این نوشته به مثابه ی خودخوانی ای ست که می توان با دوستان هم به اشتراکش گذاشت...
رمان خواندن در روح من دستکاری می کند. یعنی چینش اعضا و جوارح اندیشه ام گاهی با خواندن رمان ها تغییر می کند؛ گوشه های غبارگرفته ی روحم آشکار می شود، و اشباح کوچک خفته در صندوقچه ی ناخودآگاهی ام ظاهر می شوند و شکلک در می آورند.
به همین خاطر است که فکر می کنم رمان خواندن شجاعت می خواهد. شجاعت دیدن چهره ی اشباحی که پاره ای از وجود تو اند. شجاعت گفتگو با اشباح غریب یا خودخواه؛ شجاعت این که ببینی نمی توانی بر بعضی شان غلبه کنی، با اینکه می دانی لحظه هایی از تصمیم گیری هایت را با کمک و القای آن ها خراب و نابود کرده ای.
دو سه روز بعد از 22 خرداد تاریخی، رمان همه می میرند نوشته ی سیمون دوبووار را شروع کردم و یکی دو شب و روزه هم تمام شد! رمان سرگذشت مردی ست که اکسیر زندگی نوشیده است و از سال 1200 و اندی تاکنون زنده است. نامش فوسکاست. و فکر می کند همه کوششها و شوق ها و انقلابات و هیجانات بشری بیهوده و هیچ است. زیرا انسان به سرعت به مرگ نزدیک می شود. او در هر دوره ای نزدیکان پرشور خود را به آرامش و قدر لحظه ها را دانستن و بسوی مرگ نشتافتن تشویق می کند.
او از بس که چهره ی مرگ را دیده است قدر زندگی کوتاه میرندگان را می داند. از طرفی به تکرار مکرر هیجان و فرو نشست و هیجان و فرو نشست در سرگذشت ملت ها آگاهی کامل دارد. بنابراین هیچ موقعیت و تاریخ و لحظه ای را یگانه و استثنایی نمی بیند . فوسکا هرچه سالمندتر می شود از شوق و رویا و تحول و شور آزادی خواهی و پیشرفت دلزده تر و دلسرد تر می شود.
دو عامل دلسردی برای او تکرار و مرگ هستند...
با خواندن این رمان، هرچند تلخی حیات بی مرگ فوسکا را دوست نمی داشتم، اما شبح کوچک فوسکا که در روحم خوابیده بود تازه بیدار شد.
به شور و شوق، به گریه و فریاد و بیقراری خودم و همسرم و دوستانمان با عینک تکرار و مرگ نگاه می کردم و خب ! فوسکا حق داشت . همه چیز با این عینک از معنا تهی می شد. این دیدگاه نوعی دم غنیمتی بی لذت و حسرت آلود را بر روح و رفتار آدم تحمیل می کند که بی طعمی و ساااری اش قابل تحمل نیست.
جناب فوسکا دو سه روزی مرا آزار داد و کوشش ها و جوشش هایم را به سخره گرفت و قاعدتا حال من همسر را نیز آزرده کرد و تحت فشار خودسانسوری احساسی قرار داد .
مبارزه ی من با فوسکا داشت آرام آرام به نفع من تغییر می کرد که به یکباره پلاک بسم الله این جن کوچک پیدا شد .
جمعه عصر با همسر و مامان به خلدبرین رفتیم. آرامگاه هزاران آدم پرشور، محتاط، غمگین، عاشق، دلسرد، کوشا، تنبل، شاد!
همه می میریم. تصور مرگ در برابرم عریان شده بود. و چیزی جز کویر ساکت و تپه های گز نشانده نبود.
فهمیدم فوسکای درون من که با همه چیزدانی و همه چیز فهمی اش شور تحول مرا مسخره می کند در واقع از مرگ زیادی می ترسد. آنقدر می ترسد که زندگی را تعطیل می کند. شور و اشتیاق و دیوانگی را هم تعطیل می کند.
نه! فوسکا نمی توانست دوست و همنشین من باشد. عینکش را در آوردم و شکستم و خودش رفت گم و گور شد.
من دلم برای لحظه ی یگانه و استثنایی و متراکمی تنگ است که زهرا رهنورد می گفت نگاه زنانه از مدیریت کلان کشور حذف شده است. بازگرداندن این نگاه می تواند کشور را از خشونت ها و بی مهری های امروزی پاک کند. (نقل به مضمون می کنم).
من به اعتبار همان لحظه نگاه زنانه ام را مصرانه مثل نور چراغ قوه ای رو به سقف تاریک بالا ی سرم می گیرم و کنج و گوشه ی خاک گرفته ی این سقف و دیوار و اتاق را می کاوم .
من نگاه زنانه ام را قاب می گیرم و به دیوار همه خیابان ها می زنم.
من می دانم که مرگ یادگار مرا از دیوار ها پاک می کند و حرفهایم، تکرار حرف های بسیاری آدم هاست. با اینهمه، برای اینهمه و بخاطر اینهمه با عزم و پیگیری لحظه هایم را صرف دوختن نگاه شفاف زنانه بر حاشیه پرده های ضخیم پنهانکار می کنم. من ...
تا زنده هستم زندگی می کنم.