کوندرا در توصیف نقطه قوت بینش کافکا می نویسد:
«بعد وجودی یک پدیده اجتماعی هنگامی ملموس تر است که در ابتدای کار باشد ، نه در انتهای کار؛ و به نسبت از آنچه بعد ها به آن تبدیل خواهد شد بسیار ضعیف تر باشد.
نیچه به این نکته اشاره می کند که در قرن شانزدهم کلیسای آلمان از کلیسای تمام جهان درستکار تر بود و به همین سبب اصلاحات مذهبی در آن جا صورت گرفت چون تنها ابتدای فساد است که قابل تحمل نیست.
دیوانسالاری دوره ی کافکا در قیاس با امروز به کودکی بی گناه شبیه است، و با وجود این کافکا برای اولین بار به بعد وحشتناکش پی برد. همان بعدی که از آن هنگام تا کنون عادی شده و دیگـــــر توجه کسی را جلب نمی کند».
اشاره ی کوندرا به رمان های کافکا است که چهره ی انسان ماشینی شده ی مورد پسند دیوانسالاری مدرن را ترسیم می کند.
آنچه در این گفته ها ذهن مرا ناگهان روشن کرد این بود که جوابی متین و روشن برای پیرمردها و آدمهای ظاهرا جهاندیده ای پیدا کردم که شور مارا به سردی دعوت می کنند و معتقدند این اوضاع خودبــخود تغییـــــر می کند. فکر می کنند هرچه بیشتر طرف مقابل بتازد خودش ضعیف تر و پوسیده تر می شود. پرده از چهره اش می افتد و با این سرعت در افراط کاری، خودش کار خودش را می سازد.
نه! این روال همیشگی نیست. روی دیگر سکه این است: تنها ابتدای فساد است که تحمل نمی شود. ابتدای فساد است که بوی نامطبوع دارد. ابتـــــــــدای فساد چهره کریهی دارد. ابتدای فســـــاد درد و تب و عفونت و بی خوابی دارد. در ابتدای فساد باید ایستاد و جیغ زد و نپذیرفت؛ وگرنه براحتی از حد می گذرد و تا بی حد کشیده می شود و آب هم از آب تکان نمی خورد.