<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سخن گاه</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 12 Oct 2009 18:51:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>من خوبم. مثل یک ابر. ابر  بارانزا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکر.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تحلیل متن</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اولین بار که البوم فصل تازه احسان خواجه امیری را گوش می کردم یک نکته کوچک قدیمی آزارم می داد: مساله ی نوشیدن قهوه! برای مدتی در شعرهای سپید، نیمایی  و کم و بیش در غزل های امروزی قهوه نوشیدن، قهوه ریختن، فنجان قهوه، قهوه هم زدن و بخار فنجان قهوه جزو عناصر شاعرانه شعر شده بود بدون آنکه پرداخت یا تصویر سازی خاصی رویش صورت بگیرد. گویی خود قهوه و مخلفات آن شاعرانه اند. کمی بی رحمانه تر می توان گفت ندید بدید گی و عادت سنتی مردمان به چای، نوشیدن قهوه را به نشانه ی رشد و تحول و تغییر بدل کرد، و در تبدیل آن به مد شعری نقش مهمی داشت. البته می دانیم که یک زمانی هم نوشیدن چای نشانه ی تغییر و تجدد بوده است،  در برابر نوشیدن قهوه ی قدیمی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از آن مد بی مایه و خام شاعرانه زمانی گذشته است  یا لا اقل من گمان می کنم که  گذشته باشد. ولی در آلبوم فصل تازه  در سه قطعه ترانه ذکری از قهوه آمده است. دو مورد به فال قهوه مربوط می شود و یک مورد به نوشیدن و طعم قهوه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک مورد که به نظر بی مزه تر می آید این بیت است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگه حافظ اگه قهوه اگه رمل       داری می بینی تو فالت منم من!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حافظ، قهوه و رمل را به اشتراک فال در کنار هم آوردن بی توجهی و ساده پردازی است بنظرم. تداعی تصویرش هم جالب نیست و کل بیت قدری زورگویانه و زمخت به نظر می رسد و از ظرافت خواهش مصرانه و پیشگویی یقین آمیز یک عاشق خیلی فاصله دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مورد بعدی بهتر است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه قهوه که هرچی شکر بریزی    بازم همون تلخی ناب و داره .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این بیت در ترانه ی گریه نمی کنم، قدم می زنم!  آمده. به نظرم تداعی معانی اش خوب است  و بوی تلخ قهوه را در مشام شنونده زنده می کند. اما مشکل دیگری در کار است. صدای احسان محزون و جدی است . با این صدا اشعار جدی و حزن آلود و اندیشه دار را خیلی عالی اجرا می کند. اما وقتی معنای شعر فضای سبک تری را می طلبد یا رگه ای از طنز در شعر باشد حسش را خوب ادا نمی کند و بیشتر به صورت دکلمه یی آهنگین شعر را بیان می کند. فضای بیتی هم که گفته شد سبک است و پسر ایرج با صدای جدی و سنگین اش فضای سبک خاطره وار  و روزمره را قدری سنگین و تراژیک  ادا  کرده است. نمونه دیگر این مساله در همین آلبوم بیت زیر است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توهم دیوونه من میشی آخر              تب مجنون بدون واگیر داره &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وعده ی امیدوارانه ی واگیر داشتن تب مجنون قاعدتا باید لبخندی بر لب معشوقه- شنونده بیاورد ، ولی خواننده چنان جدی و با قطعیت این بیت را می خواند که هیچ حس طنزی از آن منتقل نمی شود. مثل لطیفه ای نمکین که بسیار بی مزه تعریف شود ویا از آن بدتر گوینده لطف آن را اصلا در نیافته باشد  و مثل یک سخن عادی بگوید و از آن گذر کند، بی لبخندی، تغییر لحنی یا حتی اشاره ی چشمی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مورد سوم تصویر سازی خیلی خوبی دارد: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چشاتو دزدکی دیدم     تو قهوه ت فال من نیست و... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این بیت در ترانه ی اول آلبوم قرار دارد. شنیدن این پاره از ترانه دو تصویر متوالی  در ذهن مخاطب ایجاد می کند. اولین تصویر چشمی است که به  ته فنجان قهوه خیره شده است  و در نشانگان درد های قهوه حرفی و تصویری از مرد عاشقش نمی یابد،  و بی آنکه حرفی بزند یا نگاهی برگرداند حالت چشم هایش در چند لحظه کوتاه گویای آگاهی از بی سرانجامی رابطه است. تصویر دوم لطیف تر و شاعرانه تر است: چشمان معشوق خود فنجان قهوه ای هستند که عالشق می تواند فال خود (سرانجام رابطه ی عاشقانه ی خود ) را در عمق وخطوط و لایه های نگاهش جستجو کند. این جستجو را دزدکی انجام می دهد تا حالت طبیعی و واقعی چشم را بدون هیچ تصنعی در یابد و با این جستجو  درمی یابد که در این فنجان قهوه ی خواستنی ، اثری از فال او نیفتاده است. این شعر مجموعا شعری برای پایان رابطه است. و هردو تصویر این بیت زمزمه گر پایان آرام  و تلخ یک رابطه اند. دوست داشتمش این بیت را .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای خواننده دقت در انتخاب اشعار یک البوم خیلی مهم است حتما! مثلا اگر از چند شاعر شعر می گیرد باید مراقب باشد در اثر توارد دو سه مضمون عینا تکرار نشده باشد،  و اگراز یک شاعر چند شعر می خواند خب ممکن است فضاهای تکراری ایجاد شود یا حتی عبارات و تشبیهات تکراری به میان آیند . شعر خوب اساس کار است بنظرم. دیده اید شعر ترانه ی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هرکسی دنبال خبر می گرده         بهش بگید عشق داره بر می گرده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در همین آلبوم فصل تازه چه قدر عالی ست؟ شاعر، آهنگساز و خواننده اش  کار را عالی از آب و گل در آورده اند. مرحبا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 22:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزانه ها2</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تعمیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعضی ها می نویسند که دلشان می خواهد یک فیلمساز یا رمان نویس که فلان اثر درخشان را کار کرده است باشند. معمولا این فرد کمی گمنام است و اثرش هم قدری خاص است. من اما بچه ساده، دلم می خواست دورکیم باشم. مخصوصا وقتی که صور بنیادی حیات دینی را می نوشت- می نوشتم. نمی دانید چه جریانی از فهم و کلام و انتظام را درک و دریافت می کردم وقتی که داشتم یاداشت های صور بنیادی را تکمیل می کردم. دست و دلم از شوق می لرزید وقتی به موضوع قدسیت، سرایت، پذیرش و کارکرد آن می رسیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این یادداشت را یک سال پیش نوشتم . هنوز هم دوست دارم دورکیم باشم. اما این تحسین ساده امروز می تواند سیاسی تلقی شود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; یادتان هست که من از تقلیل می نوشتم؟ می نوشتم نباید عرصه پرواز را بیش از آن حد که هست، کوچک تصور کنیم؟ نباید خیال و اندیشه خود را محدود کنیم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا گویا مضیقه ها دارند سریعا تعمیم پیدا می کنند. به نظر خنده دار می آید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 18:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مگر ما چه می خوانیم؟</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سه چهار سالی پیش مطلبی را در حوزه جامعه شناسی جوانان مطالعه می کردم. بنا به خواسته ی پدر بخشی از آن را برایش بلند خواندم. پدر با دقت گوش داد  و بعد گفت برای آن ها که نمی دانند مطالب روشن و خوبی است. ما بچه ها دردانه های پدر هستیم  و همواره آماده رنجیدن از او ، پس در ذهنم سایه ای از رنجش بوجود آمد با این تصور که پدر دانش و رشته ی تحصیلی مرا بی مایه  و سهل الوصول فرض کرده است؛ اما گفتگوی بالغانه ای بود و رنجیدن در میانه ی آن زیادی لوس از آب در می آمد، پس لطف کردم و به جای رنجیدن کمی فکر کردم. و چه خوب که سخنش را جدی گرفتم  و خودم را از لاک دختر عزیز دردانه بیرون کشیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حرف پدر معنای راستینی داشت. بخش وسیعی از دانش اجتماعی ما  در ذهنیت  و دانسته های آدم های با تجربه و پر ارتباط مستتر است. منتهی به بیان در نیامده و پرداخته نشده است. نظریات اجتماعی بصیرت مشاهده ی همه جانبه  و عمیق  - در حد امکان -  و نیز ابزار طبقه بندی و تنظیم و بیان تجربیات  و دانسته های  موجود را به ما می دهند. این قصه مفصل است. مقصودم این است که به فرض اینکه درست باشد که اهالی  علوم انسانی و خصوصا علوم اجتماعی از پرچمداران اعتراض ها بودند – که ماجرا خیلی همگانی تر از این دسته و آن دسته بود –حتی در این صورت هم آن ها تنها می توانسته اند ابزار بیان مجهزتری را به عموم مردم انتقال دهند؛ نه اینکه آن چه مردم نمی دانند را به سرعت و به زور به آنها بیاموزند. ماکس وبر و هابرماس و گیدنز و... مردان جنگی نیستند. نظریاتشان هم برمبنای توطئه و ویرانگری نیست. بلکه در کار ساختن جهانی اند که به باورشان رنج و دشواری کمتری را برای انسان روبه بلوغ فراهم می کند. طرفه اینکه بیشتر در صف انتهایی سازندگان جهان های نوین حرکت می کنند؛ یعنی آنچه را که ساخته شده می بینند و متره و بر آورد می کنند، و بیشتر نقش نظارت  و توصیف دقیق جنبش های مدرن را برعهده گرفته اند، که حالا اگر از عهده ی این وظیفه هم به خوبی بر آیند خودش خیلی است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همینطور کارشناسان دانش اجتماعی هم آنچه را که  در گفتمان و باور روزانه ی مردم مشاهده می کنند  با عبارات روشن و پیراسته بیان می کنند. به باور من و خیلی های دیگر اصلا نمی شود و نمی توانند که آنچه را که نیست، توهم است یا خیال و &lt;A&gt;رویاست&lt;/A&gt; در جامه ی واقعیت به مردم قالب کنند. می خواهم بگویم آن ها که مشکل را به علوم انسانی ارجاع می دهند به جای پرداختن به مغز و جان حرف و حدیث مردم به جامه ی زربفت یا حریر یا متقال آن گیر داده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نظرم آن ها به جای ایستادن بر پا بر سرشان ایستاده اند. طبق سنت روزگار بحرانی،  ممکن است به خاطر رهایی مردان خسته از بند، بازهم همه بپذیریم که اصلا طرز درست ایستادن بر سر ایستادن است. قبول! اما خودمانیم،  هوا دارد کم کم سرد می شود، و مدت زیادی است که حاکمیت عریان است. دهن همه کودکان شهر را هم به تلخی و ستم بسته اند. اما آیا خودشان سرما و بی پناهی را احساس نمی کنند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزانه ها1</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این وبلاگ باز هم ادامه خواهد یافت. علی رغم همه تلخکامی ها. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چیز های زیادی نوشتم. داستان. ترانه . شعر. درد دل. همه را کنار گذاشتم تا مایه دردسر نشود. اشک هایم را هم. بعضی روزها چندین و چند بار زیارت عاشورا می خوانم. تازه به سوز و گدازی که در کلماتش نهفته پی برده ام. ساختار تسلی بخش و آرام کننده ای دارد این متن. بیش از همه به آدم دل و توان می دهد برای ادامه وضعیت پس از حادثه. خوب است دیگر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می خواهم در اینجا نوشتن را به سمت موضوعات فرهنگی تری پیش ببرم. مشخصا در نظر دارم کار تحلیل متون ساده ی فرهنگی و روزمره را  که مدت ها پیش در نظر داشتم شروع کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مثلا تحلیل ترانه های مشهور. متون ساده و روانی که همه مان گوش می دهیم و در ضمن نادیده و ناشنیده شان می گیریم. زیرا قوانینی وجود دارد که شنیدن موسیقی را محدود می کند. تحلیل ساده و خودمانی. به گمانم از بی هیچی بهتر است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ترانه ی یکم: شهیار قنبری، خانم آتشین. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پاره ای از ترانه این است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اشکای من چیکه چیکه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می چکن روی کتابام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوباره بارون گرفته &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اول وآخر حرفام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اشکای من گوله گوله &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می چکن رو ماهیتابه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه آب میشن می سوزن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شام من گریه کبابه من . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این ترانه در ردیف ترانه های خوب خواننده اش نیست. یک چیزهایی از لحاظ ریتم و لفظ اش کم دارد. اما نکته ی چشمگیر و تقریبا یگانه اش این است که دو حوزه ی فراموش شده ی ترانه ها را به کلام در آورده است. آشپزخانه و کتاب را. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این دو حوزه گویا ممکن است ترانه ها را زیادی جدی کنند یا بوی پیاز داغ راه ببیندازند که ازشان حرفی زده نمی شود. منظورم طنز های جدید رپرها نیست که به همه حوزه ها سر می زنند تا غافلگیرت کنند. منظورم دقیقا شاعرانگی کتابخوانی محبوب و زیبایی غذا پختن برای کسی است که دوستش داری. در متن یکی از ترانه های شکیرا نیز این مصرع آمده است که با آمدن تو به زندگیم ترس من از آشپزخانه تمام شد. آشپزخانه فقط موضوع تبلیغات مواد غذایی درتلویزیون نیست. باید یک صبح تا عصر در آشپزخانه دور بگردی و بپزی و بسازی و بشویی و تمیز کنی تا بفهمی می شود مزه ی یک عمر زندگی را در آشپزخانه نمک چش کرد و شور و شیرینش را رقم زد.   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در این ترانه ظرافتی هم بکار برده شده در اصطلاح شام من. غذا خوردن فرق می کند با نهار خوردن یا شام خوردن. نهار و شام از آموخته های اصیل دوران کودکی اند. در بزرگسالی معمولا آدم ها غذا می خورند  یا حتی یک چیزی می خورند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; در ذهنیت کودکانه شام خوردن به معنی شکوه شبانه ی گرسنگی در پایان یک روز خاص است. در نگاه کودک کیفیت نهار من و شام من نه به طعم و رنگ و مواد اصلی  که به اختصاص و تبرکش به من وابسته است. درست است. تبرک. در کودکی همه غذا ها متبرک است . متبرک به مهری که در تهیه و تقدیمش دخالت داشته است، که آن مهر متوجه به من است. متبرک به شور و اشتها و گرسنگی من است. شام خوردن در کودکی متبرک شدن و متبرک کردن است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ترانه با عبارت شام من شنونده را باز می گرداند به تبرک اختصاصی شام خوردن کودکانه. وقتی می گوید شام من گریه کبابه از شبهایی می گوید که شام های کودکی آدم بزرگسال از تبرک شادیانه تهی شده است، و غم بزرگسالی در جای خالی آن شادی متبرک نشسته است. یعنی دیگر  شاعر بزرگ شده است. غذا میخورد.  حتی شام می خورد یعنی شب خود را به خوردن بخشی از آنچه خودش با مهر و مهارت می پزد متبرک می کند اما این شام از سرخوشی شادمانه و بی اندوه خالی است.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از کتاب لازم نیست حرفی بزنم. چه عالمی دارد وقتی یکی دو سه ساعت بنشینیم پشت میز و سرمان را در کتابهایی فرو ببریم که یارمان خوانده یا دوست دارد بخواند. این دومی بهتر است. اگر نخوانده و دوست دارد بخواند چنان با گرمی و حسرت شیرینی به دست های شما که کتاب محبوب او را ورق می زنند نگاه می کند که در دلتان ذوق می کنید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیگر همین. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یا حق.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;سینه ات گشوده باد، آنچه می رسد ورای وسع و حد طاقت است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;آنکه می فرســـــتدش، آفــریدگـــــــــــار کائنات و پرمــهابت است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;آنکه می رســـــاند این ماندنی کلام تازه را به جان روشـــنت&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;سینه ات گشوده باد، شهپر غیور عرش و حامل امانت است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;کــوه گرده می نهد بر شکیب اســتوار قامتت که نشکند&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;نور بوسه می زند بر نشـان بازویت که شاهد نبوت است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;کهکشان معرفت آسمان سینه تو را به بر کشیده است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;ماه من صبور باش این هـــنوز اول تجلی و بشارت است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;وحی می رسد بخوان٬ می گشایدت هزار چشـمه از درون جان&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;ســرفــراز می کنی تا به نام او بخوانی: عاشـقی رسالت است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Jul 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رمان گاه</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در رمان زندگی پنهان زنبورها نوشته ی کید جومانک شخصیتی وجود دارد به نام می: خواهر وسطی از خواهران سه گانه سیاهپوست. اولی آگوست است، دومی می و سومی جون. نامشان نام ماه های تولدشان است.آن ها به پرورش زنبور و تهیه عسل اشتغال دارند و نام تجاری عسلشان هست عسل مادونای سیاه. با تصویری از مریم مقدس که پوستی تیره دارد. زمان رمان مربوط به سال های مبارزه سیاهپوستان برای کسب حقوق مدنی است. با این حال قهرمان رمان دخترکی سفید پوست است که از آزار وبی ملاحظگی جامعه ی اطراف و بد مراقبتی پدرش، به خانه ی خواهران سیاهپوست راهبردار شده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این سه خواهر و دوستان سیاهپوستشان با انحصاری کردن مریم مقدس به دنیای مومنان سفید پوست مخالفند و مریم «سیاهپوست» را ستایش و تقدیس می کنند. زنی که بردگان را آزاد می خواهد، سیاهان و رنج های آنان را می شناسد و برایشان دلسوزی و دعا می کند. آن ها معنویت، انرژی و نشاط حاصل از جریان ایمان را در قلب های خود بارور می کنند و برای ادامه زندگی نیرو می گیرند. مراسم های مذهبی آنان با سرور و شادمانی و میهمانی آمیخته می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می دختر حساسی است، بی اندازه حساس، یعنی در حد روان پریش! او فرقی میان اندوه خود و اندوه دیگران قایل نیست؛ و دیگران یعنی همه مردم دنیا. تا وقتی  شاد باشد بسیار مهربان است و شیرینی های عالی می پزد. اما همینکه اندوهی از راه برسد،- از شهر، از همسایه، از خاطره ها، از تلویزیون!- اشکهایش مثل باران سرازیر می شوند، اختیارش را از دست می دهد،بر زمین می افتد، خود را می کوبد و فریاد می کشد. همیشه هم در آغاز طوفان هایش ترانه ای را زمزمه می کند که اینطور شروع می شود: آه سوزانا!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آگوست می گوید: می آن قشر مقاوم «بی تفاوتی» را که همه ما دور روحمان داریم، و از احساس مان محافظت می کند، ندارد. ضربه های غم دقیقا بر استخوان جانش می نشیند و روحش را زخمی می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آگوست برای بهبود حال می و کنترل نسبی اوضاع چاره ای پیدا کرده است: در دقایق آغازین اندوه می به بیرون خانه می رود، از کنار رودخانه ی نزدیکشان سنگهای نسبتا بزرگی را بر روی چرخ دستی می گذارد و می آورد در حیاط خانه. او برای خودش از سنگ های رودخانه دیواری ساخته است. هربار هم سنگهای جدید را روی هم می گذارد  و دیوارش را قطورتر  و بلندتر می کند. کارکرد آن دیوار شبیه دیوار ندبه است. می مایه های غم و اندوهش را بر کاغذ های کوچکی می نویسد و بین سنگ های دیوار قرار می دهد. اینگونه او غم ها را از شانه ی بی حفاظ و آسیب پذیر روحش بر شانه های محکم سنگ ها می گذارد و از خدا می خواهد برای همه آدم های زیر بار اندوه، صبوری و آرامش و راحتی بفرستد. به خاطر همین کار سنگین، بر خلاف درون رنجور و ضعیفش، بدنی سالم و بازوهایی قوی تر از حد انتظار دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سرنوشت می تلخ است. عاقبت تاب نمی آورد اینهمه بی تابی را...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من دیوار ندبه را ندیده بودم تا روزی که در گزارش سفر پاپ به آن طرف ها دیدم که پاپ نوشته ای را لابلای سنگ های دیوار قرار داد. سنگ ها بار اندوه آدم را سبک می کنند. التیام اندوه و رنج  انسان ها و افزودن به توان بردباری آنها از کارکردهای مهم  ادیان است. سنگ ها محکم تر از جسم و جان انسان هایند، و از خود انرژی مقاومت و صبوری ساطع می کنند، پس در استعاره ها و نماد های دینی جایی برای خود دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سنگ ها در مراسم و مناسک دین ما هم نقش مهمی دارند. سنگ هایی که&lt;I&gt; &lt;/I&gt;خانه الهی&lt;I&gt;  &lt;/I&gt;را می سازند، سنگ هایی که نماد سنگی دشمن را نشانه می روند، سنگی که از بهشت می آید و بر دیوار خانه جای می گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; در ادبیات عرفی مان هم سنگ صبور سنگی ست که می شنود، می داند و نمی شکند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها گاهی احساس می کنم قشر محافظ روحمان نازک شده است. یا اینکه ضربه های غم، زیادی سنگین بر ما می نوازند. به دنبال معنویتی می گردم که فراگیر باشد  و بار اندوهمان را بر دوش بکشد و شانه ما  را سبک کند: هرگونه التیامی که فراموشی آور باشد بار اندوه را سنگین تر از پیش بر دوش آدم می گذارد، مگر معنویت، که غم را پاک می کند، تازه می کند، روشن می کند،  و بر دوش توانایش حملش می کند، بی آنکه بیندازد، بشکند یا بر بادش دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سوره های قرآن را می خوانم . مفاتیح را ورق می زنم. خوبند و جانبخش و تقویت کننده؛ اما تمرکز و آرامش می طلبند که کمی کمیاب است در حواس من. به سنگ صبور احتیاج دارم. آن چیزی که می خواهم دقیقا همین است: سنگهای سیاه کعبه را می خواهم، بی آنکه کسی بالا سرم بایستد بگوید سرت را بردار یا حرکت کن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به خود خود عظمت، استواری، روشنی و استحکام کعبه احتیاج دارم. تا غمهایم را فراموش نه، تقدیم کنم به معنویت یک لحظه اش، و آرام شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;پی نوشت : خداوندا! لطفا خواهش می کنم، هواپیما های کهنه ما را در آسمان بزرگت محکم تر بگیر.&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعر </title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;نان را به نرخ اشك و زبان را به نرخ جان&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;دل را به نرخ شيشه نوشتي به ناممان&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;گل را به خار بستي و مهتاب را به سنگ&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;پيران پاكدل به جوانان خاممان&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;رسم خدايي تو رحيمانه تر نبود؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;تنبيه مي كني به گناه كداممان؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;يك دور دم زديم به صافي ترين شراب&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;چندين و چند دوره كني غم به جاممان؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;با نام تو بهانه و تدبير مي كنند:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;هرگونه اشتياق رهايي حراممان!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;حافظ سروده بود كه با عشق زنده ايم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;از فرط عشق مي رود از كف دواممان!&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همبازي</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرگ يك شوخي كودكانه با زندگي است. مثل وقتي كه من هفت ساله دست در كيف تو هم نيمكتي هفت ساله ام كنم و ساندويچ كره و پنير صبحانه ات  را كش بروم و تا آخر بخورم. تو از آبخوري بعد كل بازي برگردي، دست در كيفت كني و كيسه فريزري ساندويچت را اصلا پيدا نكني.خب امروز گرسنه مي ماني اما چيزي نشده كه ! ناهار و شام  و روز هاي آينده ات برجاست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در هواپيما نشسته ايم ‏ كمربندمان را بسته ايم و به حركت هاي پانتوميم مهماندار زيرلب خنديده ايم، منتظر صبحانه شده ايم و از گرماي هوا غر زده ايم. بعد آرام آرام از پشت سرمان مرگ پيدا مي شود. دست در كيف وجودمان مي كند و ساندويچ زندگي را در مي آورد. موتور هواپيما آتش مي گيرد. ماسك ها پايين مي آيدو در خروج اضطراري را مي خواهند باز كنند.گريه مي كنيم. دست در كيفمان مي چرخانيم تا كيسه ي نازك زندگي را لمس كنيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هواپيما با سرعت سقوط مي كند. مرگ ساندويچمان تا نصفه خورده است. دنبالش مي گرديم، مي بينيمش و سربه دنبالش مي گذاريم تا لااقل يك لقمه اش را پس بگيريم. مي دود و گاز مي زند. جيغ مي زنيم. سرمان به سقف آسمان مي خورد‎، يا سقف هواپيما بر سرمان ميآيد. مرگ با صورت خندان كودكانه اش روبر مي گرداند. دستهايش از كره چرب است و و دور دهانش خرده پنير. دانه هاي گردو –آرزوهاي پاياني مان – را دانه دانه تند تند مي جود. ديگر رهايش كرده ايم . فقط به حركت چرخش چانه اش خيره مانده ايم. بيا به ناهار فكر كنيم: يك ديس پر از ماكاروني سرخ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرام گرفته ايم . ديگر آتش و ضربه و ترس كاريمان ندارند. بالاخره يكروز مي مرديم. امروز روزش بود. به بعدش فكر مي كنيم. به لحظه اي تازه. به بودني متفاوت. به مادرمان فكر مي كنيم. به خداوند فكر مي كنيم. مي گذريم از كنار مرگ. مي گذريم از در مدرسه. تكه هاي داغ هواپپيما  دور از هم آرام سرد مي شوند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Jul 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درس خواندن4</title>
<link>http://sokhangaah.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دوركيم از جهت سياسي ليبرال بود و طرفدار جدايي آموزش از مذهب و آزادي هاي سياسي  و اجتماعي بود، ولي از نظر فكري موضع محافظه كارانه اي داشت. او نيز مانند كنت و ضد انقلابيون كاتوليك مذهب فرانسوي از نابساماني اجتماعي بيزار  وهراسان بود و به جاي هرگونه انقلاب شديد اجتماعي و براندازي  نظام موجود از نظم و اصلاحات اجتماعي  هواداري مي كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(ريتزر، ثلاثي، 56) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دوركيم هم شبيه بسياري از ما فكر مي كند!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokhangaah&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>mahnaz</dc:creator>
<guid>http://sokhangaah.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
