تبليغاتX
سخن گاه - سخنگاه تعطیل نمی شود: من می نویسم.

من قانونی را برای تصویب به مجلس شورای نمایندگان پیشـــنهاد می کنم: به موجب این قانون رییس جمهور، مقام بالاتر، و مقامات حساس اجرایی و قضایی و قانون گذار باید و حتما باید 1000 رمان را خوانده باشند و فهمیده باشند. امتحانی هم توسط تعدادی از دانشگاهیان معتدل ازآن ها گرفته می شود.

دلیل : من معتقدم رمان خواندن ، ذره ذره و خیلی به نرمی و آرامی از درجه تندی و خامی آدم ها کم می کند. و به معرفت و بینشـــشان نرمک نرمک اضافه می کند.  به آدمی که با تعمق 1000رمان خوانده کـــم و بیش می توان اعتماد کرد، در این حد که زیاده از حد تند و خام نیست.

در حال و هوای این روزها رمان خانه ادریسیها نوشته ی غزاله علیزاده را به خاطر می آورم. به نظرم این رمان تصویری ترین و سینمایی ترین رمان فارسی است.

در عشق آباد گروه انقلابی آتشکار ها با نیروی توفنده و خشم آفریده ی خود به خانه های اشرافی خانواده های با اصل و نسب هجوم می آورند. خانه ها را اشتراکی می کنند و با همه ی توان سعی در تخریب شخصیت و تحقیر روحیه اعضای این خانواده ها دارند. خانه ی ادریسی ها یکی از این خانه هاست. در سیر داستان، شور اولیه ی فتح و همبستگی تازه پیروز شدگان تحلیل می رود و چهره ی واقعی کینه توز ، حریص و بی رحم مرکزیت آتشخانه آشکار می شود  و ما ناگهان می بینیم دلمان برای قهرمان شوکت خشــــن و نچسب ، همان عضو فریب خورده طرد شده و فروخته شده ی آتشخانه هم می گیرد، همانطور که به خاطر قباد و لقا و کاوه و رکسانا دلمان گرفته است.

من خصوصا به شخصیت قهرمان شوکت، زن خودخواه و نتخرچه ی عوضی اما کمی ساده و خوش قلب توجه خاصی دارم. از او و پیراهن درخشان زردش خوشم می آید. چرا؟ چون  به سادگی و زیبایی برای شکستش می چرزد و زخم می خورد. او برای رنجی که می دهد رنج می کشد. حتی پیش از آنکه از مقام خود رانده شود.

در این رمان لقا دختر ضعیف و خجول خانواده ادریسی از لاک ضعف بیرون می آید  و ناچـــــار می بالد و قوی می شود و کاوه برادر او عزم سفر می کند.

لاک ضعف لقا جز با ضربه پتک آتشکارهای خشن نمی شکست. توهم های دیرین خانوادگی و افسانه آدم های از  دست رفته خانواده  دست از سرش برنمی داشتند اگر واقعیت تلخ و بی رحم خودش را به او تحمیل نمی کرد.

در این جریانات اخیر، پاره ای از وجود من مانند لقا بزرگ شد. قدر خود را دانست. از لاک ضعف و شکست بیرون آمد. قوی شد. قوی شده ام. می دانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  |