید، نیمایی  و کم و بیش در غزل های امروزی قهوه نوشیدن، قهوه ریختن، فنجان قهوه، قهوه هم زدن و بخار فنجان قهوه جزو عناصر شاعرانه شعر شده بود بدون آنکه پرداخت یا تصویر سازی خاصی رویش صورت بگیرد. گویی خود قهوه و مخلفات آن شاعرانه اند. کمی بی رحمانه تر می توان گفت ندید بدید گی و عادت سنتی مردمان به چای، نوشیدن قهوه را به نشانه ی رشد و تحول و تغییر بدل کرد، و در تبدیل آن به مد شعری نقش مهمی داشت. البته می دانیم که یک زمانی هم نوشیدن چای نشانه ی تغییر و تجدد بوده است،  در برابر نوشیدن قهوه ی قدیمی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از آن مد بی مایه و خام شاعرانه زمانی گذشته است  یا لا اقل من گمان می کنم که  گذشته باشد. ولی در آلبوم فصل تازه  در سه قطعه ترانه ذکری از قهوه آمده است. دو مورد به فال قهوه مربوط می شود و یک مورد به نوشیدن و طعم قهوه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک مورد که به نظر بی مزه تر می آید این بیت است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگه حافظ اگه قهوه اگه رمل       داری می بینی تو فالت منم من!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حافظ، قهوه و رمل را به اشتراک فال در کنار هم آوردن بی توجهی و ساده پردازی است بنظرم. تداعی تصویرش هم جالب نیست و کل بیت قدری زورگویانه و زمخت به نظر می رسد و از ظرافت خواهش مصرانه و پیشگویی یقین آمیز یک عاشق خیلی فاصله دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مورد بعدی بهتر است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه قهوه که هرچی شکر بریزی    بازم همون تلخی ناب و داره .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این بیت در ترانه ی گریه نمی کنم، قدم می زنم!  آمده. به نظرم تداعی معانی اش خوب است  و بوی تلخ قهوه را در مشام شنونده زنده می کند. اما مشکل دیگری در کار است. صدای احسان محزون و جدی است . با این صدا اشعار جدی و حزن آلود و اندیشه دار را خیلی عالی اجرا می کند. اما وقتی معنای شعر فضای سبک تری را می طلبد یا رگه ای از طنز در شعر باشد حسش را خوب ادا نمی کند و بیشتر به صورت دکلمه یی آهنگین شعر را بیان می کند. فضای بیتی هم که گفته شد سبک است و پسر ایرج با صدای جدی و سنگین اش فضای سبک خاطره وار  و روزمره را قدری سنگین و تراژیک  ادا  کرده است. نمونه دیگر این مساله در همین آلبوم بیت زیر است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توهم دیوونه من میشی آخر              تب مجنون بدون واگیر داره &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وعده ی امیدوارانه ی واگیر داشتن تب مجنون قاعدتا باید لبخندی بر لب معشوقه- شنونده بیاورد ، ولی خواننده چنان جدی و با قطعیت این بیت را می خواند که هیچ حس طنزی از آن منتقل نمی شود. مثل لطیفه ای نمکین که بسیار بی مزه تعریف شود ویا از آن بدتر گوینده لطف آن را اصلا در نیافته باشد  و مثل یک سخن عادی بگوید و از آن گذر کند، بی لبخندی، تغییر لحنی یا حتی اشاره ی چشمی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مورد سوم تصویر سازی خیلی خوبی دارد: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چشاتو دزدکی دیدم     تو قهوه ت فال من نیست و... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این بیت در ترانه ی اول آلبوم قرار دارد. شنیدن این پاره از ترانه دو تصویر متوالی  در ذهن مخاطب ایجاد می کند. اولین تصویر چشمی است که به  ته فنجان قهوه خیره شده است  و در نشانگان درد های قهوه حرفی و تصویری از مرد عاشقش نمی یابد،  و بی آنکه حرفی بزند یا نگاهی برگرداند حالت چشم هایش در چند لحظه کوتاه گویای آگاهی از بی سرانجامی رابطه است. تصویر دوم لطیف تر و شاعرانه تر است: چشمان معشوق خود فنجان قهوه ای هستند که عالشق می تواند فال خود (سرانجام رابطه ی عاشقانه ی خود ) را در عمق وخطوط و لایه های نگاهش جستجو کند. این جستجو را دزدکی انجام می دهد تا حالت طبیعی و واقعی چشم را بدون هیچ تصنعی در یابد و با این جستجو  درمی یابد که در این فنجان قهوه ی خواستنی ، اثری از فال او نیفتاده است. این شعر مجموعا شعری برای پایان رابطه است. و هردو تصویر این بیت زمزمه گر پایان آرام  و تلخ یک رابطه اند. دوست داشتمش این بیت را .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای خواننده دقت در انتخاب اشعار یک البوم خیلی مهم است حتما! مثلا اگر از چند شاعر شعر می گیرد باید مراقب باشد در اثر توارد دو سه مضمون عینا تکرار نشده باشد،  و اگراز یک شاعر چند شعر می خواند خب ممکن است فضاهای تکراری ایجاد شود یا حتی عبارات و تشبیهات تکراری به میان آیند . شعر خوب اساس کار است بنظرم. دیده اید شعر ترانه ی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هرکسی دنبال خبر می گرده         بهش بگید عشق داره بر می گرده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در همین آلبوم فصل تازه چه قدر عالی ست؟ شاعر، آهنگساز و خواننده اش  کار را عالی از آب و گل در آورده اند. مرحبا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 22:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزانه ها2</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تعمیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعضی ها می نویسند که دلشان می خواهد یک فیلمساز یا رمان نویس که فلان اثر درخشان را کار کرده است باشند. معمولا این فرد کمی گمنام است و اثرش هم قدری خاص است. من اما بچه ساده، دلم می خواست دورکیم باشم. مخصوصا وقتی که صور بنیادی حیات دینی را می نوشت- می نوشتم. نمی دانید چه جریانی از فهم و کلام و انتظام را درک و دریافت می کردم وقتی که داشتم یاداشت های صور بنیادی را تکمیل می کردم. دست و دلم از شوق می لرزید وقتی به موضوع قدسیت، سرایت، پذیرش و کارکرد آن می رسیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این یادداشت را یک سال پیش نوشتم . هنوز هم دوست دارم دورکیم باشم. اما این تحسین ساده امروز می تواند سیاسی تلقی شود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; یادتان هست که من از تقلیل می نوشتم؟ می نوشتم نباید عرصه پرواز را بیش از آن حد که هست، کوچک تصور کنیم؟ نباید خیال و اندیشه خود را محدود کنیم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا گویا مضیقه ها دارند سریعا تعمیم پیدا می کنند. به نظر خنده دار می آید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 18:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مگر ما چه می خوانیم؟</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سه چهار سالی پیش مطلبی را در حوزه جامعه شناسی جوانان مطالعه می کردم. بنا به خواسته ی پدر بخشی از آن را برایش بلند خواندم. پدر با دقت گوش داد  و بعد گفت برای آن ها که نمی دانند مطالب روشن و خوبی است. ما بچه ها دردانه های پدر هستیم  و همواره آماده رنجیدن از او ، پس در ذهنم سایه ای از رنجش بوجود آمد با این تصور که پدر دانش و رشته ی تحصیلی مرا بی مایه  و سهل الوصول فرض کرده است؛ اما گفتگوی بالغانه ای بود و رنجیدن در میانه ی آن زیادی لوس از آب در می آمد، پس لطف کردم و به جای رنجیدن کمی فکر کردم. و چه خوب که سخنش را جدی گرفتم  و خودم را از لاک دختر عزیز دردانه بیرون کشیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حرف پدر معنای راستینی داشت. بخش وسیعی از دانش اجتماعی ما  در ذهنیت  و دانسته های آدم های با تجربه و پر ارتباط مستتر است. منتهی به بیان در نیامده و پرداخته نشده است. نظریات اجتماعی بصیرت مشاهده ی همه جانبه  و عمیق  - در حد امکان -  و نیز ابزار طبقه بندی و تنظیم و بیان تجربیات  و دانسته های  موجود را به ما می دهند. این قصه مفصل است. مقصودم این است که به فرض اینکه درست باشد که اهالی  علوم انسانی و خصوصا علوم اجتماعی از پرچمداران اعتراض ها بودند – که ماجرا خیلی همگانی تر از این دسته و آن دسته بود –حتی در این صورت هم آن ها تنها می توانسته اند ابزار بیان مجهزتری را به عموم مردم انتقال دهند؛ نه اینکه آن چه مردم نمی دانند را به سرعت و به زور به آنها بیاموزند. ماکس وبر و هابرماس و گیدنز و... مردان جنگی نیستند. نظریاتشان هم برمبنای توطئه و ویرانگری نیست. بلکه در کار ساختن جهانی اند که به باورشان رنج و دشواری کمتری را برای انسان روبه بلوغ فراهم می کند. طرفه اینکه بیشتر در صف انتهایی سازندگان جهان های نوین حرکت می کنند؛ یعنی آنچه را که ساخته شده می بینند و متره و بر آورد می کنند، و بیشتر نقش نظارت  و توصیف دقیق جنبش های مدرن را برعهده گرفته اند، که حالا اگر از عهده ی این وظیفه هم به خوبی بر آیند خودش خیلی است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همینطور کارشناسان دانش اجتماعی هم آنچه را که  در گفتمان و باور روزانه ی مردم مشاهده می کنند  با عبارات روشن و پیراسته بیان می کنند. به باور من و خیلی های دیگر اصلا نمی شود و نمی توانند که آنچه را که نیست، توهم است یا خیال و &lt;A&gt;رویاست&lt;/A&gt; در جامه ی واقعیت به مردم قالب کنند. می خواهم بگویم آن ها که مشکل را به علوم انسانی ارجاع می دهند به جای پرداختن به مغز و جان حرف و حدیث مردم به جامه ی زربفت یا حریر یا متقال آن گیر داده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نظرم آن ها به جای ایستادن بر پا بر سرشان ایستاده اند. طبق سنت روزگار بحرانی،  ممکن است به خاطر رهایی مردان خسته از بند، بازهم همه بپذیریم که اصلا طرز درست ایستادن بر سر ایستادن است. قبول! اما خودمانیم،  هوا دارد کم کم سرد می شود، و مدت زیادی است که حاکمیت عریان است. دهن همه کودکان شهر را هم به تلخی و ستم بسته اند. اما آیا خودشان سرما و بی پناهی را احساس نمی کنند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزانه ها1</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این وبلاگ باز هم ادامه خواهد یافت. علی رغم همه تلخکامی ها. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چیز های زیادی نوشتم. داستان. ترانه . شعر. درد دل. همه را کنار گذاشتم تا مایه دردسر نشود. اشک هایم را هم. بعضی روزها چندین و چند بار زیارت عاشورا می خوانم. تازه به سوز و گدازی که در کلماتش نهفته پی برده ام. ساختار تسلی بخش و آرام کننده ای دارد این متن. بیش از همه به آدم دل و توان می دهد برای ادامه وضعیت پس از حادثه. خوب است دیگر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می خواهم در اینجا نوشتن را به سمت موضوعات فرهنگی تری پیش ببرم. مشخصا در نظر دارم کار تحلیل متون ساده ی فرهنگی و روزمره را  که مدت ها پیش در نظر داشتم شروع کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مثلا تحلیل ترانه های مشهور. متون ساده و روانی که همه مان گوش می دهیم و در ضمن نادیده و ناشنیده شان می گیریم. زیرا قوانینی وجود دارد که شنیدن موسیقی را محدود می کند. تحلیل ساده و خودمانی. به گمانم از بی هیچی بهتر است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ترانه ی یکم: شهیار قنبری، خانم آتشین. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پاره ای از ترانه این است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اشکای من چیکه چیکه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می چکن روی کتابام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوباره بارون گرفته &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اول وآخر حرفام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اشکای من گوله گوله &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می چکن رو ماهیتابه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه آب میشن می سوزن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شام من گریه کبابه من . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این ترانه در ردیف ترانه های خوب خواننده اش نیست. یک چیزهایی از لحاظ ریتم و لفظ اش کم دارد. اما نکته ی چشمگیر و تقریبا یگانه اش این است که دو حوزه ی فراموش شده ی ترانه ها را به کلام در آورده است. آشپزخانه و کتاب را. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این دو حوزه گویا ممکن است ترانه ها را زیادی جدی کنند یا بوی پیاز داغ راه ببیندازند که ازشان حرفی زده نمی شود. منظورم طنز های جدید رپرها نیست که به همه حوزه ها سر می زنند تا غافلگیرت کنند. منظورم دقیقا شاعرانگی کتابخوانی محبوب و زیبایی غذا پختن برای کسی است که دوستش داری. در متن یکی از ترانه های شکیرا نیز این مصرع آمده است که با آمدن تو به زندگیم ترس من از آشپزخانه تمام شد. آشپزخانه فقط موضوع تبلیغات مواد غذایی درتلویزیون نیست. باید یک صبح تا عصر در آشپزخانه دور بگردی و بپزی و بسازی و بشویی و تمیز کنی تا بفهمی می شود مزه ی یک عمر زندگی را در آشپزخانه نمک چش کرد و شور و شیرینش را رقم زد.   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در این ترانه ظرافتی هم بکار برده شده در اصطلاح شام من. غذا خوردن فرق می کند با نهار خوردن یا شام خوردن. نهار و شام از آموخته های اصیل دوران کودکی اند. در بزرگسالی معمولا آدم ها غذا می خورند  یا حتی یک چیزی می خورند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; در ذهنیت کودکانه شام خوردن به معنی شکوه شبانه ی گرسنگی در پایان یک روز خاص است. در نگاه کودک کیفیت نهار من و شام من نه به طعم و رنگ و مواد اصلی  که به اختصاص و تبرکش به من وابسته است. درست است. تبرک. در کودکی همه غذا ها متبرک است . متبرک به مهری که در تهیه و تقدیمش دخالت داشته است، که آن مهر متوجه به من است. متبرک به شور و اشتها و گرسنگی من است. شام خوردن در کودکی متبرک شدن و متبرک کردن است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ترانه با عبارت شام من شنونده را باز می گرداند به تبرک اختصاصی شام خوردن کودکانه. وقتی می گوید شام من گریه کبابه از شبهایی می گوید که شام های کودکی آدم بزرگسال از تبرک شادیانه تهی شده است، و غم بزرگسالی در جای خالی آن شادی متبرک نشسته است. یعنی دیگر  شاعر بزرگ شده است. غذا میخورد.  حتی شام می خورد یعنی شب خود را به خوردن بخشی از آنچه خودش با مهر و مهارت می پزد متبرک می کند اما این شام از سرخوشی شادمانه و بی اندوه خالی است.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از کتاب لازم نیست حرفی بزنم. چه عالمی دارد وقتی یکی دو سه ساعت بنشینیم پشت میز و سرمان را در کتابهایی فرو ببریم که یارمان خوانده یا دوست دارد بخواند. این دومی بهتر است. اگر نخوانده و دوست دارد بخواند چنان با گرمی و حسرت شیرینی به دست های شما که کتاب محبوب او را ورق می زنند نگاه می کند که در دلتان ذوق می کنید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیگر همین. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یا حق.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;سینه ات گشوده باد، آنچه می رسد ورای وسع و حد طاقت است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;آنکه می فرســـــتدش، آفــریدگـــــــــــار کائنات و پرمــهابت است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;آنکه می رســـــاند این ماندنی کلام تازه را به جان روشـــنت&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;سینه ات گشوده باد، شهپر غیور عرش و حامل امانت است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;کــوه گرده می نهد بر شکیب اســتوار قامتت که نشکند&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;نور بوسه می زند بر نشـان بازویت که شاهد نبوت است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;کهکشان معرفت آسمان سینه تو را به بر کشیده است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;ماه من صبور باش این هـــنوز اول تجلی و بشارت است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;وحی می رسد بخوان٬ می گشایدت هزار چشـمه از درون جان&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;ســرفــراز می کنی تا به نام او بخوانی: عاشـقی رسالت است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Jul 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رمان گاه</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در رمان زندگی پنهان زنبورها نوشته ی کید جومانک شخصیتی وجود دارد به نام می: خواهر وسطی از خواهران سه گانه سیاهپوست. اولی آگوست است، دومی می و سومی جون. نامشان نام ماه های تولدشان است.آن ها به پرورش زنبور و تهیه عسل اشتغال دارند و نام تجاری عسلشان هست عسل مادونای سیاه. با تصویری از مریم مقدس که پوستی تیره دارد. زمان رمان مربوط به سال های مبارزه سیاهپوستان برای کسب حقوق مدنی است. با این حال قهرمان رمان دخترکی سفید پوست است که از آزار وبی ملاحظگی جامعه ی اطراف و بد مراقبتی پدرش، به خانه ی خواهران سیاهپوست راهبردار شده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این سه خواهر و دوستان سیاهپوستشان با انحصاری کردن مریم مقدس به دنیای مومنان سفید پوست مخالفند و مریم «سیاهپوست» را ستایش و تقدیس می کنند. زنی که بردگان را آزاد می خواهد، سیاهان و رنج های آنان را می شناسد و برایشان دلسوزی و دعا می کند. آن ها معنویت، انرژی و نشاط حاصل از جریان ایمان را در قلب های خود بارور می کنند و برای ادامه زندگی نیرو می گیرند. مراسم های مذهبی آنان با سرور و شادمانی و میهمانی آمیخته می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می دختر حساسی است، بی اندازه حساس، یعنی در حد روان پریش! او فرقی میان اندوه خود و اندوه دیگران قایل نیست؛ و دیگران یعنی همه مردم دنیا. تا وقتی  شاد باشد بسیار مهربان است و شیرینی های عالی می پزد. اما همینکه اندوهی از راه برسد،- از شهر، از همسایه، از خاطره ها، از تلویزیون!- اشکهایش مثل باران سرازیر می شوند، اختیارش را از دست می دهد،بر زمین می افتد، خود را می کوبد و فریاد می کشد. همیشه هم در آغاز طوفان هایش ترانه ای را زمزمه می کند که اینطور شروع می شود: آه سوزانا!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آگوست می گوید: می آن قشر مقاوم «بی تفاوتی» را که همه ما دور روحمان داریم، و از احساس مان محافظت می کند، ندارد. ضربه های غم دقیقا بر استخوان جانش می نشیند و روحش را زخمی می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آگوست برای بهبود حال می و کنترل نسبی اوضاع چاره ای پیدا کرده است: در دقایق آغازین اندوه می به بیرون خانه می رود، از کنار رودخانه ی نزدیکشان سنگهای نسبتا بزرگی را بر روی چرخ دستی می گذارد و می آورد در حیاط خانه. او برای خودش از سنگ های رودخانه دیواری ساخته است. هربار هم سنگهای جدید را روی هم می گذارد  و دیوارش را قطورتر  و بلندتر می کند. کارکرد آن دیوار شبیه دیوار ندبه است. می مایه های غم و اندوهش را بر کاغذ های کوچکی می نویسد و بین سنگ های دیوار قرار می دهد. اینگونه او غم ها را از شانه ی بی حفاظ و آسیب پذیر روحش بر شانه های محکم سنگ ها می گذارد و از خدا می خواهد برای همه آدم های زیر بار اندوه، صبوری و آرامش و راحتی بفرستد. به خاطر همین کار سنگین، بر خلاف درون رنجور و ضعیفش، بدنی سالم و بازوهایی قوی تر از حد انتظار دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سرنوشت می تلخ است. عاقبت تاب نمی آورد اینهمه بی تابی را...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من دیوار ندبه را ندیده بودم تا روزی که در گزارش سفر پاپ به آن طرف ها دیدم که پاپ نوشته ای را لابلای سنگ های دیوار قرار داد. سنگ ها بار اندوه آدم را سبک می کنند. التیام اندوه و رنج  انسان ها و افزودن به توان بردباری آنها از کارکردهای مهم  ادیان است. سنگ ها محکم تر از جسم و جان انسان هایند، و از خود انرژی مقاومت و صبوری ساطع می کنند، پس در استعاره ها و نماد های دینی جایی برای خود دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سنگ ها در مراسم و مناسک دین ما هم نقش مهمی دارند. سنگ هایی که&lt;I&gt; &lt;/I&gt;خانه الهی&lt;I&gt;  &lt;/I&gt;را می سازند، سنگ هایی که نماد سنگی دشمن را نشانه می روند، سنگی که از بهشت می آید و بر دیوار خانه جای می گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; در ادبیات عرفی مان هم سنگ صبور سنگی ست که می شنود، می داند و نمی شکند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها گاهی احساس می کنم قشر محافظ روحمان نازک شده است. یا اینکه ضربه های غم، زیادی سنگین بر ما می نوازند. به دنبال معنویتی می گردم که فراگیر باشد  و بار اندوهمان را بر دوش بکشد و شانه ما  را سبک کند: هرگونه التیامی که فراموشی آور باشد بار اندوه را سنگین تر از پیش بر دوش آدم می گذارد، مگر معنویت، که غم را پاک می کند، تازه می کند، روشن می کند،  و بر دوش توانایش حملش می کند، بی آنکه بیندازد، بشکند یا بر بادش دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سوره های قرآن را می خوانم . مفاتیح را ورق می زنم. خوبند و جانبخش و تقویت کننده؛ اما تمرکز و آرامش می طلبند که کمی کمیاب است در حواس من. به سنگ صبور احتیاج دارم. آن چیزی که می خواهم دقیقا همین است: سنگهای سیاه کعبه را می خواهم، بی آنکه کسی بالا سرم بایستد بگوید سرت را بردار یا حرکت کن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به خود خود عظمت، استواری، روشنی و استحکام کعبه احتیاج دارم. تا غمهایم را فراموش نه، تقدیم کنم به معنویت یک لحظه اش، و آرام شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;پی نوشت : خداوندا! لطفا خواهش می کنم، هواپیما های کهنه ما را در آسمان بزرگت محکم تر بگیر.&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعر </title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;نان را به نرخ اشك و زبان را به نرخ جان&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;دل را به نرخ شيشه نوشتي به ناممان&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;گل را به خار بستي و مهتاب را به سنگ&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;پيران پاكدل به جوانان خاممان&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;رسم خدايي تو رحيمانه تر نبود؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;تنبيه مي كني به گناه كداممان؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;يك دور دم زديم به صافي ترين شراب&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;چندين و چند دوره كني غم به جاممان؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;با نام تو بهانه و تدبير مي كنند:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;هرگونه اشتياق رهايي حراممان!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;حافظ سروده بود كه با عشق زنده ايم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;از فرط عشق مي رود از كف دواممان!&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همبازي</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرگ يك شوخي كودكانه با زندگي است. مثل وقتي كه من هفت ساله دست در كيف تو هم نيمكتي هفت ساله ام كنم و ساندويچ كره و پنير صبحانه ات  را كش بروم و تا آخر بخورم. تو از آبخوري بعد كل بازي برگردي، دست در كيفت كني و كيسه فريزري ساندويچت را اصلا پيدا نكني.خب امروز گرسنه مي ماني اما چيزي نشده كه ! ناهار و شام  و روز هاي آينده ات برجاست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در هواپيما نشسته ايم ‏ كمربندمان را بسته ايم و به حركت هاي پانتوميم مهماندار زيرلب خنديده ايم، منتظر صبحانه شده ايم و از گرماي هوا غر زده ايم. بعد آرام آرام از پشت سرمان مرگ پيدا مي شود. دست در كيف وجودمان مي كند و ساندويچ زندگي را در مي آورد. موتور هواپيما آتش مي گيرد. ماسك ها پايين مي آيدو در خروج اضطراري را مي خواهند باز كنند.گريه مي كنيم. دست در كيفمان مي چرخانيم تا كيسه ي نازك زندگي را لمس كنيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هواپيما با سرعت سقوط مي كند. مرگ ساندويچمان تا نصفه خورده است. دنبالش مي گرديم، مي بينيمش و سربه دنبالش مي گذاريم تا لااقل يك لقمه اش را پس بگيريم. مي دود و گاز مي زند. جيغ مي زنيم. سرمان به سقف آسمان مي خورد‎، يا سقف هواپيما بر سرمان ميآيد. مرگ با صورت خندان كودكانه اش روبر مي گرداند. دستهايش از كره چرب است و و دور دهانش خرده پنير. دانه هاي گردو –آرزوهاي پاياني مان – را دانه دانه تند تند مي جود. ديگر رهايش كرده ايم . فقط به حركت چرخش چانه اش خيره مانده ايم. بيا به ناهار فكر كنيم: يك ديس پر از ماكاروني سرخ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرام گرفته ايم . ديگر آتش و ضربه و ترس كاريمان ندارند. بالاخره يكروز مي مرديم. امروز روزش بود. به بعدش فكر مي كنيم. به لحظه اي تازه. به بودني متفاوت. به مادرمان فكر مي كنيم. به خداوند فكر مي كنيم. مي گذريم از كنار مرگ. مي گذريم از در مدرسه. تكه هاي داغ هواپپيما  دور از هم آرام سرد مي شوند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Jul 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
