تبليغاتX
سخن گاه - ما . داستان . نویسنده

مدتی پیش ما با یک کافه چی متوسط آشنا شدیم که دلیل عمده ی کافه باز کردنش این بود که دوست نداشت یک کافه چی احمق در فنجان قهوه ترک او هرچقدر دلش می خواهد شکر بریزد. دلش می خواست لااقل اختیار شکر داخل قهوه اش با خودش باشد.

اسم دخترش را هم گذاشته بود گل گیسو، چرا که می خواست این اسم تازه خاطره هیچ فرد خاصی را تداعی نکند. تا گل گیسو اولین گل گیسوی دنیا باشد و آزاد از کلیشه تمام گل گیسو های احتمالی دیگر به کنشگری آزاد و خلاقه بپردازد.

امروز ما با شرایط عجیبی روبرو هستیم . به جای آنکه اختیار شکر قهوه مان دست خودمان باشد ، مقداری خاک و کود کثیف را با آب جوی قاطی کرده اند و در فنجان ریخته اند و از ما توقع دارند آن را بنوشیم و وقتی اعتراض می کنیم و نمی نوشیم آنقدر دل آزرده می شوند که دست به خشونت شدید می زنند.

در این میانه یک آدمی هست که جلوی بساط این قهوه خانه ایستاده و مدام از طعم فنجان های لجن آکنده تعریف می کند و ننوشندگان را به کج  سلیقگی و نافهمی و همدستی با بیگانه متهم می کند، و خودش را عاقل و فداکار و مورد حمله و هجوم نامردانه کتک خوردگان می بیند!

اینها به هم چه ربطی دارد؟ هیچ ربطی، الا اینکه از قضای اتفاق این مرد دومی خالق شخصیت کافه چی اولی است. همین!

به نظرم تکلیف ما و این داستان و آن نویسنده معلوم است. ما نمی خواهیم کسی حتی برای مقدار شکر داخل قهوه ای که پولش را داده ایم تعیین تکلیف کند،  چه رسد به اینکه کسی برای چهار سال خالص عمر و آبرو و  ثروت مملکتمان که هزینه و رأیش را هم پرداخته ایم خودسرانه و متقلبانه تکلیف تعیین کند.

ما و کافه چی با هم باتوم می خوریم. چون همه مان آشوب طلب و اغتشاش گریم .

به این آدم دومی هم که فنجان کثافت به دهنش خیلی مزه کرده است کاری نداریم. مثل بقیه دیگرانشان.

بیچاره اولین گل گیسوی دنیا! پدرش اینطور تربیتش می کند: ببین دخترم، اونکه دروغ می گه،تهمت می زنه، همون که بی ادبه، اون بی ریخته،  اون ...خووووبه!

اونکه می گه دروغ نگو، فریب نده، تقلب نکن، اون که صورتش باز و پاک و نجیبه، همون آقاهه، اون....خیلی بده!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  |