تبليغاتX
سخن گاه - اين ، پايان كار دشمن است

بخشی از فرازهای پایانی سخنرانی استاد مطهــــــــری با عنوان "شـــعارهای عاشــــورا"٬ که در کتاب «حماسه حسینی» درج است:

 

خطبه‏ای دارد اباعبدالله در روز عاشورا، در آنوقتی كه از نظر ظاهر، همه اميدها قطع شده است و هركسی باشد، خودش را می‏بازد. ولی اين خطبه‏ آنچنان شور و احساسات دارد كه گوئی آتش است كه از دهان حسين بيرون‏ می‏آيد ، اينقدر داغ است.


آيا اين جمله‏ها شوخی است؟: « الا و ان الدعی ابن الدعی قد ركز بين‏ اثنتين بين السله و الذله، و هيهات منا الذله ».


امام حسين خطاب به مردم كوفه می‏فرمايد: « الا و ان الدعی ابن الدعی » مردم! آن زنازاده پسر زنازاده، آن امير و فرمانده شما « قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله » ( گريه استاد ) می‏دانيد به‏ من چه پيشنهاد می‏كند؟ می‏گويد حسين! يا بايد خوار و ذليل من شوی و يا شمشير. به اميرتان بگوئيد كه حسين می‏گويد: « هيهات منا الذله » حسين‏ تن به خواری بدهد؟! ( گريه استاد ) آيا او خيال كرده كه من مثل او هستم‏؟ « يابی الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت » ( گريه استاد ) خدا می‏خواهد حسين چنين باشد؟ شما مگر نمی‏دانيد، آن‏ زنازاده مگر نمی‏داند كه من در چه دامنی بزرگ شده‏ام؟ من روی دامن پيغمبر بزرگ شده‏ام، روی دامن علی مرتضی بزرگ شده‏ام، فاطمه مرا شير داده است ( گريه استاد ). آيا چنین كسی، تن‏ به ذلت و اسارت مثل پسر زياد می‏دهد؟! « هيهات منا الذله » ما كجـــــا و تن به خواری دادن كجا ؟!

 
فرياد می‏كند « الا ترون ان الحق لا يعمل به، و ان الباطل لا يتناهی عنه ليرغب المومن فی لقاء الله محقا » مردم! نمی‏بينيد كه به حق‏ عمل نمی‏شود و كسی از باطل رو گردان نيست؟ در چنين شرايطی، مومن٬ " نگفت حسين يا امام " بايد لقاء پروردگارش را بر چنين زندگی‏ ای ترجيح‏ بدهد.

...

و يا : « لا اری الموت الا سعاده ، و الحياه مع الظالمين الا برما ».

(هر جمله‏اش سزاوار است كه با آب طلا نوشته شود و در همه دنيا پخش‏ گردد، و اين، باز هم كم است. ) من مرگ را جز خوشبختی نمی‏بينم، من زندگی با ستمكاران را جز ملالت و خستگی نمی بينم.

 

مرا عــــــار آید از این زندگی          که سالار باشم کنم بندگی

 

شعارهای حسين ( ع ) شعارهای محيی ای بود، «يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لللّه وللرسول اذا دعاكم لما يحييكم ».

 
اباعبدالله يك مصلح است. اين تعبير مال خودش است: « انی لم اخرج‏ اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی‏، اريد ان آمر بالمعروف و انهی عن المنكر و اسير بسيره جدی و ابی ».

 
اين را حضرت در نامه ای به عنوان وصيتنامه به برادرشان محمد ابن حنفيه كه مريض بود به طوری كه از ناحيه دست فلج داشت و قدرت‏ اين را كه در ركاب حضرت باشد و خدمت بكند نداشت، نوشتند و به او سپردند.

چرا ؟ برای اينكه دنيا از ماهيت نهضت او آگاه شود: مردم دنيا! من مثلی خيليها نيستم كه قيامم، انقلابم به خاطر اين باشد كه خودم به‏ نوائی رسيده باشم، برای اينكه مال و ثروتی تصاحب كنم، برای اينكه به‏ ملكی رسيده باشم. اين را مردم دنيا از امروز بدانند ( اين نامه را در مدينه نوشت ): قيام من، قيام مصلحانه است. من يك مصلح در امت جدم‏ هستم. قصدم امر به معروف و نهی از منكر است. قصدم اين است كه سيرت‏ رسول خدا را زنده كنم، قصدم اين است كه روش علی مرتضی را زنده كنم. سيره پيغمبر مرد، روش علی مرتضی مرد، می‏خواهم اين سيره و اين روش را زنده كنم.

...

ابا عبدالله دوبار برای وداع آمدند. يك بار آمدند، وداع كردند و رفتند. بار دوم به اين ترتيب بود كه ايشان رفتند به طرف شريعه فرات و خودشان را هم به آن رساندند، در اين هنگام شخصی صدا زد حسين! تو می‏خواهی آب بنوشی! ريختند به خيام حرمت. ديگر آب نخورد و برگشت. آمد برای بار دوم با اهل بيتش وداع كرد: « ثم ودع اهل بيته ثانيا ». چه جمله‏های نورانی ای دارد! رو می‏كند به آنها كه: اهل بيت من! مطمئن‏ باشيد كه بعد از من شما اسير می‏شويد، ولی كوشش كنيد كه در مدت‏ اسارتتان، يك وقت كوچكترين تخلفی از وظيفه شرعيتان نكنيد. مبادا كلمه‏ای به زبان بياوريد كه از اجر شما بكاهد. ولی مطمئن باشيد كه اين، پايان كار دشمن است. اين كار، دشمن را از پا در آورد: « و اعلموا ان‏الله منجيكم » بدانيد كه خدا شما را نجات می‏دهد و از ذلت حفظ می‏كند. اين خيلی حرف است: اهل بيت من! شما اسير خواهيد شد ولی حقير و ذليل‏ نخواهيد شد ، اسارت شما هم اسارت عزت است . به همين جهت بود كه وقتی‏ در كوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان می‏دادند، زينب ‏نمی‏گذاشت قبول كنند. اسير بودند ولی هرگز حاضر نشدند خواری را تحمل‏ كنند. شير را هم در زنجير می‏كنند، ولی شير در زنجير هم كه باشد، شير است، روباه ، آزاد هم كه باشد، روباه است. بار دوم كه امام آمد، اهل بيت خوشحال شدند، دوباره با اباعبدالله خداحافظی كردند. باز به امر ابا عبدالله از خيمه‏ها بيرون نيامدند . بعد از مدتی يك دفعه باز صدای شيهه اسب اباعبدالله را شنيدند، خيال‏ كردند حسين برای بار سوم آمده است تا با اهل بيتش خداحافظی كند ( گريه‏ استاد ) ولی وقتی بيرون آمدند، اسب بی‏صاحب اباعبدالله را ديدند ( گريه‏ شديد استاد ). دور اسب اباعبدالله را گرفتند. هر كدام سخنی با اين‏ اسب می‏گويد. طفل عزيز اباعبدالله می‏گويد: ای اسب! هل سقی ابی ام قتل‏عطشانا من از تو يك سوال می‏كنم: پدرم كه می‏رفت، با لب تشنه رفت (گريه استاد )، من می‏خواهم بدانم كه آيا پدرم را با لب تشنه شهيد كردند يا در دم آخر به او يك جرعه آب دادند؟ ( گريه استاد ).

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:19  توسط عابس مکی  |