تبليغاتX
سخن گاه
من خوبم. مثل یک ابر. ابر  باران زا.

شکر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

اولین بار که البوم فصل تازه احسان خواجه امیری را گوش می کردم یک نکته کوچک قدیمی آزارم می داد: مساله ی نوشیدن قهوه! برای مدتی در شعرهای سپید، نیمایی  و کم و بیش در غزل های امروزی قهوه نوشیدن، قهوه ریختن، فنجان قهوه، قهوه هم زدن و بخار فنجان قهوه جزو عناصر شاعرانه شعر شده بود بدون آنکه پرداخت یا تصویر سازی خاصی رویش صورت بگیرد. گویی خود قهوه و مخلفات آن شاعرانه اند. کمی بی رحمانه تر می توان گفت ندید بدید گی و عادت سنتی مردمان به چای، نوشیدن قهوه را به نشانه ی رشد و تحول و تغییر بدل کرد، و در تبدیل آن به مد شعری نقش مهمی داشت. البته می دانیم که یک زمانی هم نوشیدن چای نشانه ی تغییر و تجدد بوده است،  در برابر نوشیدن قهوه ی قدیمی.

از آن مد بی مایه و خام شاعرانه زمانی گذشته است  یا لا اقل من گمان می کنم که  گذشته باشد. ولی در آلبوم فصل تازه  در سه قطعه ترانه ذکری از قهوه آمده است. دو مورد به فال قهوه مربوط می شود و یک مورد به نوشیدن و طعم قهوه.

یک مورد که به نظر بی مزه تر می آید این بیت است:

اگه حافظ اگه قهوه اگه رمل       داری می بینی تو فالت منم من!

حافظ، قهوه و رمل را به اشتراک فال در کنار هم آوردن بی توجهی و ساده پردازی است بنظرم. تداعی تصویرش هم جالب نیست و کل بیت قدری زورگویانه و زمخت به نظر می رسد و از ظرافت خواهش مصرانه و پیشگویی یقین آمیز یک عاشق خیلی فاصله دارد.

مورد بعدی بهتر است:

یه قهوه که هرچی شکر بریزی    بازم همون تلخی ناب و داره .

این بیت در ترانه ی گریه نمی کنم، قدم می زنم!  آمده. به نظرم تداعی معانی اش خوب است  و بوی تلخ قهوه را در مشام شنونده زنده می کند. اما مشکل دیگری در کار است. صدای احسان محزون و جدی است . با این صدا اشعار جدی و حزن آلود و اندیشه دار را خیلی عالی اجرا می کند. اما وقتی معنای شعر فضای سبک تری را می طلبد یا رگه ای از طنز در شعر باشد حسش را خوب ادا نمی کند و بیشتر به صورت دکلمه یی آهنگین شعر را بیان می کند. فضای بیتی هم که گفته شد سبک است و پسر ایرج با صدای جدی و سنگین اش فضای سبک خاطره وار  و روزمره را قدری سنگین و تراژیک  ادا  کرده است. نمونه دیگر این مساله در همین آلبوم بیت زیر است:

توهم دیوونه من میشی آخر              تب مجنون بدون واگیر داره

وعده ی امیدوارانه ی واگیر داشتن تب مجنون قاعدتا باید لبخندی بر لب معشوقه- شنونده بیاورد ، ولی خواننده چنان جدی و با قطعیت این بیت را می خواند که هیچ حس طنزی از آن منتقل نمی شود. مثل لطیفه ای نمکین که بسیار بی مزه تعریف شود ویا از آن بدتر گوینده لطف آن را اصلا در نیافته باشد  و مثل یک سخن عادی بگوید و از آن گذر کند، بی لبخندی، تغییر لحنی یا حتی اشاره ی چشمی.

مورد سوم تصویر سازی خیلی خوبی دارد:

چشاتو دزدکی دیدم     تو قهوه ت فال من نیست و...

این بیت در ترانه ی اول آلبوم قرار دارد. شنیدن این پاره از ترانه دو تصویر متوالی  در ذهن مخاطب ایجاد می کند. اولین تصویر چشمی است که به  ته فنجان قهوه خیره شده است  و در نشانگان درد های قهوه حرفی و تصویری از مرد عاشقش نمی یابد،  و بی آنکه حرفی بزند یا نگاهی برگرداند حالت چشم هایش در چند لحظه کوتاه گویای آگاهی از بی سرانجامی رابطه است. تصویر دوم لطیف تر و شاعرانه تر است: چشمان معشوق خود فنجان قهوه ای هستند که عالشق می تواند فال خود (سرانجام رابطه ی عاشقانه ی خود ) را در عمق وخطوط و لایه های نگاهش جستجو کند. این جستجو را دزدکی انجام می دهد تا حالت طبیعی و واقعی چشم را بدون هیچ تصنعی در یابد و با این جستجو  درمی یابد که در این فنجان قهوه ی خواستنی ، اثری از فال او نیفتاده است. این شعر مجموعا شعری برای پایان رابطه است. و هردو تصویر این بیت زمزمه گر پایان آرام  و تلخ یک رابطه اند. دوست داشتمش این بیت را .

برای خواننده دقت در انتخاب اشعار یک البوم خیلی مهم است حتما! مثلا اگر از چند شاعر شعر می گیرد باید مراقب باشد در اثر توارد دو سه مضمون عینا تکرار نشده باشد،  و اگراز یک شاعر چند شعر می خواند خب ممکن است فضاهای تکراری ایجاد شود یا حتی عبارات و تشبیهات تکراری به میان آیند . شعر خوب اساس کار است بنظرم. دیده اید شعر ترانه ی

هرکسی دنبال خبر می گرده         بهش بگید عشق داره بر می گرده

در همین آلبوم فصل تازه چه قدر عالی ست؟ شاعر، آهنگساز و خواننده اش  کار را عالی از آب و گل در آورده اند. مرحبا.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 2:8  توسط مهناز سپهری  | 

تعمیم

بعضی ها می نویسند که دلشان می خواهد یک فیلمساز یا رمان نویس که فلان اثر درخشان را کار کرده است باشند. معمولا این فرد کمی گمنام است و اثرش هم قدری خاص است. من اما بچه ساده، دلم می خواست دورکیم باشم. مخصوصا وقتی که صور بنیادی حیات دینی را می نوشت- می نوشتم. نمی دانید چه جریانی از فهم و کلام و انتظام را درک و دریافت می کردم وقتی که داشتم یاداشت های صور بنیادی را تکمیل می کردم. دست و دلم از شوق می لرزید وقتی به موضوع قدسیت، سرایت، پذیرش و کارکرد آن می رسیدم.

این یادداشت را یک سال پیش نوشتم . هنوز هم دوست دارم دورکیم باشم. اما این تحسین ساده امروز می تواند سیاسی تلقی شود!

 یادتان هست که من از تقلیل می نوشتم؟ می نوشتم نباید عرصه پرواز را بیش از آن حد که هست، کوچک تصور کنیم؟ نباید خیال و اندیشه خود را محدود کنیم؟

حالا گویا مضیقه ها دارند سریعا تعمیم پیدا می کنند. به نظر خنده دار می آید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:23  توسط مهناز سپهری  | 

 

سه چهار سالی پیش مطلبی را در حوزه جامعه شناسی جوانان مطالعه می کردم. بنا به خواسته ی پدر بخشی از آن را برایش بلند خواندم. پدر با دقت گوش داد  و بعد گفت برای آن ها که نمی دانند مطالب روشن و خوبی است. ما بچه ها دردانه های پدر هستیم  و همواره آماده رنجیدن از او ، پس در ذهنم سایه ای از رنجش بوجود آمد با این تصور که پدر دانش و رشته ی تحصیلی مرا بی مایه  و سهل الوصول فرض کرده است؛ اما گفتگوی بالغانه ای بود و رنجیدن در میانه ی آن زیادی لوس از آب در می آمد، پس لطف کردم و به جای رنجیدن کمی فکر کردم. و چه خوب که سخنش را جدی گرفتم  و خودم را از لاک دختر عزیز دردانه بیرون کشیدم.

حرف پدر معنای راستینی داشت. بخش وسیعی از دانش اجتماعی ما  در ذهنیت  و دانسته های آدم های با تجربه و پر ارتباط مستتر است. منتهی به بیان در نیامده و پرداخته نشده است. نظریات اجتماعی بصیرت مشاهده ی همه جانبه  و عمیق  - در حد امکان -  و نیز ابزار طبقه بندی و تنظیم و بیان تجربیات  و دانسته های  موجود را به ما می دهند. این قصه مفصل است. مقصودم این است که به فرض اینکه درست باشد که اهالی  علوم انسانی و خصوصا علوم اجتماعی از پرچمداران اعتراض ها بودند – که ماجرا خیلی همگانی تر از این دسته و آن دسته بود –حتی در این صورت هم آن ها تنها می توانسته اند ابزار بیان مجهزتری را به عموم مردم انتقال دهند؛ نه اینکه آن چه مردم نمی دانند را به سرعت و به زور به آنها بیاموزند. ماکس وبر و هابرماس و گیدنز و... مردان جنگی نیستند. نظریاتشان هم برمبنای توطئه و ویرانگری نیست. بلکه در کار ساختن جهانی اند که به باورشان رنج و دشواری کمتری را برای انسان روبه بلوغ فراهم می کند. طرفه اینکه بیشتر در صف انتهایی سازندگان جهان های نوین حرکت می کنند؛ یعنی آنچه را که ساخته شده می بینند و متره و بر آورد می کنند، و بیشتر نقش نظارت  و توصیف دقیق جنبش های مدرن را برعهده گرفته اند، که حالا اگر از عهده ی این وظیفه هم به خوبی بر آیند خودش خیلی است.

همینطور کارشناسان دانش اجتماعی هم آنچه را که  در گفتمان و باور روزانه ی مردم مشاهده می کنند  با عبارات روشن و پیراسته بیان می کنند. به باور من و خیلی های دیگر اصلا نمی شود و نمی توانند که آنچه را که نیست، توهم است یا خیال و رویاست در جامه ی واقعیت به مردم قالب کنند. می خواهم بگویم آن ها که مشکل را به علوم انسانی ارجاع می دهند به جای پرداختن به مغز و جان حرف و حدیث مردم به جامه ی زربفت یا حریر یا متقال آن گیر داده اند.

به نظرم آن ها به جای ایستادن بر پا بر سرشان ایستاده اند. طبق سنت روزگار بحرانی،  ممکن است به خاطر رهایی مردان خسته از بند، بازهم همه بپذیریم که اصلا طرز درست ایستادن بر سر ایستادن است. قبول! اما خودمانیم،  هوا دارد کم کم سرد می شود، و مدت زیادی است که حاکمیت عریان است. دهن همه کودکان شهر را هم به تلخی و ستم بسته اند. اما آیا خودشان سرما و بی پناهی را احساس نمی کنند؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

سلام.

این وبلاگ باز هم ادامه خواهد یافت. علی رغم همه تلخکامی ها.

چیز های زیادی نوشتم. داستان. ترانه . شعر. درد دل. همه را کنار گذاشتم تا مایه دردسر نشود. اشک هایم را هم. بعضی روزها چندین و چند بار زیارت عاشورا می خوانم. تازه به سوز و گدازی که در کلماتش نهفته پی برده ام. ساختار تسلی بخش و آرام کننده ای دارد این متن. بیش از همه به آدم دل و توان می دهد برای ادامه وضعیت پس از حادثه. خوب است دیگر.

می خواهم در اینجا نوشتن را به سمت موضوعات فرهنگی تری پیش ببرم. مشخصا در نظر دارم کار تحلیل متون ساده ی فرهنگی و روزمره را  که مدت ها پیش در نظر داشتم شروع کنم.

مثلا تحلیل ترانه های مشهور. متون ساده و روانی که همه مان گوش می دهیم و در ضمن نادیده و ناشنیده شان می گیریم. زیرا قوانینی وجود دارد که شنیدن موسیقی را محدود می کند. تحلیل ساده و خودمانی. به گمانم از بی هیچی بهتر است.

ترانه ی یکم: شهیار قنبری، خانم آتشین.

پاره ای از ترانه این است:

اشکای من چیکه چیکه

می چکن روی کتابام

دوباره بارون گرفته

اول وآخر حرفام

اشکای من گوله گوله

می چکن رو ماهیتابه

همه آب میشن می سوزن

شام من گریه کبابه من .

این ترانه در ردیف ترانه های خوب خواننده اش نیست. یک چیزهایی از لحاظ ریتم و لفظ اش کم دارد. اما نکته ی چشمگیر و تقریبا یگانه اش این است که دو حوزه ی فراموش شده ی ترانه ها را به کلام در آورده است. آشپزخانه و کتاب را.

این دو حوزه گویا ممکن است ترانه ها را زیادی جدی کنند یا بوی پیاز داغ راه ببیندازند که ازشان حرفی زده نمی شود. منظورم طنز های جدید رپرها نیست که به همه حوزه ها سر می زنند تا غافلگیرت کنند. منظورم دقیقا شاعرانگی کتابخوانی محبوب و زیبایی غذا پختن برای کسی است که دوستش داری. در متن یکی از ترانه های شکیرا نیز این مصرع آمده است که با آمدن تو به زندگیم ترس من از آشپزخانه تمام شد. آشپزخانه فقط موضوع تبلیغات مواد غذایی درتلویزیون نیست. باید یک صبح تا عصر در آشپزخانه دور بگردی و بپزی و بسازی و بشویی و تمیز کنی تا بفهمی می شود مزه ی یک عمر زندگی را در آشپزخانه نمک چش کرد و شور و شیرینش را رقم زد.   

در این ترانه ظرافتی هم بکار برده شده در اصطلاح شام من. غذا خوردن فرق می کند با نهار خوردن یا شام خوردن. نهار و شام از آموخته های اصیل دوران کودکی اند. در بزرگسالی معمولا آدم ها غذا می خورند  یا حتی یک چیزی می خورند.

 در ذهنیت کودکانه شام خوردن به معنی شکوه شبانه ی گرسنگی در پایان یک روز خاص است. در نگاه کودک کیفیت نهار من و شام من نه به طعم و رنگ و مواد اصلی  که به اختصاص و تبرکش به من وابسته است. درست است. تبرک. در کودکی همه غذا ها متبرک است . متبرک به مهری که در تهیه و تقدیمش دخالت داشته است، که آن مهر متوجه به من است. متبرک به شور و اشتها و گرسنگی من است. شام خوردن در کودکی متبرک شدن و متبرک کردن است.

ترانه با عبارت شام من شنونده را باز می گرداند به تبرک اختصاصی شام خوردن کودکانه. وقتی می گوید شام من گریه کبابه از شبهایی می گوید که شام های کودکی آدم بزرگسال از تبرک شادیانه تهی شده است، و غم بزرگسالی در جای خالی آن شادی متبرک نشسته است. یعنی دیگر  شاعر بزرگ شده است. غذا میخورد.  حتی شام می خورد یعنی شب خود را به خوردن بخشی از آنچه خودش با مهر و مهارت می پزد متبرک می کند اما این شام از سرخوشی شادمانه و بی اندوه خالی است. 

از کتاب لازم نیست حرفی بزنم. چه عالمی دارد وقتی یکی دو سه ساعت بنشینیم پشت میز و سرمان را در کتابهایی فرو ببریم که یارمان خوانده یا دوست دارد بخواند. این دومی بهتر است. اگر نخوانده و دوست دارد بخواند چنان با گرمی و حسرت شیرینی به دست های شما که کتاب محبوب او را ورق می زنند نگاه می کند که در دلتان ذوق می کنید.

دیگر همین.

یا حق.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

سینه ات گشوده باد، آنچه می رسد ورای وسع و حد طاقت است

آنکه می فرســـــتدش، آفــریدگـــــــــــار کائنات و پرمــهابت است

 

 

آنکه می رســـــاند این ماندنی کلام تازه را به جان روشـــنت

سینه ات گشوده باد، شهپر غیور عرش و حامل امانت است

 

 

کــوه گرده می نهد بر شکیب اســتوار قامتت که نشکند

نور بوسه می زند بر نشـان بازویت که شاهد نبوت است

 

 

کهکشان معرفت آسمان سینه تو را به بر کشیده است

ماه من صبور باش این هـــنوز اول تجلی و بشارت است

 

 

وحی می رسد بخوان٬ می گشایدت هزار چشـمه از درون جان

ســرفــراز می کنی تا به نام او بخوانی: عاشـقی رسالت است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

 

در رمان زندگی پنهان زنبورها نوشته ی کید جومانک شخصیتی وجود دارد به نام می: خواهر وسطی از خواهران سه گانه سیاهپوست. اولی آگوست است، دومی می و سومی جون. نامشان نام ماه های تولدشان است.آن ها به پرورش زنبور و تهیه عسل اشتغال دارند و نام تجاری عسلشان هست عسل مادونای سیاه. با تصویری از مریم مقدس که پوستی تیره دارد. زمان رمان مربوط به سال های مبارزه سیاهپوستان برای کسب حقوق مدنی است. با این حال قهرمان رمان دخترکی سفید پوست است که از آزار وبی ملاحظگی جامعه ی اطراف و بد مراقبتی پدرش، به خانه ی خواهران سیاهپوست راهبردار شده است.

این سه خواهر و دوستان سیاهپوستشان با انحصاری کردن مریم مقدس به دنیای مومنان سفید پوست مخالفند و مریم «سیاهپوست» را ستایش و تقدیس می کنند. زنی که بردگان را آزاد می خواهد، سیاهان و رنج های آنان را می شناسد و برایشان دلسوزی و دعا می کند. آن ها معنویت، انرژی و نشاط حاصل از جریان ایمان را در قلب های خود بارور می کنند و برای ادامه زندگی نیرو می گیرند. مراسم های مذهبی آنان با سرور و شادمانی و میهمانی آمیخته می شود.

می دختر حساسی است، بی اندازه حساس، یعنی در حد روان پریش! او فرقی میان اندوه خود و اندوه دیگران قایل نیست؛ و دیگران یعنی همه مردم دنیا. تا وقتی  شاد باشد بسیار مهربان است و شیرینی های عالی می پزد. اما همینکه اندوهی از راه برسد،- از شهر، از همسایه، از خاطره ها، از تلویزیون!- اشکهایش مثل باران سرازیر می شوند، اختیارش را از دست می دهد،بر زمین می افتد، خود را می کوبد و فریاد می کشد. همیشه هم در آغاز طوفان هایش ترانه ای را زمزمه می کند که اینطور شروع می شود: آه سوزانا!

آگوست می گوید: می آن قشر مقاوم «بی تفاوتی» را که همه ما دور روحمان داریم، و از احساس مان محافظت می کند، ندارد. ضربه های غم دقیقا بر استخوان جانش می نشیند و روحش را زخمی می کند.

آگوست برای بهبود حال می و کنترل نسبی اوضاع چاره ای پیدا کرده است: در دقایق آغازین اندوه می به بیرون خانه می رود، از کنار رودخانه ی نزدیکشان سنگهای نسبتا بزرگی را بر روی چرخ دستی می گذارد و می آورد در حیاط خانه. او برای خودش از سنگ های رودخانه دیواری ساخته است. هربار هم سنگهای جدید را روی هم می گذارد  و دیوارش را قطورتر  و بلندتر می کند. کارکرد آن دیوار شبیه دیوار ندبه است. می مایه های غم و اندوهش را بر کاغذ های کوچکی می نویسد و بین سنگ های دیوار قرار می دهد. اینگونه او غم ها را از شانه ی بی حفاظ و آسیب پذیر روحش بر شانه های محکم سنگ ها می گذارد و از خدا می خواهد برای همه آدم های زیر بار اندوه، صبوری و آرامش و راحتی بفرستد. به خاطر همین کار سنگین، بر خلاف درون رنجور و ضعیفش، بدنی سالم و بازوهایی قوی تر از حد انتظار دارد.

سرنوشت می تلخ است. عاقبت تاب نمی آورد اینهمه بی تابی را...

 

من دیوار ندبه را ندیده بودم تا روزی که در گزارش سفر پاپ به آن طرف ها دیدم که پاپ نوشته ای را لابلای سنگ های دیوار قرار داد. سنگ ها بار اندوه آدم را سبک می کنند. التیام اندوه و رنج  انسان ها و افزودن به توان بردباری آنها از کارکردهای مهم  ادیان است. سنگ ها محکم تر از جسم و جان انسان هایند، و از خود انرژی مقاومت و صبوری ساطع می کنند، پس در استعاره ها و نماد های دینی جایی برای خود دارند.

سنگ ها در مراسم و مناسک دین ما هم نقش مهمی دارند. سنگ هایی که خانه الهی  را می سازند، سنگ هایی که نماد سنگی دشمن را نشانه می روند، سنگی که از بهشت می آید و بر دیوار خانه جای می گیرد.

 در ادبیات عرفی مان هم سنگ صبور سنگی ست که می شنود، می داند و نمی شکند.

این روزها گاهی احساس می کنم قشر محافظ روحمان نازک شده است. یا اینکه ضربه های غم، زیادی سنگین بر ما می نوازند. به دنبال معنویتی می گردم که فراگیر باشد  و بار اندوهمان را بر دوش بکشد و شانه ما  را سبک کند: هرگونه التیامی که فراموشی آور باشد بار اندوه را سنگین تر از پیش بر دوش آدم می گذارد، مگر معنویت، که غم را پاک می کند، تازه می کند، روشن می کند،  و بر دوش توانایش حملش می کند، بی آنکه بیندازد، بشکند یا بر بادش دهد.

سوره های قرآن را می خوانم . مفاتیح را ورق می زنم. خوبند و جانبخش و تقویت کننده؛ اما تمرکز و آرامش می طلبند که کمی کمیاب است در حواس من. به سنگ صبور احتیاج دارم. آن چیزی که می خواهم دقیقا همین است: سنگهای سیاه کعبه را می خواهم، بی آنکه کسی بالا سرم بایستد بگوید سرت را بردار یا حرکت کن.

به خود خود عظمت، استواری، روشنی و استحکام کعبه احتیاج دارم. تا غمهایم را فراموش نه، تقدیم کنم به معنویت یک لحظه اش، و آرام شوم.

 

پی نوشت : خداوندا! لطفا خواهش می کنم، هواپیما های کهنه ما را در آسمان بزرگت محکم تر بگیر.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

نان را به نرخ اشك و زبان را به نرخ جان

دل را به نرخ شيشه نوشتي به ناممان

 

گل را به خار بستي و مهتاب را به سنگ

پيران پاكدل به جوانان خاممان

 

رسم خدايي تو رحيمانه تر نبود؟

تنبيه مي كني به گناه كداممان؟

 

يك دور دم زديم به صافي ترين شراب

چندين و چند دوره كني غم به جاممان؟

 

با نام تو بهانه و تدبير مي كنند:

هرگونه اشتياق رهايي حراممان!

 

حافظ سروده بود كه با عشق زنده ايم

از فرط عشق مي رود از كف دواممان!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

 

مرگ يك شوخي كودكانه با زندگي است. مثل وقتي كه من هفت ساله دست در كيف تو هم نيمكتي هفت ساله ام كنم و ساندويچ كره و پنير صبحانه ات  را كش بروم و تا آخر بخورم. تو از آبخوري بعد كل بازي برگردي، دست در كيفت كني و كيسه فريزري ساندويچت را اصلا پيدا نكني.خب امروز گرسنه مي ماني اما چيزي نشده كه ! ناهار و شام  و روز هاي آينده ات برجاست.

در هواپيما نشسته ايم ‏ كمربندمان را بسته ايم و به حركت هاي پانتوميم مهماندار زيرلب خنديده ايم، منتظر صبحانه شده ايم و از گرماي هوا غر زده ايم. بعد آرام آرام از پشت سرمان مرگ پيدا مي شود. دست در كيف وجودمان مي كند و ساندويچ زندگي را در مي آورد. موتور هواپيما آتش مي گيرد. ماسك ها پايين مي آيدو در خروج اضطراري را مي خواهند باز كنند.گريه مي كنيم. دست در كيفمان مي چرخانيم تا كيسه ي نازك زندگي را لمس كنيم.

هواپيما با سرعت سقوط مي كند. مرگ ساندويچمان تا نصفه خورده است. دنبالش مي گرديم، مي بينيمش و سربه دنبالش مي گذاريم تا لااقل يك لقمه اش را پس بگيريم. مي دود و گاز مي زند. جيغ مي زنيم. سرمان به سقف آسمان مي خورد‎، يا سقف هواپيما بر سرمان ميآيد. مرگ با صورت خندان كودكانه اش روبر مي گرداند. دستهايش از كره چرب است و و دور دهانش خرده پنير. دانه هاي گردو –آرزوهاي پاياني مان – را دانه دانه تند تند مي جود. ديگر رهايش كرده ايم . فقط به حركت چرخش چانه اش خيره مانده ايم. بيا به ناهار فكر كنيم: يك ديس پر از ماكاروني سرخ.

آرام گرفته ايم . ديگر آتش و ضربه و ترس كاريمان ندارند. بالاخره يكروز مي مرديم. امروز روزش بود. به بعدش فكر مي كنيم. به لحظه اي تازه. به بودني متفاوت. به مادرمان فكر مي كنيم. به خداوند فكر مي كنيم. مي گذريم از كنار مرگ. مي گذريم از در مدرسه. تكه هاي داغ هواپپيما  دور از هم آرام سرد مي شوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

 

 دوركيم از جهت سياسي ليبرال بود و طرفدار جدايي آموزش از مذهب و آزادي هاي سياسي  و اجتماعي بود، ولي از نظر فكري موضع محافظه كارانه اي داشت. او نيز مانند كنت و ضد انقلابيون كاتوليك مذهب فرانسوي از نابساماني اجتماعي بيزار  وهراسان بود و به جاي هرگونه انقلاب شديد اجتماعي و براندازي  نظام موجود از نظم و اصلاحات اجتماعي  هواداري مي كرد.

(ريتزر، ثلاثي، 56)

 دوركيم هم شبيه بسياري از ما فكر مي كند!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

پری از آن همه طاووس سبز و آبی ماند

چراغ کوچکی از شهــــــــــر آفتابی ماند

 

پری از آنهمه چتر عقیق و یاقوتی

میان حوصله و حسرت کتابی ماند

 

کتاب سکه ی عهد عتیق و عزلت بود

و روی رف بغل سرکه و شـرابی ماند

 

دلم هـــوایی نیلوفـــــــر نگاهت شد

خیال نقش تو بر کوزه ی لعابی ماند

 

چراغ شعله وری از عطش به راهم  نه

که یاد چشمه درخشید و بوی آبی ماند

 

تو مانده ای که مبادا ستاره ات خاموش

برای آن همه پرســـــــیدنی جوابی ماند

 

( شعری خطاب به خاتمی٬ دوم خرداد دو سال پیش)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

ژرژ سورل نقش اسطــــــوره های ساختگی را در جامعه ی امـــــــروز ی مطرح می کند و می گوید یکی از ثمربخش ترین وسایل نفوذ بر اجتماع آن است که تصویر های خلاصه شده و ساده شده ای از یک آینده ی فرضی و گذشته ی افسانه به آن اجتماع عرضه شود تا احساسات جهت گرفته و آن اجتماع بسوی فعالیت رانده شود. این اسطوره های تصنعی یا ساختگی بتدریج که بتوانند در آسیاب اساطیر سنتی جریان یابند نیروی باز هم بزرگتری به دست می آورند. این اسطوره ها به همان گونه که قادر به ایجاد جنبش های انقلابی هستند به حفظ وضع موجود هم کمک می کنند.

                                                      «جامعه شناسی سیاسی،صبوری، 233»

 

اسطوره ی عدالت هم از این قبیل اسطوره هاست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

تاریخ اجتماعی جوانان

جنبش جوانان در آلمان پیش از گسترش، دو منزلگاه را پشت سر گذاشت: گسستن از پدران، خانواده ها و تعلق های پیشین با نام و اعتبار جوانی؛ و پیوستن به اتحادیه های جوانان با روح تعاون، همدلی و همکاری و اتحاد. 

                                 «جامعه شناسی جوانان، نوشته: برنهارد شفرز، ترجمه: کرامت الله راسخ»  

 

گستن از پدران نظام، پیوستن به گروه هایی با نظم هیاتی؟

این دیدگاه را می توان برای لباس شخصی ها ی جوان و تلخ کام و عبوس بکار برد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

همان وقتها نگفتیم، حالا چطور؟

دولت آبادی نویسنده ی فهیم٬ مردم شناس٬ دردمند و متعهدی است. چطور به یک صفت تقلیلش می دهیم؟ آن هم «یک کمونیست!»

اگر او در یک صفت خلاصه می شود و به چوب یکجانبه نگری رانده می شود پس این و آن و آن و آن و آن و آن و آن هم به یک صفت خلاصه شدنی اند و به همان چوب راندنی. نه! ما این تفکر را نمی پذیریم.

مردانگی ها و دل قوی داشتن های گوینده را بزرگ می دانم و تحسین می کنم؛ امـــــا از این تک ضربه ای که بر استخوان فرهنگمان وارد آورد، شایسته نمی دانم به سهم خودم یک «آخ» نگویم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

در مناظره ها _ که بنظر من خلاصه ی تاریخ راستین معاصر بود و حالاها ذهنم رهایش نمی کند _ عنوان شد که هم منتقدان و هم مدافعان وضع موجود، از وضعیت چاپ و نشر کتاب ناراضی اند. البته سنخ کتاب هایی که مورد اشاره دو طرف بود تفاوت های جدی ای داشت.

 کتاب خوان ها چطور؟

کتابخوان ها مخصوصا جوان هایی که به رمان خوانی دوره ی اصلاحات عادت کردند، آنقدر خماری کشیده اند که یا کلا ترک کردند و یا اینکه جایگزین هایی پیدا کردند. مثلا فیلم ها و سریال های بی شماری را دیدند و صنعت زیرنویس گذاری هم ناگهان رشد کرد.

من نتوانستم چندان جایگزین سازی کنم. ماهی یکی دو فیلم دیدم آن هم با کلی پس کش یا همان برنامه ریزی!

مدتی ترک کردم اما به افسردگی اش نمی ارزید این پاک پاک شدن ها! به طور کاملا طبیعی و ناخودآگاه فهمیدم حالا که از رمان تازه خبری نیست قدیمی ها را دریابم.

کجا می نشستم یک نفس «ابله» هزار صفحه ای را  _ پای در گچ سبز _ چهار پنج روزه بخوانم.

کجا می نشستم کارهای دون کیشوت را با دل صبر و بدون عجله تحمل کنم تا آنجا که خودم یک پا سانچو شوم.

حتی نمی نشستم دولت آبادی و احمد محمود را با دل آرام ورق بزنم. رفقایم از من جلوترند: در جستجوی زمان از دست رفت را می خوانند. حالا تازه گرم شده ایم.

از این تنور نشر رمان، همچنان دودی بر نمی خیزد. ما هم کلاسیک های زیادی را نخوانده ایم. می خواهم بگویم غنیمت پرشکوه زمان داشتن برای مطالعه کلاسیک ها را کم بها نشمریم. فضای راکد نشر را تقلیل ندهیم به محرومیت از کتاب های جدید.

مارا به کلاسیک خوانی، صبور خوانی، و استخواندار خوانی برگرداند این شرایط. کمابیش شکر!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

مثلا داری درس می خوانی، در حالی که تجربه ی متراکم فردی و اجتماعی ای را پشت سر می گذاری که بی ســــــابقه است. به همین علت از همــــه ی آن چه می خوانی به آن بخش هایی فکر می کنی که گوشه هایی از تجربه ات را برایت سامان می دهد و صورتبندی می کند.

اعتنایی هم نمی کنی به آن چه ممکن است امتحانی باشد و چشم طراح سوال را گرفته باشد برای پرسیدن .

عیبی ندارد فقط فردا که نتیجه ها آمد دلت را به آنچه آموخته ای آرام کن. خب؟

آنچه برای نسل آینده می ماند چیست. مهدیه و سارا دو دختر هشت ساله ی آشنای ما هستند. وقتی که از زبان هردو با شیرینی کودکانه بی نظیری نام میرحسین را شنیدیم چشممان از شوق٬ تر شد. چه ساده بودیم که نگران ناشناخته بودن موسوی در نسل جوان بودیم اوائل. دیگر کودکان هم به مهربانی و روی نیک و کلام دلنشین می شناختندش. حواسمان به آنها هم باشد.

اجتماعی کردن سیاست:

در کشور هایی که تجربه ی طولانی حکومت های استبدادی و غیر دموکراتیک وجود دارد و کوشش های که برای ایجاد دموکراسی صورت گرفته با خشونت سرکوب گردیده و شکست خورده است، خانواده ها به فرزندانشان یاد می دهند که در سیاست دخالت نکنند. در کشورهای دیگر برعکس است ، یا لااقل آن ها پیوسته اظهارات تحقیرآمیز درباره ی تقلب در انتخابات، فساد مقامات اداری و سرکوب پلیس نمی شنوند. از طریق این فرآیند ها انواع گوناگون شخصیت ها بر طبق الگوهای فرهنگی رایج دوباره شکل می گیرند.

(جامعه شناسی سیاسی، منوچهر صبوری، صفحه 241)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

قافیه را باختن معنای نامطلوبی دارد. رشته کار را از دست دادن، کم آوردن، محک خوردن مایه ی آدم و آشکار شدن ضعفش...

اما من این قافیه باختن را دوست داشتم. شعری که خودش بی اجازه ی من _ شاعر _ راه خودش را عوض کرد و من هم در گرگ و میش سحر بیداری نفهمیدم و گذشتم، تا صبح، چشم های متعجب همسر که شعر را می خواند بهم فهماند که اشکالی در کارست. پرسیدم وزن؟ با لبخندی گفت نه،  قافیه!

این شعر را در هیچ مجمع عمومی و محفلی ادبا و شعرای معاصر و قدیم نخواهم خواند، اما با شما که این حرف ها را ندارم.

 

سربند تور و چادر پولک زری داری

بانوی تابستان! هلوی نوبری داری؟

 

بر ناخنت پروانه های صورتی خوابند

بر پلک هایت سایه ی نیلوفری داری

 

پیراهن ساییده ات را جیرجیرک برد

یک بقچه رخت نو میان پندری داری

 

خلخال پایت جیک و جیک نرم گنجشکان

از دانه انگور طلا، انگشتری داری

 

بانو نمی دانی چه پاییزی گذشت از ما

شکر خداوندی تو هم برگ و بری داری

 

بی چشم زخم آن حسود زرد روی سرد

در چشم مردادت نگاه آذری داری

 ***

گیلاسهای سرخ را از دامنت بردار

خون ریخت اینجا بر خیابان ها، خبر داری؟

 

خرداد سبز و تازه را سرمای دی بلعید

آه از درخت عشق و بیداد از تبرداری!

 

برشانه ها سنگینی یک قرن پاییز است

در جعبه سازت ناله ی مرغ سحر داری؟

 

با میوه های روشن خورشید پروردت

شوری، امیدی، شادیانی، مختصر داری؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

ایده ای در نظر داشتم که برای اجرایش کمی دیر شده. اما هنوز هم دلایلی جدی برای جالب بودن اش دارم.

رویاهایمان را بنویسیم. خواب های خوب و بدی که این شبها می بینیم. خوابهایی که خصوصی نیستند. عمومی اند و حتی سیاسی اجتماعی. حتی اگر مایلیم پاره هایی ازشان را بنویسیم. برای چه اش را، هرچند هرکسی می تواند دلیلی بیابد، از دید خودم،  اگر خواستید و همراهی کردید بیان می کنم.

 

من خواب دیدم جنگ شده. من و عابس در ماشین هســـــتیم و با شـــــتاب در جاده ی یزد ـ کرمان حرکت می کنیم. در یک شهر وسط را ه- بنظرم بافق- توقف کردیم. اتاق گرفتیم و به زیارت امامزاده ی آنجا رفتیم.

جنگ شده بود و همه ما راهی برای در امان ماندن می جستیم. در ادامه ما به نیر رفته بودیم و از دوستانمان خانواده ی صدرا اینا دعوت می کردیم به نزد ما بیایند تا جایی برای در امان ماندن داشته باشند. تمام این رویا در شب می گذشت. هوا کاملا تاریک بود، و جنگ شده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

الف:  نهار خورده ای ؟

ب:  نه، ولی صبحانه را مفصل خوردم.

الف: (با خنده ای مهربان و طنز آلود، نگاهی خواهرانه ): چی خورده ای مثلا؟

ب: (پیشانیش کمی چین می خورد تا به یاد بیاورد، با تانی می شمرد): دو تا استامینوفن، یک کلرودیاز 10، یک دانه پرانول، دو تا راینیتیدین، یکی هم بروفن.

الف: (دستهایش را که از چربی مرغ پخته  زرد شده می شوید، با لحنی دلسوزانه) تو خوبی؟ (با مکث و جدیت) شبها کابوس می بینی؟

ب: (خنده ای بی رمق، چشمها خیره به جایی، کمی بی اعتنا) خوابی آرام... با آلپرازولام.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

پرنده ها در غبار

      چطوری پرواز می کنند؟

                        با چشم های بسته ؟

آنچه می خواستیم ، آنچه می خواهیم:

آنچه می خواستیم برچیده شدن بساط ضدیت بی معنا و شوالیه بازی فریب آلود و کینه توزی بی منطق بود. آنچه می خواهیم اکنون، آزاد شدن پاره هـــای گوشت تنمان از گیره های آهنی همان ضدیت بی معنا و کینه توزی بی منطق و بی رحمانه ست .

به مرگ گرفتندمان که به تب راضی شویم ؟

کجاست رافت اسلامی که ملوانان انگلیسی را با چشم های گیج و خواب آلودشان در آغوش بگیرد و سوغات بدهد و بفرستدشان به آسمان برای پرواز. خانم صابری کجاست که تابعیت غیر ایرانی اش برات آزادیش شود؟

رحماء علی الکفار، اشداء بینهم؟!

چاوز هم گرسنگان کشورش را رها می کند و اتوبوس ویژه ی فقرای لندن دایر می کند.

اینکه تئوری های تلخ و وحشتناکی برای حکومتگری وجود دارد؛ خب، وجود دارد. اما اینکه حکومتگران کشور من از این تئوری ها استفاده می کنند، تحملش سخت است. نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

خاطرتان هســت در مناظره ها گاهی به انعطاف بی معـــــنا و بی مورد حکومت انتــقاد می شد مثل قضیه ملوان ها، و گاهی به تعصب و یکجانبه نگری و فقدان پذیرش نظردیگران مانند وضعیت نشر و مطبوعات. متن زیر را که از مقاله نیل جی اسملسر در کتاب جامعه سنتی و جامعه مدرن می خواندم این وجه از مناظره ها در ذهنم تداعی شد. می شود دوباره با هم خواندش:

 

در دوره های مدرنیزاسیون اولیه احتمال دارد جامعه به طغیان و شورش شدید کشیده شود. از انواع حکومتی که به احتمال قوی در چنین حوزه های پردردسری کارآمد خواهدبود چنین است :

نخست رهبران سیاسی می توانند کارایی شان را با تعهد آشکار و شدید به ناسیونالیسم آرمانی و بیگانه ستیز افزایش دهند. این تعهد ابزار قدرتمندی برای نیل به اهدافی مهم است:

الف)آن ها می توانند ادعای مشروعیت شان را با بهره مندی از ماموریت خلق یک دولت _ملت افزایش دهند.

ب) آن ها می توانند به این صورت به فداکاری ها و ایثارهای غیرقابل حصول توده ی مردم دست پیدا کنند. مردمی که ممکن است در حالت مجرد نسبت به مدرنیزاسیون متعهد باشند اما درمواجهه با گسست های عینی از روش های سنتی، در برابر آن به مقاومت بپردازند.

ج)آن ها می توانند از ادعای مشروعیت شان برای سرکوب ها و اعتراض ها و جلوگیری از نظام های نمادین مانند کمونیسم استفاده کنند و از سرایت آن ها به نارضایتی های خاص جلوگیری کنند.

با وجود این رهبران سیاسی نباید ادعاهایشان را برای مشروعیت به حرف محدود کننند. آن ها نباید به تعهد ناسیونالیستی خودشان آن قدر تکیه کنند که باعث فراموشی و نادیده گرفتن شکایت ها شود. آن ها در مفهوم معمولی کلمه باید با گروه های ناراضی سیاست بازی کنند، وامکان دسترسی به آژانس های سیاسی مسوول را به آن ها بدهند و از این راه شرایطی را که موجب کاسته شدن از مشروعیت می شود تغییر دهند.

از این رو عنصر کلیدی برای ثبات سیاسی در پیش گرفتن سیاست انعطاف پذیر در پشت ظاهرسازی ای است که بر تعهد سفت و سخت بر ماموریت های ملی تاکید می کند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

نجف دریابندری می نویسد: شاملو تخصص عجیبی داشت در به رونق آوردن و احیای نشریات در حال تعطیل، و به تعطیلی کشاندن نشریات پر رونق و روپا! و این هردو کار را گاهی همزمان انجام می داد برای یک نشریه!

شاملو آدم پاکباز و اهل ذوق و انسان دانشی ای بوده است. ولی من هم ازین تخصص بی نصیب نیستم گوییا! دارم نرم نرم موفق می شوم وبلاگ 20 -30 بازدیدکننده ی عابس را بکشانم به یک یا دو بازدید در روز. آنهم توسط خودمان!

از عموم دوستان همیشه در صحنه به خاطر این حماسه ی پرشور واقعا متشکرم.

 

چند روزی ست فکر می کنم چه طـور بنویســـــم که اثر گذار باشـد. می خواهم بگویم دوستان اهل فرهنگ سری به محصولات فرهنگی ها بزنند و سی دی هزاردستان را بگیرند و دل صبر بنشینند به تماشا. اصلا اصرارمی کنم به این مساله! یکی از دلایلش مربوط می شود به چند نوشته ی قبل: تقلیل! برای مواجهه با تقلیل همه گیر و متراکمی که درگیرش هستیم  و برای درک شرایط و باز سازی ترتیب های ذهنی، خیلی خوب است دیدن مفتش شش انگشتی، شعبان استخوانی، ابوالفتح صحاف، رضا (تفنگچی، خوشنویس)، تهران کهنه و تهران نو! و خان حاکم، خان مظفر، هزار دستان.

می گویم دراین حال و هوای بیقراری، بصیرتی تجربی وجود دارد که شناخت ها و قضاوت های پیشینمان را اصلاح می کند. حالا که این شهود و درک تیزبین در ما تقویت شده است، آگاهی بیشتری را به تغسیل و شستشو در چشمه این بصیرت ببریم.

علی حاتمی نابغه ایست که کاش بیست سالی دیگر مهلت می یافت. چیزهایی دگرگون می شد با دوربینی که آن مرد در سطوح جامعه می چرخاند.

بخش هایی که در تدوین «کمیته مجازات» و «تهرن روزگار نو» هم نیامده بود عالی اند. کلا دیدن دارد این سریال، در روزگار قحطی تلویزیون.

یک گوشه ی ناب از این کار به نظرمن این است که خان مظفر پیرمرد مقتدر رو بموت، بخشی از آینده و حوادث آتی را به عنوان خاطرات گذشته ی خود به رضا خوشنویس دیکته می کند. یعنی آنچه خواهد شد را به اندازه ی آنچه شده است به یقین می داند. به نظرم گیرایی عجیبی دارد این تصویر.

به عنوان اعتراف باید بگویم این بار که سریال را به طور کامل دیده ام، خان حاکم را بسیار بیشتر از ابوالفتح صحاف، تئوریسین ترور و تخریب، و نه آزادی خواهی انقلابی، می پسندم و برای اداره ی مملکت مفید می دانم. خوب کرد که کمیته را به چنگال اعضای خودش پاره پاره کرد. اگر حاصل همه عمرش همین باشد مرحبا به این زندگی.

این جهتگیری پیرانه سرانه را تجربه های فشرده ی اخیر در ذهنم روشن و کامل کرد. اما گذشته از این، همه صحنه های زیبای زندگی روزمره به کنار، صحنه سریشم درست کردن شعبان استخوانی و صحنه های مستی و راستی رضا در میکده ی کوچک و قشنگ، حال دل آدم را خوش می کند. حیف است ندیدنش. یا حق.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

این نوشته به مثابه ی خودخوانی ای ست که می توان با دوستان هم به اشتراکش گذاشت...

رمان خواندن در روح من دستکاری می کند. یعنی چینش اعضا و جوارح اندیشه ام گاهی با خواندن رمان ها تغییر می کند؛ گوشه های غبارگرفته ی روحم آشکار می شود، و اشباح کوچک خفته در صندوقچه ی ناخودآگاهی ام ظاهر می شوند و شکلک در می آورند.

به همین خاطر است که فکر می کنم رمان خواندن شجاعت می خواهد. شجاعت دیدن چهره ی اشباحی که پاره ای از وجود تو اند. شجاعت گفتگو با اشباح غریب یا خودخواه؛ شجاعت این که ببینی نمی توانی بر بعضی شان غلبه کنی، با اینکه می دانی لحظه هایی از تصمیم گیری هایت را با کمک و القای آن ها خراب و نابود کرده ای.

دو سه روز بعد از 22 خرداد تاریخی، رمان همه می میرند نوشته ی سیمون دوبووار را شروع کردم و یکی دو شب و روزه هم تمام شد! رمان سرگذشت مردی ست که اکسیر زندگی نوشیده است و از سال 1200 و اندی تاکنون زنده است. نامش فوسکاست. و فکر می کند همه کوششها و شوق ها و انقلابات و هیجانات بشری بیهوده و هیچ است. زیرا انسان به سرعت به مرگ نزدیک می شود. او در هر دوره ای نزدیکان پرشور خود را به آرامش و قدر لحظه ها را دانستن و بسوی مرگ نشتافتن تشویق می کند.

او از بس که چهره ی مرگ را دیده است قدر زندگی کوتاه میرندگان را می داند. از طرفی به تکرار مکرر هیجان و فرو نشست و هیجان و فرو نشست در سرگذشت ملت ها آگاهی کامل دارد. بنابراین هیچ موقعیت و تاریخ و لحظه ای را یگانه و استثنایی نمی بیند . فوسکا هرچه سالمندتر  می شود از شوق و رویا و تحول و شور آزادی خواهی و پیشرفت دلزده تر و دلسرد تر می شود.

دو عامل دلسردی برای او تکرار و مرگ هستند...

با خواندن این رمان، هرچند تلخی حیات بی مرگ فوسکا را دوست نمی داشتم، اما شبح کوچک فوسکا که در روحم خوابیده بود تازه بیدار شد.

به شور و شوق، به گریه و فریاد و بیقراری خودم و همسرم و دوستانمان با عینک تکرار و مرگ نگاه می کردم و خب ! فوسکا حق داشت . همه چیز با این عینک از معنا تهی می شد. این دیدگاه نوعی دم غنیمتی بی لذت و حسرت آلود را بر روح و رفتار آدم تحمیل می کند که بی طعمی و ساااری اش  قابل تحمل نیست.

جناب فوسکا دو سه روزی مرا آزار داد و کوشش ها و جوشش هایم را به سخره گرفت و قاعدتا حال من همسر را نیز آزرده کرد و تحت فشار خودسانسوری احساسی قرار داد .

مبارزه ی من با فوسکا داشت آرام آرام به نفع من تغییر می کرد که به یکباره پلاک بسم الله این جن کوچک پیدا شد .

جمعه عصر با همسر و مامان به خلدبرین رفتیم. آرامگاه هزاران آدم پرشور، محتاط، غمگین، عاشق، دلسرد، کوشا، تنبل، شاد!

همه می میریم. تصور مرگ در برابرم عریان شده بود. و چیزی جز کویر ساکت و تپه های گز نشانده نبود.

فهمیدم فوسکای درون من که با همه چیزدانی و همه چیز فهمی اش شور تحول مرا مسخره می کند در واقع از مرگ زیادی می ترسد. آنقدر می ترسد که زندگی را تعطیل می کند. شور و اشتیاق و دیوانگی را هم تعطیل می کند.

نه! فوسکا نمی توانست دوست و همنشین من باشد. عینکش را در آوردم و شکستم و خودش رفت گم و گور شد.

من دلم برای لحظه ی یگانه و استثنایی و متراکمی تنگ است که زهرا رهنورد می گفت نگاه زنانه از مدیریت کلان کشور حذف شده است. بازگرداندن این نگاه می تواند کشور را از خشونت ها و بی مهری های امروزی پاک کند. (نقل به مضمون می کنم).

من به اعتبار همان لحظه نگاه زنانه ام را مصرانه مثل نور چراغ قوه ای رو به سقف تاریک بالا ی سرم می گیرم و کنج و گوشه ی خاک گرفته ی این سقف و دیوار و اتاق را می کاوم .

من نگاه زنانه ام را قاب می گیرم و به دیوار همه خیابان ها می زنم.

من می دانم که مرگ یادگار مرا از دیوار ها پاک می کند و حرفهایم، تکرار حرف های بسیاری آدم هاست. با اینهمه، برای اینهمه و بخاطر اینهمه با عزم و پیگیری لحظه هایم را صرف دوختن نگاه شفاف زنانه بر حاشیه پرده های ضخیم پنهانکار می کنم. من ...  

تا زنده هستم زندگی می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

کوندرا می گوید رمان 1984 اورول یک رمان بسیار بد است، با تاثیرات بسیار بد. زیرا همه چیز و همه جنبه های زندگی را به سیاست تقلیل می دهد. سپس خاطره ای تعریف می کند که هموطنان چک اش بعد از فروپاشی کمونیسم از آن چهل سال وحشتناک یا چهل سال از دست رفته حرف می زدند. در حالی که بسیاری از آنها شغلشان را، عشقشان را، سینمایشان را، موسیقی شان را و شوخی ها و طنزهایشان را داشته اند. آن ها خود را در یک محاکمه ی وسیع تصور می کردند که باید در برابر محاکمه کنندگان نامرئی اما حاضر، از زندگی در آن دوران تبری بجویند: به قیمت اینکه زندگی روزمره پرتراکم، جذاب، شوخ طبعانه و بازیگوشانه خود را به تنها یک بعد که بعد سیاسی بود تقلیل دهند...

تقلیل پدیده ی ناجوری ست . ناگفته پیداست ما همه درگیر این پدیده هستیم.

دلم می خواهد چندین پست دیگر هم درباره تقلیل بنویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

یک سوال: به نظرتان آیا کی مراسم محاکمه ی هاشمی در درون ما تمام می شود؟ نکند طوری بشود که کل ساختار سیاسی معاصرمان را به صورت واکنشی در برابر توسعه ی زمان هاشمی شکل دهیم؟

در دوره ی خودش توسعه ی او را فاقد عدالت اجتماعی می دانستند. در دوران اصلاحات توسعه هاشمی را بی بهره از رشد سیاسی می دانستند. اکنون هم توسعه اش را توسعه ای انحصاری و برای خود می خوانند و محاکمه اش می کنند.

او هربار رنجیده تر، خسته تر و ضعیف تر پاسخ هایی ارائه می کند، اما باز هم خشم هیات منصــــــفه ی جدید فرو نمی نشیند. حتی امروزی ها  برای توجیه خشمشان هاشمی ها ی جوان را نشانه می گیرند. اما چندان پیروز نیستند، زیرا هاشمی های جوان نه چندان در دیدرس اند و نه گناه واضـــح و قابل محاکـــــمه ای مرتکب شده اند. تنها جرمشان شراکت دراتهام آخری ست: اندوختن برای خود یا همان توسعه ی نفس خود.

هاشمی های جوان متهم اند که چرا وجود و توانشان را توسعه داده اند، رشـــــد کرده اند و  فردیت و اصالت غیر قابل انکاری یافته اند، و هاشمی پیر متهم است که اصلا چرا گرایش به توسعه را رواج داده است.

آیا می توانیم بگوییم کلا پارادایم توسعه است که متهم می شود؟ و هاشمی به خاطر الحاق به مدرنیسم با این اتهامات مواجه شده است؟

می شود گفت توسعه موجب قربانی شدن توسعه گران در این مملکت می شود؟

آیا می توان یکی از دلایل این امر را بر اساس روانشناسی اجتماعی مردم ما توضیح داد:

ما در درون خود مدرنیسم را تمجید می کنیم و البته از اینکه گروهی مردم از مواهب توسعه بی بهره می مانند یا حتی آسیب می بینند احساس خشم می کنیم.  پس برای آن که بتوانیم هم از مواهب توسعه بهره بگیریم و هم با عذاب وجدان جمعی مان کنار بیاییم، توسعه گران خود را محاکمه می کنیم، و این محاکمه را چندان کش می دهیم تا آســــودگی وجدان حاصل کنیم. با این دیـــــدگاه می توان گفت توسعه گرانی که توسعه ی پر موهبت تری را تسهیل کنند، چنان می شود که بر رنجش حذف شدگان از توسعه، تمرکز جمعی بیشتری روی می دهد و با آن ها همدردی بیشتری به عمل می آید.  با همین استدلال معکوس، مردم توسعه گر را بیشتر به مظان اتهام و محاکمه ی وسیع جمعی می کشانند.

آیا محاکمه ی هاشمی تا زمانی طول خواهد کشید که همه محذوفان از توسعه ی زمان او به بهره مندان بپیوندند؟ آیا او در طی هشت سال آن هم بعد از جنگ می توانست همه مردم را با همه انتظاراتشان در زیر چتر توسعه جمع کند؟  توسعه گران آتی آیا برای گستردن این چتر بر سر همه ی مردم واقعا لازم است مرتب به بالا برنده ی این چتر بزرگ دشنام بگویند و همت و فکر او را کوتاه بشمرند که برای همه نفرات حاضر و غایب جامعه سایبان را نگسترانیده است ؟

توسعه ی هاشمی کوشید هسته ی توسعه را محکم بنا کند. شاید همین استحکام هسته است که موجب کندی در گسترش و خشم مدعیان امروزی توسعه می شود.

آدم از عاقبت توسعه گری می ترسد: دکتر فاوستوس خوش عاقبت ترینشان بود انگار!

با چه دل و جراتی اینچنین یکه تازی می کنند آن ها که خودشان در منصب توسعه گری هستند و  بزودی در جریان مرسوم محاکمه ی جمعی در مرکز اتهام های بسیار بزرگ قرار می گیرند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

کوندرا در توصیف علاقه ای که به نثر و رمان در برابر شعر و تغزل دارد می گوید:

من از اینکه حکومت های وحشت دست به تغزل چهره ی خویش می زنند می ترسم. از شاعرانگی کلام در بیان حکومت های دیکتاتوری وحشت دارم. من این شاعرانگی کشـــنده را در دوران خفقان کمونیســـم تجربه کرده ام. من به قدرت توضیح و توصیف نثر از روزمرگی های ویران شده توسط این حکومت ها، بسیار بیشتر از زیبایی تغزلی آرمان ها و رویا های تزیین شده علاقه و ایمان دارم. (نقل به مضمون)

بر اساس همین شیوه ی استدلال، من به پوششی می نگرم که حکومت امـــــروز٬ را در خود پوشانده اســـت. به نظر من این پوشش، تغزل نیست، طنـــــز است. نوع خاصی از شوخ طبعی که در رفتار و کلام دولتمردان دیده می شود و درصدد القای اقتدار، کنترل و آگاهی متراکم و بی خدشه نسبت به همه وضعیت های پیشین و پیش روست.

شوخ طبعی کم ظرافتی که در لهجه ما یزدی ها سااااری خوانده می شود.

دیده اید آدم های ســـــاااار چه اعتماد بنفسی در مورد شوخی های خودشان دارند؟

دیده اید صبورترین و نجیب ترین آدم ها را به دقیقه ای عصبی می کنند؟

ما در زندگی روزمره با آدم های سااااری روبرو بوده ایم که یا بی نمکی شان ذاتی و مادرزادی بوده، و یا اینکه خانوادتا ساااار و بی مزه تشریف داشته اند. برای همین به اهمیت موضوع مهم سااااری بی توجهی کرده ایم.

امروزه روز سااااربازی استراتژی آقایان شده است. در مورد مخالفان، رقیبان، مردم، مجری های تلویزیون، خبرنگاران، و سران کشور های دیگر رسما ساااارگری و لودگی می کنند. همه مخاطبان هم لبخند زورکی ای می زنند که ما سالهاست در برابر ساااارگری آدم های ظاهرا مهم این شیوه لبخند را تمرین کرده ایم.

به نظرم دو چیز باطل السحر این طنز بی ظرافت و بی نمک، که حربه ی آقایان شده می تواند باشد:

یکی طنز واقعی و ظریف .... و دیگری شور! 

در مورد اولی: آدم های ساااار خودشان مضمون طنز تلخ بزرگی اند، و اتفاقا کاملا از اینکه بشنوند در موردشان مضمون ظریفی کوک شده خشمگین می شوند. زیرا طنز ظریف را نمی فهمند  و معنای خنده ی دیگران را در نمی یابند. ما چهار سال با انتشار طنز های ظریف و خوش ساخت آن ها را عصبانی کرده ایم. گمان کنم  اگر اکثر طنز های ما هم ساااار بود مشکل حادی با آن نداشتند، آنچه حرصشان را در می آورد ظرافت و زیبایی ای بود که هم بروشنی نمی فهمیدند و هم از آن بی بهره بودند.

مورد دوم، شور: تجسم شور آن لحظه ای بود که مهندس روکرد به دوربین و گفت ما با پدیده ای روبرو هستیم که ...

یا لحظه ای که با مجری ناعادل به صراحت مخالفت کرد. یا این شور سبزی که برخاست و برمی خیزد.

رسانه هایشان سعی می کنند شور را مخالف عقلانیت نشان دهند. بزرگتر ها نصیحتمان می کنند که شور اعصاب و جسم آدم را از پا در می آورد. یا اینکه شــــور آدم را به بیهودگی بر باد ســــتم می دهد. کلا شور غیر عقلانی و غیر منطقی است.

شاید همه این حرفها و نصایح درست بود اگر این لایه ی کدر و کثیف طنز را بر کار هایشان نمی کشیدند. ما چهار سال سااااری شان را با طنز به چالش کشیدیم. مدتی هم با شور بی رنگش می کنیم.

فلذا من معتقدم آدم ساااار و دولت ساااار را با کمک دو حربه می توان ساکت کرد: طنز ظریف و شور عمیق!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

مدتی پیش ما با یک کافه چی متوسط آشنا شدیم که دلیل عمده ی کافه باز کردنش این بود که دوست نداشت یک کافه چی احمق در فنجان قهوه ترک او هرچقدر دلش می خواهد شکر بریزد. دلش می خواست لااقل اختیار شکر داخل قهوه اش با خودش باشد.

اسم دخترش را هم گذاشته بود گل گیسو، چرا که می خواست این اسم تازه خاطره هیچ فرد خاصی را تداعی نکند. تا گل گیسو اولین گل گیسوی دنیا باشد و آزاد از کلیشه تمام گل گیسو های احتمالی دیگر به کنشگری آزاد و خلاقه بپردازد.

امروز ما با شرایط عجیبی روبرو هستیم . به جای آنکه اختیار شکر قهوه مان دست خودمان باشد ، مقداری خاک و کود کثیف را با آب جوی قاطی کرده اند و در فنجان ریخته اند و از ما توقع دارند آن را بنوشیم و وقتی اعتراض می کنیم و نمی نوشیم آنقدر دل آزرده می شوند که دست به خشونت شدید می زنند.

در این میانه یک آدمی هست که جلوی بساط این قهوه خانه ایستاده و مدام از طعم فنجان های لجن آکنده تعریف می کند و ننوشندگان را به کج  سلیقگی و نافهمی و همدستی با بیگانه متهم می کند، و خودش را عاقل و فداکار و مورد حمله و هجوم نامردانه کتک خوردگان می بیند!

اینها به هم چه ربطی دارد؟ هیچ ربطی، الا اینکه از قضای اتفاق این مرد دومی خالق شخصیت کافه چی اولی است. همین!

به نظرم تکلیف ما و این داستان و آن نویسنده معلوم است. ما نمی خواهیم کسی حتی برای مقدار شکر داخل قهوه ای که پولش را داده ایم تعیین تکلیف کند،  چه رسد به اینکه کسی برای چهار سال خالص عمر و آبرو و  ثروت مملکتمان که هزینه و رأیش را هم پرداخته ایم خودسرانه و متقلبانه تکلیف تعیین کند.

ما و کافه چی با هم باتوم می خوریم. چون همه مان آشوب طلب و اغتشاش گریم .

به این آدم دومی هم که فنجان کثافت به دهنش خیلی مزه کرده است کاری نداریم. مثل بقیه دیگرانشان.

بیچاره اولین گل گیسوی دنیا! پدرش اینطور تربیتش می کند: ببین دخترم، اونکه دروغ می گه،تهمت می زنه، همون که بی ادبه، اون بی ریخته،  اون ...خووووبه!

اونکه می گه دروغ نگو، فریب نده، تقلب نکن، اون که صورتش باز و پاک و نجیبه، همون آقاهه، اون....خیلی بده!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

کوندرا در توصیف نقطه قوت بینش کافکا می نویسد:

«بعد وجودی یک پدیده اجتماعی هنگامی ملموس تر است که در ابتدای کار باشد ، نه در انتهای کار؛ و به نسبت از آنچه بعد ها به آن تبدیل خواهد شد بسیار ضعیف تر باشد.

نیچه به این نکته اشاره می کند که در قرن شانزدهم کلیسای آلمان از کلیسای تمام جهان درستکار تر بود و به همین سبب اصلاحات مذهبی در آن جا صورت گرفت چون تنها ابتدای فساد است که قابل تحمل نیست.

دیوانسالاری دوره ی کافکا در قیاس با امروز به کودکی بی گناه شبیه است، و با وجود این کافکا برای اولین بار به بعد وحشتناکش پی برد. همان بعدی که از آن هنگام تا کنون عادی شده و دیگـــــر توجه کسی را جلب نمی کند».

اشاره ی کوندرا به رمان های کافکا است که چهره ی انسان ماشینی شده ی مورد پسند دیوانسالاری مدرن را ترسیم می کند.

آنچه در این گفته ها ذهن مرا ناگهان روشن کرد این بود  که جوابی متین و روشن برای پیرمردها و آدمهای ظاهرا جهاندیده ای پیدا کردم که شور مارا به سردی دعوت می کنند و معتقدند این اوضاع خودبــخود تغییـــــر می کند. فکر می کنند هرچه بیشتر طرف مقابل بتازد خودش ضعیف تر و پوسیده تر می شود. پرده از چهره اش می افتد و با این سرعت در افراط کاری، خودش کار خودش را می سازد.

نه! این روال همیشگی نیست. روی دیگر سکه این است: تنها ابتدای فساد است که تحمل نمی شود. ابتدای فساد است که بوی نامطبوع دارد. ابتـــــــــدای فساد چهره کریهی دارد. ابتدای فســـــاد درد و تب و عفونت و بی خوابی دارد. در ابتدای فساد باید ایستاد و جیغ زد و نپذیرفت؛ وگرنه براحتی از حد می گذرد و تا بی حد کشیده می شود  و آب هم از آب تکان نمی خورد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

بعضی آدم ها تحمل قد بلند تر از خودشان را ندارند؛ حتی در باغچه ی خانه ی خودشان.

خانه را از زیبایی کاج، انگور، انار، چنار٬ حتی بوته ی گل رز محروم می کنند تا سبزی خوردن های کوتاه و حقیر را پرورش دهند. می خواهـــند با لطف و منت٬ علف های هرز شبیه ســبزی خوردن را بشناسند و با همـت و غیـرت آن علف هرزها ی محاکمه شده ی محکوم را از خاک در بیاورند و ریشه کن کنند.

آن آدم ها چنار نمی کارند تا علف هرز پیشش گیاه کوچک بی آزاری باشد غرق در زندگی سبزک خود.

کاج نمی کارند تا مبادا قدش از باغبانشان بلندتر شود و کوتاهی قد باغبان را به رخ بکشد.

انار نمی کارند تا گل انارها در آفتاب داغ ندرخشند و جلوه گری نکنند.

انگور نمی کارند تا راز و رمز مستی و راستی را بر زبان گنجشک ها نیندازد.

بوته ی رز نمی کارند تا پرنده ها لب به آواز عاشقی باز نکنند. تا زیبایی تجملاتی گلبرگ های غیر خوردنی گل، باعث بی رونقی بازار  تربچه های ابله و پوک و خوردنی نشود.

این آدم ها از باغچه های قد بلند بیزارند. با اره و تبر٬ باغچه های قد برافراشته را چنان هرس می کنند که برگهای تربچه و ریحان، رشیدان باغ محسوب شوند.

خوش دارند به عنوان هدیه تربچه ای گلی و کثیف را از خاک در آورند و به مهمانان بی شمار خانه شان با حالتی آمرانه و فخر فروش، تعارفش کنند.

***

من دستهای پدر شوهرم را می بوسم که در دو مزرعه بزرگ صدها درخت بادام پرورش داد.

من دست های پدربزرگم را می بوسم که هکتارها درخت پسته را به خوشه های سرخ پرثمر رساند.

من دستهای پدرم را می بوسم که باغچه ی باریک اِل حیاط خانه مان را از بوته های رزسرخ و صورتی، بوته یاس، پیچ رونده، درختچه نارنج، کاج تزیینی، قلمه انگور و گلهای درخشان و آفتاب خوار اطلسی آنچنان انباشته و انبوه ساخته است که جایی برای هیچ تربچه و ریحان و نعنایی نمانده است.

سبزی خوردن کالای دکان سبزی فروش پیر و شاگرد جوانش است، که سه کیلو سبزی گل اندود را به جای نیم کیلویی که می خواستی برایت بپیچد و روانه ات کند به سوی خانه.

کنار باغچه ی خانه هم استراحتگاه عصرهای خنکی است که بوی اطلسی ها به نرمی بلند شود و بر دست و مویت بنشیند و با طعم چای ات مخلوط شود.

هر آدم کوتاه قد کوتاه پسند بی سلیقه ی خوار! هم بداند : من در باغچه ام چناری خواهم کاشت که سال های پیری ام با قدی که خمیده و چشمی که کم سو شده، به زحمت نوک شاخه های بلندش را ببینم و حظ کنم. تو هی سبزی خوردن بکار. هی سبزی خوردن بکار.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

من قانونی را برای تصویب به مجلس شورای نمایندگان پیشـــنهاد می کنم: به موجب این قانون رییس جمهور، مقام بالاتر، و مقامات حساس اجرایی و قضایی و قانون گذار باید و حتما باید 1000 رمان را خوانده باشند و فهمیده باشند. امتحانی هم توسط تعدادی از دانشگاهیان معتدل ازآن ها گرفته می شود.

دلیل : من معتقدم رمان خواندن ، ذره ذره و خیلی به نرمی و آرامی از درجه تندی و خامی آدم ها کم می کند. و به معرفت و بینشـــشان نرمک نرمک اضافه می کند.  به آدمی که با تعمق 1000رمان خوانده کـــم و بیش می توان اعتماد کرد، در این حد که زیاده از حد تند و خام نیست.

در حال و هوای این روزها رمان خانه ادریسیها نوشته ی غزاله علیزاده را به خاطر می آورم. به نظرم این رمان تصویری ترین و سینمایی ترین رمان فارسی است.

در عشق آباد گروه انقلابی آتشکار ها با نیروی توفنده و خشم آفریده ی خود به خانه های اشرافی خانواده های با اصل و نسب هجوم می آورند. خانه ها را اشتراکی می کنند و با همه ی توان سعی در تخریب شخصیت و تحقیر روحیه اعضای این خانواده ها دارند. خانه ی ادریسی ها یکی از این خانه هاست. در سیر داستان، شور اولیه ی فتح و همبستگی تازه پیروز شدگان تحلیل می رود و چهره ی واقعی کینه توز ، حریص و بی رحم مرکزیت آتشخانه آشکار می شود  و ما ناگهان می بینیم دلمان برای قهرمان شوکت خشــــن و نچسب ، همان عضو فریب خورده طرد شده و فروخته شده ی آتشخانه هم می گیرد، همانطور که به خاطر قباد و لقا و کاوه و رکسانا دلمان گرفته است.

من خصوصا به شخصیت قهرمان شوکت، زن خودخواه و نتخرچه ی عوضی اما کمی ساده و خوش قلب توجه خاصی دارم. از او و پیراهن درخشان زردش خوشم می آید. چرا؟ چون  به سادگی و زیبایی برای شکستش می چرزد و زخم می خورد. او برای رنجی که می دهد رنج می کشد. حتی پیش از آنکه از مقام خود رانده شود.

در این رمان لقا دختر ضعیف و خجول خانواده ادریسی از لاک ضعف بیرون می آید  و ناچـــــار می بالد و قوی می شود و کاوه برادر او عزم سفر می کند.

لاک ضعف لقا جز با ضربه پتک آتشکارهای خشن نمی شکست. توهم های دیرین خانوادگی و افسانه آدم های از  دست رفته خانواده  دست از سرش برنمی داشتند اگر واقعیت تلخ و بی رحم خودش را به او تحمیل نمی کرد.

در این جریانات اخیر، پاره ای از وجود من مانند لقا بزرگ شد. قدر خود را دانست. از لاک ضعف و شکست بیرون آمد. قوی شد. قوی شده ام. می دانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

من جامعه شناسی سیاسی را چندان عمیق نخوانده ام. باید بخوانم. از همان اندک دانسته هایم استفاده می کنم تا تحلیلم را  از مناظره های انتخاباتی اصلی بیان کنم.

دولت های ایدئولوژیک دو پروژه موازی را با هم پیش می برند. عرفی سازی مسایل و عقاید قدسی نمای پیشین و قدسی سازی مسایل و عقاید عرفی خود. فعالیت اول یک پروژه ی متکی بر عقلانیت است. با تکیه بر پرسشگری و لزوم به کار بردن عقل و قضاوت شخصی، وارد مرزهای فرهنگی، عرصه ی عقاید و افکار، و سیر تاریخ قدسی شده ی پیشین می شوند و نقد و پرسش عقلانی به میان می آورند.

باید توجه داشت که همه ی «مقدس های محافظت شده»  ای که ضامن منافعی برای قدرتمندان باشد، رفته رفته در مردم تنش و واکنش فروخورده ایجاد می کند. بنابر این وقتی فرد و گروه داوطلب حکمرانی وارد حیطه ی آن مقدس ها شده و از پوسته ی محافظتی شان عبور می کند، مردم از این رفع تنش استقبال می کنند و به آن داوطلب متمایل می شوند، و احیانا به او رای می دهند. این پروژه برای حفظ هیجان و حمایت عمومی هر از چندگاهی پیگیری و مطرح می شود؛ اما این کافی نیست. اصولا مقدس ها تکیه گاه های روانی طرفداران و حامیا ن محسوب می شوند. باید پروژه ی موازی را هم نرم تر و پوشیده تر به راه انداخت.

پروژه ی قدسی سازی کاری است که به آن صراحت، پشتوانه ی عقلانی ندارد. پس جذابیت همگانی آن کمتر است، شور عمومی کمتری بر می انگیزد و به فعالیت های نمایشی بیشتری نیاز دارد تا مقبولیتش را نشان دهد. پروژه ی قدسی سازی در نظر عده ای حتی تقلب محسوب می شود. زیرا آن ها با شروع پروژه ی عرفی سازی گمان می کنند تا مدتی قرار است از سلطه و ابهت مقدس ها آسوده بمانند. بنابراین با احساس شروع شدن مقدس سازی جدید احساس فریب خوردن و قهر می کنند.

عده ی دیگری هم هستند که مقدس های جدید را می پذیرند و به اقتدار آن ها دل می بندند. آن ها مقدس های جدید را قدرت دفاعی ای در رابر مقدس های پیشین می شمرند و در سایه ی آن ها احساس آزادی و رهایش می کنند. اگر دولت بر سر کار، از این مقدس های رهایی بخش محافظت شدید و جدی به عمل نیاورد از آن دولت می رنجند و او را به ضعف و بد عهدی متهم می کنند.

من دولت های پیش از خاتمی را خود تجربه نکرده ام. در این دو دولت خاتمی و احمدی نژاد عرفی سازی و قدسی سازی به روشنی رخ داد.

در دوره ی خاتمی سیاست های بسته، مبهم و امنیتی، انقلابی گری بی کله به اسم بسیجی گری، مذهبیت تحمیل گر و ... عرفی سازی شد. این حیطه های مقدس نما متکی بر قدسیت نظام در برابر همه ی جهان نامقدس پیرامون بودند. واژگانی مانند شفاف سازی، حفظ کرامت انسانی و حتی گفتگوی تمدن ها ناظر بر همین عرفی سازی بود. مثلا مورد آخری، گفتگوی تمدن ها، قدسیت الهی بحث ناپذیر تمدن اسلامی را به سمت موضوعی گفتگویی و بحث انگیز انتقال می داد. منتها دولت خاتمی آن قدر به عقلانیت متعهد بود که در پروژه ی قدسی سازی به «خود قدسی سازی» دست نزد. بلکه مفاهیم فرهنگی ای مانند دموکراسی، کرامت انسانی، تساهل و احترام متقابل را مقدس سازی نمود، و البته محافظت از این مفاهیم مقدس شده را به گروه های مردمی و نخبه سپرد و  خود در این محافظت سنگ تمام نگذاشت.

در دولت احمدی نژاد مجموعه وسیع مقدس های پیشین مورد عرفی سازی واقع شد. جذابیت نخستین او در طوفان نقد و پرسشی بود که وعده می داد طومار مقدس نماهای پیشین را یکسره در هم می پیچد. عده ای از همین وعده نخستین ناعقلانیت متاخر را حدس زدند و هشدار دادند. در بخش قدسی سازی هم به دلیل آن که دولت مقدس های نمادین و مشترک را به قصد عرفی کردن متزلزل کرده و بر هم زده بود، دست به خود مقدس سازی زد. خود مقدس سازی یعنی کارها و فعالیت ها و دستاورد های خود را بی همتا، غیر قابل مناقشه و در حد جریان های بی نظیر تاریخی معرفی کردن.

در مبارزات انتخاباتی و مناظره ها هر دو پروژه ی دولت مورد نقد سرزنش گونه قرار گرفت. عرفی سازی تهاجمی رییس جمهور در مواجهه با موسوی متین و مقید به اخلاق، بی معنا و فاقد وجهه و جذابیت  دیده شد؛ و قدسی سازی  خود مقدس ساز رییس جمهور در مناظره با کروبی جسور، مورد پرسشگری و عرفی سازی قرار گرفت.

از این منظر این دو مناظره مکمل های جدی و مهمی برای یکدیگر بودند. البته در هر دو مناظره آمیزه ای از نقد هردو پروژه به چشم می خورد. اما زمینه ی غالب اولین مناظره به نقد پروژه ی عرفی سازی دولت تعلق یافت و زمینه ی غالب مناظره ی دوم نیز به انتقاد به پروژه ی قدسی سازی دولت اختصاص پیدا کرد.

نکته ی مهم این است که حتی اگر این دولت تجدید شود این نقد ها و پرسش ها توسط رسانه ی ملی همگانی و شنیده شد.

شاید همین موجب خود اصلاحی درونی دولت در چگونه اجرایی نمودن این دو پروژه شود؛ که البته امیدواریم تغییر جدی تری از این در انتظار وضعیت کشور باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 21:11  توسط مهناز سپهری  | 

ما رای می دهیم

تا 4سال بعد

پرونده ی قطور هزاران دروغ را

در ذیل ناممان

همراه عکسمان

از جیب های قدرتشان درنیاورند!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

این قصه را وقتی نوشتم که فراخوان اداره اوقاف را برای مسابقه داستان های کوتاه درباره وقف دیدم.

و حالا بعد از دوسه ماه٬ خبر داده اند که در مسابقه دوم شده ای!

خوشحالم!!

چطور می شد دل ندهد به درد دل های پیرزن همسایه  که تعریف می کرد چطور دخترک ماسوره ابریشمش را به خاک داده  و برگشته . چطور می شد میان آن همه گریه ریز ریز که بر صورت چروکیده و سفیدش خط خیس می کشید بلند شود برود زیر دیگش را خاموش کند. اصلا وقتی چهره ی آفتاب سوخته و چشم های خیره و سیاه «خانم رباب» مریض یادش می آمد و پیش خودش تعجب می کرد که چطور پیرزن به آن بدن بیمار و عقل بیمارتر ماسوره ابریشم و عروسک چینی و آینه قوطی می گوید، مگر می توانست یاد دیگ آبگوشت و مهمان های ظهر آقا بیفتد؟

بوی سوختگی که بلند شد دلش هـــُــــــّری ریخت. دوید طرف مطبخ. دود غلیظ گوشت و نخـــود سوخته داشت پخش و پار می شد که چادرش را دوباره بر سر کشید. دوید سمت مســـــــــــجد محله مادری اش. «یا ابوالفضل که سید باقر توی مسجد باشد ... یا پنج تن که ده و دوده نرفته باشد ... یا جده سادات که سهم دیگ سوخته را کنار گذاشته باشند».

در وقف نامه مسجد آمده بود سهمی از درآمد دکان های دو سوی مسجد وقف باشد برای زن هایی که دیگ غذاشان می سوزد، که خرج تهیه دوباره خوراکشان کنند تا مبادا خلق مرد خسته و گرسنه با دیدن دیگ سوخته تنگ شود و زندگی بی خود و بی جهت ناخوش و تلخ شود. شبیه یک راز زنانه که متولی و خادم مسجد هم از آن باخبر باشند، مادر ها به دختر ها می رساندند که اگر دیگ و کماچدانت سوخت پــُــری حرص نکن.

... عکس وقف نامه هم توی قاب روی تاقچه مسجد بود. بارها بند هشتم آن را خوانده بود و در دلش احساس رضایت و شادی کرده بود ... به مسجد که رسید هرچند برای بار اولش بود اما مثل اینکه سی سال تمرین کرده باشد صاف به متولی پیر گفت «به پیرزن همسایه کمک می کردم  دیگم سوخت. ظهر هم آقامون مهمون دارند ...». متولی خندید و «سهم دیگ سوخته» را در دست چادر پوشش گذاشت. در برگشت راه صد تا صلوات و حمد و سوره نثار روح واقف مسجد کرد. ظهر یک کاسه آبگوشت برد برای همسایه شان ملک محترم خانم که بعد از دو ماه هنوز در عزای دخترک بیمار تازه مرده اش شعر می خواند و اشک می ریخت. بعد از ظهر که همه خواب بودند دیگ سوخته را از کنج دولابی در آورد و با آرامش و لبخند حسابی سابید تا تمیز تمیز شود.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

برف از سکوت قله ســــــرازیر می شود
شوریست عاشقانه که تکثیر می شود


تا بگذرد زخویش چهــــل نیم سال را
در محضر سکوت و رضا پیر می شود


یک چله صبر و حیرت یک چله عاشقی
جانمایه حماسه تقــــــــــدیر می شود


«میخواهد آســمان و زمین آشــــتی کنند»
حس می کند بس است دگر دیر می شود


با اقتـدا به حضــــرت دریای پیش رو
بر کاروان تشنه لبان میــر می شود


کابوس دیده اند که گلبرگهای یاس
دور گلوی غفلت زنجــــیر می شود


کابوس دیده اند که طغیان و سرخوشی
باری بدل به شرم نفســـــگیر می شود


می آید و ز حسن عزیزی که با وی است
یک هشـــت سال باران تعبــیر می شود


عریانی نمــــــاز عطشــــناک خاک را
تن پوشی از زلالی و تکبیر می شود

                                                                                           نجمــــه عــــزیزی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

می خواستم بنویسم وقتی که مهمانی داریم خیلی تلاش می کنم خوب برگزار شود. آنقدر که تقریبا بعدش از پا می افتم. می خواستم بنویسم که خانه مان مثل عضوی از خانواده ماست. می رنجد، خوشحال می شود، بی حوصلگی می کند يا غمگین می شود، و حتی توی فکر و خیال هم می رود. می خواستم بنویسم وقتی که مهمان داریم علاوه بر آن که باید ششدانگ حواسم به خودم باشد که خوشرو و سرحال و مهربان باشم، و علاوه بر آنکه باید چشمم به عابس باشد که مبــــــــــــادا صراحت فوق العاده ی چهره اش خسته کنندگی یا بی ملاحظگی بعضی ها را منعکس کند. باید حواســـــــــــــم به خلق و خوی خانه هم باشد که که ناگهان و بی مقدمه اوقاتش تلخ نشود و چهره در هم نکشد، کلافه و عصبی نباشد یا بی اعتنایی و بی محلی نکند.

می خواستم بنویسم وقتی که مهمان داریم مخصوصا مهمانی های رسمی تر، ما، یعنی من و عابس و خانه! هر سه دچار بیقراری می شویم و مدام باید با حوصله و آرامش، خودمان و آن دو تای دیگر را آرام کنیم. مثلا یک خنده ی باز و پرطنین عابس آشفتگی مرا سریع سامان می دهد. شوخی های کم رمق من حال عابس را بهتر می کند و استفاده از یک وسیله تازه مثل یک سرویس چای خوری نو یا رومیزی زیبای جدید حال خانه را خیلی جا می آورد. می خواستم بنویسم چشم دوختن به تابش ملایم پرتو های طلایی و نارنجی از تاقچه ی نور سقف هال- نوربازی رابیتس- خیلی وقتها شادی معطری را در من ایجاد می کند.

می خواستم بنویســـــــــــــــــم ... اما بعد از مهمانی پر استرس و خوب امشب خیلی خسته ام. آنقدر که فقط می خواهم بخوابم. پس هیچی! شب خوش.

پی نوشت: این مطلب جمعه شب نوشته شد. اما آن شب تا صبح خواب نرفتم! و طبق قرار تازه ام با خدا جان، شب بیداری ام را صرف دعا برای پیروزی میرحسین ـ خب شاید هم کروبی ـ کردم و یکسره از خدا خواستم حال ما را به بهترین حال ها دگرگون کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

 بزرگی بی نیازی  کردگاری       دچار اضطرارم، وقت داری؟

خداوندی که یوسف آفریدی       زلیخــــاهای عالم را خریدی

به فکـــر غربت کنعــــان نبودی؟       تحمل سخت بود آسان نبودی! 

به یوسف انحصار حسن دادی       به چاه افتاد ازین لطف زیادی!

 برادرهای یوســـف اهل کارند       دمار از روز شادی بر می آرند 

ندیدی هرچه عالم پیــرتر شد       حقارت هایشان تکثیرتر شد؟ 

غمی دارد بدیشان دل سپردن       شکــــوه یوســــفی از یاد بردن 

تشبه می کنند اینجا به یوسف       برادر نابــــــــــــــرادرهای یوسف

 هزاران گاو فـــــــــربه را بدوشند       به جای حفظ گندم می فروشند 

به جای آن که با برنامه و فکر       بپردازند صـــــد ها ایده ی بکر

 به طبع و همـــــت ملت بنازند       برایش شغل و دارایی بسازند 

نمایش می دهند این شهر و آن شهر       که با این دشـــــــمـنیم و آن یکی قهر 

اگــــر افکار ما را می پذیرید       بیایید و طلب هاتان بگیرید! 

برای حفظ خود از انتقادات       پناه آرند پشـــت اعتقادات 

امام عصـــــر موعــود زمین را       همان چشم و چراغ آخرین را

 همان نام بلنـــد آوازه ی پاک       همان خون مطهر در رگ تاک

همان پاکیــزه ی دانای دلسوز       همان خورشید ناب بهترین روز 

نقابی ساخــــــتند از اعتبارش       خزان ها می سرایند از بهارش 

امام عصـر امــــــام احترام است       نه اهل خون و تیغ و انتقام است 

به فکر چاره و تدبیــر دنیاست       دلش دلواپــس نادانی ماست 

کجا ناصــــالحان را می پذیرد       چرا نامحرمان را دوست گیرد

دروغ از ساحتش بسیار دور است       رفیق راســـــــتگویان صبــور است

امام عصـــــر آیا می پســندد       که پول نفت ازینجا رخت بندد

رود جایی که روزی شان سلاح است       براشان صلــــــح و آرامش مزاح است 

تمام ماجـراها از لجاج است       برای بچه دارو احتیاج است! 

امام عصــــــــــــــر آیا می پذیرد       «امید» خسته در زندان بمیرد؟

امام عصــــــر با فرهــــنگ جور است      ازین نقصان فروشی ها به دور است

 گل پیشانیش مهـر ریا نیست       امام عصر با فحاش ها نیست 

ببخش انگار خیلی جا گرفتم       خدایا وقــــت عالی را گرفتم

غرض درد دلــــــــی بود و حکایت       کمی هم آه و افسوس و شکایت 

امام عصر امام آرزو هاست       امام جلوه ها و آبرو هاست 

بفرما دســت از نامش بدارند       برای عشق باقی اش گذارند 

کمک کن گل به گل یوسف بروید       به جمع نابــــــــــــــرادرها بگوید: 

کمی خود را از آتش دور دارید       امام عصـــــــــر را معذور دارید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

دوستانی که خاطرهی جلسه دفاعیه کارشناسی ارشدشان را تعریف می کنند، در کلامشان دو ضمیر به چشم  می خورد. "من یا ما"  و "آنها" . "ما" به ندرت شامل استاد راهنما می شود. بلکه بیشتر دستیاران تحقیق که دوست و همکلاسی هستند را مورد اشاره قرار می دهد . و "آنها"، یعنی استاد مشاور، استاد داور، استاد راهنما و نماینده گروه. یعنی کســـانی که دانشجو را سوال پیچ می کنند و کم وبیش اذیتش می کنند.

جلسه دفاعیه من از این حیث فوق العاده بود. همه "ما" بودیم. استاد داور از ادبیات و شیوهی کار تعریف کرد. استاد راهنما راضی بود. استاد مشاور نیامد! نماینده گروه روحش از مطلب خبر نداشت و لبخند می زد. مدیر جلسه دفاع هم پیگیر رفع مشکلات احتمالی اداری بود. همسرم در برابرم نشسته بود و فیلم برداری می کرد. دوستم عذرا با لبخند گوش می داد و دانشجو های حاضر در جلسه بهت زده به صحبتهای سریع و فشرده اما طولانی من گوش می دادند.

همه چیز پرتحرک اما آرام و راحت بود. هرچند نظرات اصلاحی استادان برای بهتر شدن کار نسبتا مفصل هم بود اما حالتی جریان داشت که این حس را القا می کرد که همه ما داریم از یک جایگاه و موضع دوستانه و برابر، به کار نگاه می کنیم. همه "ما" بودیم. هیچ "آنها"یی در آن جلسه حضور نداشت.

از چپ به راست:

آقای دكتر محمدجواد زاهدی مازندرانی (استاد راهنما) آقای دكتر رحمت الله صديق سروستانی (استاد داور) خانم دكتر پروانه دانش ‌(نماينده گروه)٬ خانم علی نژاد (مدير جلسه دفاع)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

کتاب خوان ها می دانند. جایی که آرام باشد، روشن باشد، محوطه سبز قابل دید داشته باشد و یک دنیا کتاب مختلف، چه نعمتی فراهم آمده است.

من به خاطر پایان نامه ام، ساعت های زیادی در قلب این نعمت نفس کشیده ام. کتابخانه موسسه فرهنگی تحقیقاتی دســـتمالچی، از نظر طراحی و معماری و پاکیزگی و تنوع کتاب و آرامش مکان در شهر یـــزد بی نظیر است. در تهران هم به گمانم شبیهش کم باشد.

اصلا به نظرم ساختمانهای وسیع گـــــــــــــرد، با پنجره های بلند نورگیر، از زیباترین طراحی های مدرن به شمار می روند. چه عالی است که این کتابخانه چنین فرمی دارد. با مدیریت خصوصی اداره می شود و فوق العاده متفکرانه و مناسب سرویس دهی می کند.

من در برابر هرنوع فعالیتی که فکر، برنامه و طبع و همت بلند پشتش باشد، احساس شادی و تحسین و خضوع می کنم. این است که حتی عبـــور از کنار این موسسه حالم را بهتر می کند.خانهی ما تا موسسه دستمالچی پانصد متر فاصله دارد. بعلاوهی یک عرض بلوار خطرناک و شلوغ اول شهر.

از ذوق زیبایی کتابخانه، می خواهم همکاری پژوهشی هم با گروه تحقیقاتی شان آغاز کنم. صحبت هایی کرده ایم. دو تا پروپوزال نیمه کاره دارم که باید تکمیل کنم و برایشان ببرم. اینجا گفتم که مقیــــد شوم به تکمیل شان!

جای همه رفقای کرم کتاب، دلیله، آزاده، شکیلا، صدیقه، سپیده، مهرنوش و سارا خالی است.

طبقه اول ساختمان موسسه دستمالچی٬ کتابخانه غدیر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

من: هویج پلو دوست داری؟ فردا بپزم...

عابس با چشم و دست و حالت چهره و زبان: هویج پلو؟ ... نه!!!

من : پس ماش پلو بپزم؟

عابس با آسودگی و رضایت: بله. بله!

به این ترتیب ماش پلو از لیست غذاهای ترجیحا نپختنی ماحذف می شود.

فکر می کنم اگر روزی بخواهم هویج پلو را هم از لیست سیاه در آورم چه بکنم؟

آخ ...فهمیدم! پیاز پلو!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

حدس نمی زدم مطلب دوم روزانه ها درباره ی کشتی کچ باشد. تقصیر مامی رز است. همان پیرزنی که برای خاطر پسرک ســـــرطانی قصـــــــه هایی از گذشته اش می گفت (می ساخت) که مثلا در جوانی یک کشتی کچ کار حرفه ای و جسور بوده است. (گل های معرفت: اشمیت)

من تماشای گاه گدار کشتی کچ را دوست دارم. چیزی در این کتک خوردن و کتک زدن هست که تامل برانگیز می نماید. بارت می گوید کشتی کچ قواعد خاصی ندارد، بنابراین یک بازی نیست. و در بسیاری موارد هم نتایجش از پیش توسط برگزار کنندگان معین می شود. از این زاویه که نگاه کنیم به نظر می رسد آدم ها در این مسابقه برای هم نقش رقیب و همبازی را ندارند. آن ها در حکم طبیعت برای هم ظاهر می شوند. البته منظورم حیوان نیست. منظورم تمامیت پیش بینی ناپذیر، بی درک و سرسخت طبیعت است. همانکه گاهی آتش سوزی،گاهی سیل، گاهی زلزله و همیشه مرگ را در آستین خود دارد. همآنکه می تازد و می جنگد و بر طناب های رینگ زندگی می کوبدت. همانکه قاعده های توافقی زندگی متمدنانه را نمی فهمد. طبیعتی که در برابر بازی عظیم تمدن انسانی نبردی بی قاعده و پر حادثه را پیش می کشد.

کشتی کچ کار ها قهرمان نیستند. اصلا ظرفیت و ظرافت قهرمان شدن در کارشان نیست. چرا؟ زیرا در آن واحد هردو حریف هم نقش مبارزه گر را ایفا می کنند و هم نقش طبیعت جنگنده ی طوفانی بی درک و فهم را. می توان گفت در لحظه برنده شدن در فرد برنده این تمایل جدی وجود دارد که باور داشته باشد و بباوراند که در نقش انسان-جامعه ی مبارزه گر به پیروزی رسیده است. این باور اما شکننده است و به برندهی مسابقه جامه و هالهی قهرمانی نمی پوشاند.

شاید تماشـــــای این مسابقه آشـــکار کردن تنش و استرسی است که ما شهروندان جامعه ی متمدن اما آسیب پذیر از برخورد سنگ های تصادفی طبیعت بر ساختار شیشه ای زندگی مان داریم. شاید تماشای این مسابقه مثل تماشای یک تئاتر فرجام گشوده باشد. نه به تماشای کشتی معمولی می ماند و نه به تماشای نبرد گاو های وحشی. و نه مثل اسکی و صخره نوردی است و موج سواری است. بلکه به تماشای ایفای ماهرانه نقش می ماند. همین است که معمولا عنوان می شود که این مسابقات ساختگی یا این ضربات آهنین غیرواقعی ست. تماشاگر به چشم می بیند که جهیدن و سقوط و کوبیدن و خون ریختن واقعی است، اما حس می کند یک چیز غیر واقعی و ملموس هم در جریان است. به نظر من این چیز همان ایفای نقش هم زمان هردوحریف در دو نقش مبارزه گر و طبیعت جنگنده است.

به نظرم باید نکته ای را هم در باره ی امکان قهرمانی کشتی کچ کارها اضافه کنم. یکی دو ماه پیش در یک اسباب بازی فروشی بزرگ عروسک های پلاستیکی ماهیچه دار کشتی کچ کار های مشهور را دیدم. آیا این نشانه ی نزدیک شدن به قهرمانی نیست؟

فکر می کنم باید به دو برداشت از مفهوم قهرمانی توجه کنیم. یکی قهرمانی مانوس _سنتی_ است. با قهرمان های تربیت شده، مسوول و متمایز. آن ها میوه های نوبرانه درخت تمدن هستند. و دیگری قهرمانی جدید رو به گسترش، با قهرمان هایی که رشد های تک بعدی دارند و تقلیل یافته اند به قدرت یا سرعت متفاوت. بی محابا، مرزشکن، متخصص و غیر پاسخگویند. این ها تیغه هایی سوزان از آتش فشان طبیعت هستند: مثل قهرمان های کارتون های جنگ ستارگانی امروز. ظاهرا کشتی کچ کارها در قالب کم دوام چنین قهرمانی ای می گنجند.

برمی گردم به مامی رز قصهی ایمانوئل اشمیت. مامی رز یک قهرمان از نوع اول قهرمانی است. قهرمان مهربانی و فهم و گفتگو و خضوع. او برای خاطر شادی و آرامش پسرک، گذشتهی خود را به خاطرات قهرمانی از نوع دوم گره می زند. او قهرمانی خام جوانی خود را با زبان قهرمان پیر دردها روایت می کند. اینطوری است که با خواندن این قصه تازه به یادت می افتد کشتی کچ کارها را دیده ای، اما در واقع اصلا ندیدی شان.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

دو روز پیش از پنجـره ی ماشین یک فاخـــــــته ی کوچک به ســـرعت وارد ماشین شد. اول به دست رضــــــا پسرخالهی عابس برخورد کرد و بعد محکم به صورت من خورد، و بلافاصــله از حفـــــــره ی جای بلندگو وارد صندوق عقب ماشین شد. وقتی عابس به آرامی هلش داد به سمت هوا پرپرپر رفت و ناپدید شد.

کسی که مدتهاســت می خواهد بنویسد و هـــی حوصله اش نمی شود، یا کارهاو خیالات زیادی دارد که مجال نوشتن نمی گذارند دیگر باید چطور بشود که شروع کند به نوشتن. یعنی خوردن بالهای پرسرعت یک فاخته ی قهوه ای چشم سیاه به پیشانی و گونه و چشم آدم کافی نیست که پر بشوی از حس گفتگو و نوشتن و شیطنت و شلوغ کاری؟

دو روز پیش یک فاختــــه ی کوچک دیوانــــه به یادم آورد دیوانه بازی عاقلانه ترین روش زیستن است. از همین امشب هرروز می نویسم. می خواهم درد بال نازک فاخته تا مدتها یادم بماند.

پی نوشت:عابس بهترین پرنده آزاد کن دنیاســـــت . از بس لطیف و ملایم آســــمان را به پرنده و پرنده را به آســـــمان تعارف کرد و به قولی دست به دست همشان داد. فکر کرده ام اگر یک پرنده فروشی داشتیم حتما به زیبایی ورشکست می شدیم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

 

سینه ات گشوده باد، آنچه می رسد ورای وسع و حد طاقت است

آنکه می فرســـــتدش، آفــریدگـــــــــــار کائنات و پرمــهابت است

 

 

آنکه می رســـــاند این ماندنی کلام تازه را به جان روشـــنت

سینه ات گشوده باد، شهپر غیور عرش و حامل امانت است

 

 

کــوه گرده می نهد بر شکیب اســتوار قامتت که نشکند

نور بوسه می زند بر نشـان بازویت که شاهد نبوت است

 

 

کهکشان معرفت آسمان سینه تو را به بر کشیده است

ماه من صبور باش این هـــنوز اول تجلی و بشارت است

 

 

وحی می رسد بخوان٬ می گشایدت هزار چشـمه از درون جان

ســرفــراز می کنی تا به نام او بخوانی: عاشـقی رسالت است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 5:55  توسط مهناز سپهری  | 

هوای کعبه دارد قصد مجنون از بیابانهای سرگردان

مبادا مرکبش را واگذارد، وابگردد ســـوی ترکسـتان

 

چه خورشیدی بتابد روز این صــحرا، چه ماهی دربگیرد شب

چه بادی می وزد: شور و شدید و تیره، گردآلود و بی سامان

 

چراغی پشت سر تاریک و روشن می شود، از خانه لیلی ست

که می داند ســـــــفر، تنها دلیل روشن راهــی ســت بی پایان

 

شبی در گردش چشمان لیلا حالتی از جذبه پیدا شد

که یادش آمد از معـــــبود معشــوق آفرین و آفتاب جان

 

ســـبوی هــــــرکه را پر می کند از مهـــــربانی٬ تا بیاشامـــند

ولی در ظرف مجنون عشق می ریزد٬ بیفتد بشکند آن سان:

 

که رویایی عمـــــود خیمه لیـلانشــینش را بلــرزاند

ندا آید: نمی بینم زمین را گردی از توحید بر دامان!

 

شـتر در خانه طفلی دارد و در ســینه شیر و شوق واگشتن

رهایش کرد و پایین جست: هم دردیم ما، اما نه هم درمان

 

خدا، دُردانه های عاشق و تبدار شن را دوست می دارد

هوای کعبه دارد قـصــد مجنون از بیابانــــــهای سرگردان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 3:48  توسط مهناز سپهری  | 

اول شنیـده ای خبر از قلب روشنت

با ماه رو به چارده پر می شود تنت

...

"مانی" هنوز بسته آغوش و کول توست

دل می دهــــی به کودک پنــهان دامـنت

 

مانی نبرده بو که رقـــــــیب آمـــــــده، فقط

حس می کند عوض شده لالایی خواندنت

 

او هـــم کلافه اســـت که انگار یک نفر

آویز می شود به سر و دست و گردنت

...

بابای عاشـقانه مانی و خواهرش

جان تو و سلامت سارایمان، زنت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:2  توسط مهناز سپهری  | 

باران بروی مــزرعـه بادام

انبوه چشم گریه کن آرام

 

باران، امـید جلوه گندمـــزار

موهای بور درهم حالت دار

 

باران برای بـــّــره بی مـــــادر

رویای دشت های پر از شبدر

 

باران بروی شـــانه فواره

این قطره های راکد آواره

 

عطــــــر گلاب تازه کاشانی

باران، برای سیب و فراوانی

 

...

 

باران٬ برای آنکه خدا باشی

دلواپس معیشـت ما باشی

 

بخشایشت پناه خطاهامان

دانائـــیت کرامــــت دنیامان

 

این تشنه سال گرم ملال آور

باران ســـیر می طلبد از سر

 

جان زمــــین و جان درختانش

دلشادکن به بوسه بارانش...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 4:44  توسط مهناز سپهری  | 

نه پر بود و نه خالی

نه ناشتا بود، نه بی شوم

یه اسم مضحکی داشت

نه حاجی بود، نه بادوم!

 

نه مثل باقلوا بود

نه سوهان طلایی

توکیسه های جادار

نه جعبه ای، نه جایی

 

نه عطر خوب روغن

نه رنگ زعفرون داشت

نه طعم و نه قیافه

نه قوه و نه جون داشت

 

تو بسته های مخلوط

کنار جعبه می موند

میون قاب اعیون

کسی حاجی رو ننشوند!

 

نه پربود و نه خالی

نه ناشتا بود، نه بی شوم

نخورده، خرده می شد

یه سرنوشت معلوم

 

***

  

نه پر شــدیم، نه خالی

نه ناشتائیم نه بی شوم

نه مزه ای نه بویی

...

شبیه حاجی بادوم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:5  توسط مهناز سپهری  | 

 

خاکسترم در کوزه جایی را نمی گیرد

آن کــــوزه جایی در دل دریا نمی گیرد

 

دریا هم آنقدری بزرگ و بی سرآمد نیست

دریا که جایی در هــمه دنیـــــــا نمی گیرد

 

در قلب من اما خیالی بی سبب جاری ست

دنیـــا بدون ما، مــن و تــــو، پا نمی گــــــیرد

 

یک "آن"، همین یک "آن" دور از دست، باور کن

بی عشـــق، بی رؤیای مــــــــا معنا نمی گیرد

 

باشد، قفس هم داستان و عالمی دارد

یاد رهـــــایی را  کسـی از ما نمی گیرد

 

دستان عاشق هرچه خالی تر، فراوان تر

بالا بیــــــاور، می پذیرد، یا نمی گیـرد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط مهناز سپهری  | 

 

قــــطار می رود و مــن بلیط خط زده ام را

درون مشت فشردم: چه رفتنی! برو بابا!

 

کنار من چمدانم، که سخت پرت زمین شد

و کیف دست سیاهم، که بر تنش رد یک پا

 

و داغ شد مچ پایم چقــــــدر زود و تنم ســـــرد

و زنگ می زنم عابس: نرفتم ... آی ... بیا تا ...

 

چه طور می دوی و تکیه می کنم به نگاهت

صــــبور می شوم و می نشینمت به تماشا

 

برای پای چــــــــپم قالب دوماهـــــــه گــرفتند

عصا، چه شیء عجیبی ست: دستیار مداوا!

 

قطار می گــــذرد هرشـــــب از حوالی خــوابم

نشسته ایم به ماندن، کنار خط، من و تو، ما!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:43  توسط مهناز سپهری  | 

 

امروز، بیست و پنجم فروردین

مهمان سرخ پوش زرک دامن

رقصان شادمانه ی بشکن زن

از تُنگِ  تَنگ خانه ما

آرام،

پرزد به دشتهای بلور آذین ...

من در هوای خانه ی بی ماهی

می چرخم و

                شناورم و

                             غمگین ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:32  توسط مهناز سپهری  | 

 

در راسـتای دولت خوب و رفاه عید

فریاد می زنند: کتاب یخی رسید!

 

هر خانـــــوار یک کــوپن نیـــــــمه سوخته

سالی سه جلد تازه رمان می توان خرید

 

ده سال می شود که کتابی نخوانده ام

با یک نگـــــاه، از برشان می شوم ندید

 

یا شرح خاطرات فلان مرد دولتی

یا وصف یک ستاره جـذاب نوپدید

 

یا اینکه خوابهــــــای پراکنده کســـی

مکتوب می شود، بپریشاندت شدید

 

باور نمی کنم که تهی می شود کلام

دوران شاعــــرانهی معنا به سر رسید

 

ای کاش ثبت حافظه موریانه بــــــود

آن کوه کاغذ و کلماتی که می جوید

 

تا بچه های ساده بدانـند  پیش از این

بودند مردمی که صداشان نمی خمید

 

ما یک اتاق آبی اندازه داشــــــــتیم

بر چار سوش، خاطره کندیم با کلید

 

خود را نوشــته ایم که در عصر فقـر روح

خشکیده مان خیال و فرومرده مان امید

 

یخـچالی از کتاب یخی می شود کبود

کم کم، کتاب آبی ما می شود سفید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  |