اولین بار که البوم فصل تازه احسان خواجه امیری را گوش می کردم یک نکته کوچک قدیمی آزارم می داد: مساله ی نوشیدن قهوه! برای مدتی در شعرهای سپید، نیمایی و کم و بیش در غزل های امروزی قهوه نوشیدن، قهوه ریختن، فنجان قهوه، قهوه هم زدن و بخار فنجان قهوه جزو عناصر شاعرانه شعر شده بود بدون آنکه پرداخت یا تصویر سازی خاصی رویش صورت بگیرد. گویی خود قهوه و مخلفات آن شاعرانه اند. کمی بی رحمانه تر می توان گفت ندید بدید گی و عادت سنتی مردمان به چای، نوشیدن قهوه را به نشانه ی رشد و تحول و تغییر بدل کرد، و در تبدیل آن به مد شعری نقش مهمی داشت. البته می دانیم که یک زمانی هم نوشیدن چای نشانه ی تغییر و تجدد بوده است، در برابر نوشیدن قهوه ی قدیمی.
از آن مد بی مایه و خام شاعرانه زمانی گذشته است یا لا اقل من گمان می کنم که گذشته باشد. ولی در آلبوم فصل تازه در سه قطعه ترانه ذکری از قهوه آمده است. دو مورد به فال قهوه مربوط می شود و یک مورد به نوشیدن و طعم قهوه.
یک مورد که به نظر بی مزه تر می آید این بیت است:
اگه حافظ اگه قهوه اگه رمل داری می بینی تو فالت منم من!
حافظ، قهوه و رمل را به اشتراک فال در کنار هم آوردن بی توجهی و ساده پردازی است بنظرم. تداعی تصویرش هم جالب نیست و کل بیت قدری زورگویانه و زمخت به نظر می رسد و از ظرافت خواهش مصرانه و پیشگویی یقین آمیز یک عاشق خیلی فاصله دارد.
مورد بعدی بهتر است:
یه قهوه که هرچی شکر بریزی بازم همون تلخی ناب و داره .
این بیت در ترانه ی گریه نمی کنم، قدم می زنم! آمده. به نظرم تداعی معانی اش خوب است و بوی تلخ قهوه را در مشام شنونده زنده می کند. اما مشکل دیگری در کار است. صدای احسان محزون و جدی است . با این صدا اشعار جدی و حزن آلود و اندیشه دار را خیلی عالی اجرا می کند. اما وقتی معنای شعر فضای سبک تری را می طلبد یا رگه ای از طنز در شعر باشد حسش را خوب ادا نمی کند و بیشتر به صورت دکلمه یی آهنگین شعر را بیان می کند. فضای بیتی هم که گفته شد سبک است و پسر ایرج با صدای جدی و سنگین اش فضای سبک خاطره وار و روزمره را قدری سنگین و تراژیک ادا کرده است. نمونه دیگر این مساله در همین آلبوم بیت زیر است:
توهم دیوونه من میشی آخر تب مجنون بدون واگیر داره
وعده ی امیدوارانه ی واگیر داشتن تب مجنون قاعدتا باید لبخندی بر لب معشوقه- شنونده بیاورد ، ولی خواننده چنان جدی و با قطعیت این بیت را می خواند که هیچ حس طنزی از آن منتقل نمی شود. مثل لطیفه ای نمکین که بسیار بی مزه تعریف شود ویا از آن بدتر گوینده لطف آن را اصلا در نیافته باشد و مثل یک سخن عادی بگوید و از آن گذر کند، بی لبخندی، تغییر لحنی یا حتی اشاره ی چشمی.
مورد سوم تصویر سازی خیلی خوبی دارد:
چشاتو دزدکی دیدم تو قهوه ت فال من نیست و...
این بیت در ترانه ی اول آلبوم قرار دارد. شنیدن این پاره از ترانه دو تصویر متوالی در ذهن مخاطب ایجاد می کند. اولین تصویر چشمی است که به ته فنجان قهوه خیره شده است و در نشانگان درد های قهوه حرفی و تصویری از مرد عاشقش نمی یابد، و بی آنکه حرفی بزند یا نگاهی برگرداند حالت چشم هایش در چند لحظه کوتاه گویای آگاهی از بی سرانجامی رابطه است. تصویر دوم لطیف تر و شاعرانه تر است: چشمان معشوق خود فنجان قهوه ای هستند که عالشق می تواند فال خود (سرانجام رابطه ی عاشقانه ی خود ) را در عمق وخطوط و لایه های نگاهش جستجو کند. این جستجو را دزدکی انجام می دهد تا حالت طبیعی و واقعی چشم را بدون هیچ تصنعی در یابد و با این جستجو درمی یابد که در این فنجان قهوه ی خواستنی ، اثری از فال او نیفتاده است. این شعر مجموعا شعری برای پایان رابطه است. و هردو تصویر این بیت زمزمه گر پایان آرام و تلخ یک رابطه اند. دوست داشتمش این بیت را .
برای خواننده دقت در انتخاب اشعار یک البوم خیلی مهم است حتما! مثلا اگر از چند شاعر شعر می گیرد باید مراقب باشد در اثر توارد دو سه مضمون عینا تکرار نشده باشد، و اگراز یک شاعر چند شعر می خواند خب ممکن است فضاهای تکراری ایجاد شود یا حتی عبارات و تشبیهات تکراری به میان آیند . شعر خوب اساس کار است بنظرم. دیده اید شعر ترانه ی
هرکسی دنبال خبر می گرده بهش بگید عشق داره بر می گرده
در همین آلبوم فصل تازه چه قدر عالی ست؟ شاعر، آهنگساز و خواننده اش کار را عالی از آب و گل در آورده اند. مرحبا.
تعمیم
بعضی ها می نویسند که دلشان می خواهد یک فیلمساز یا رمان نویس که فلان اثر درخشان را کار کرده است باشند. معمولا این فرد کمی گمنام است و اثرش هم قدری خاص است. من اما بچه ساده، دلم می خواست دورکیم باشم. مخصوصا وقتی که صور بنیادی حیات دینی را می نوشت- می نوشتم. نمی دانید چه جریانی از فهم و کلام و انتظام را درک و دریافت می کردم وقتی که داشتم یاداشت های صور بنیادی را تکمیل می کردم. دست و دلم از شوق می لرزید وقتی به موضوع قدسیت، سرایت، پذیرش و کارکرد آن می رسیدم.
این یادداشت را یک سال پیش نوشتم . هنوز هم دوست دارم دورکیم باشم. اما این تحسین ساده امروز می تواند سیاسی تلقی شود!
یادتان هست که من از تقلیل می نوشتم؟ می نوشتم نباید عرصه پرواز را بیش از آن حد که هست، کوچک تصور کنیم؟ نباید خیال و اندیشه خود را محدود کنیم؟
حالا گویا مضیقه ها دارند سریعا تعمیم پیدا می کنند. به نظر خنده دار می آید.
سه چهار سالی پیش مطلبی را در حوزه جامعه شناسی جوانان مطالعه می کردم. بنا به خواسته ی پدر بخشی از آن را برایش بلند خواندم. پدر با دقت گوش داد و بعد گفت برای آن ها که نمی دانند مطالب روشن و خوبی است. ما بچه ها دردانه های پدر هستیم و همواره آماده رنجیدن از او ، پس در ذهنم سایه ای از رنجش بوجود آمد با این تصور که پدر دانش و رشته ی تحصیلی مرا بی مایه و سهل الوصول فرض کرده است؛ اما گفتگوی بالغانه ای بود و رنجیدن در میانه ی آن زیادی لوس از آب در می آمد، پس لطف کردم و به جای رنجیدن کمی فکر کردم. و چه خوب که سخنش را جدی گرفتم و خودم را از لاک دختر عزیز دردانه بیرون کشیدم.
حرف پدر معنای راستینی داشت. بخش وسیعی از دانش اجتماعی ما در ذهنیت و دانسته های آدم های با تجربه و پر ارتباط مستتر است. منتهی به بیان در نیامده و پرداخته نشده است. نظریات اجتماعی بصیرت مشاهده ی همه جانبه و عمیق - در حد امکان - و نیز ابزار طبقه بندی و تنظیم و بیان تجربیات و دانسته های موجود را به ما می دهند. این قصه مفصل است. مقصودم این است که به فرض اینکه درست باشد که اهالی علوم انسانی و خصوصا علوم اجتماعی از پرچمداران اعتراض ها بودند – که ماجرا خیلی همگانی تر از این دسته و آن دسته بود –حتی در این صورت هم آن ها تنها می توانسته اند ابزار بیان مجهزتری را به عموم مردم انتقال دهند؛ نه اینکه آن چه مردم نمی دانند را به سرعت و به زور به آنها بیاموزند. ماکس وبر و هابرماس و گیدنز و... مردان جنگی نیستند. نظریاتشان هم برمبنای توطئه و ویرانگری نیست. بلکه در کار ساختن جهانی اند که به باورشان رنج و دشواری کمتری را برای انسان روبه بلوغ فراهم می کند. طرفه اینکه بیشتر در صف انتهایی سازندگان جهان های نوین حرکت می کنند؛ یعنی آنچه را که ساخته شده می بینند و متره و بر آورد می کنند، و بیشتر نقش نظارت و توصیف دقیق جنبش های مدرن را برعهده گرفته اند، که حالا اگر از عهده ی این وظیفه هم به خوبی بر آیند خودش خیلی است.
همینطور کارشناسان دانش اجتماعی هم آنچه را که در گفتمان و باور روزانه ی مردم مشاهده می کنند با عبارات روشن و پیراسته بیان می کنند. به باور من و خیلی های دیگر اصلا نمی شود و نمی توانند که آنچه را که نیست، توهم است یا خیال و رویاست در جامه ی واقعیت به مردم قالب کنند. می خواهم بگویم آن ها که مشکل را به علوم انسانی ارجاع می دهند به جای پرداختن به مغز و جان حرف و حدیث مردم به جامه ی زربفت یا حریر یا متقال آن گیر داده اند.
به نظرم آن ها به جای ایستادن بر پا بر سرشان ایستاده اند. طبق سنت روزگار بحرانی، ممکن است به خاطر رهایی مردان خسته از بند، بازهم همه بپذیریم که اصلا طرز درست ایستادن بر سر ایستادن است. قبول! اما خودمانیم، هوا دارد کم کم سرد می شود، و مدت زیادی است که حاکمیت عریان است. دهن همه کودکان شهر را هم به تلخی و ستم بسته اند. اما آیا خودشان سرما و بی پناهی را احساس نمی کنند؟
سلام.
این وبلاگ باز هم ادامه خواهد یافت. علی رغم همه تلخکامی ها.
چیز های زیادی نوشتم. داستان. ترانه . شعر. درد دل. همه را کنار گذاشتم تا مایه دردسر نشود. اشک هایم را هم. بعضی روزها چندین و چند بار زیارت عاشورا می خوانم. تازه به سوز و گدازی که در کلماتش نهفته پی برده ام. ساختار تسلی بخش و آرام کننده ای دارد این متن. بیش از همه به آدم دل و توان می دهد برای ادامه وضعیت پس از حادثه. خوب است دیگر.
می خواهم در اینجا نوشتن را به سمت موضوعات فرهنگی تری پیش ببرم. مشخصا در نظر دارم کار تحلیل متون ساده ی فرهنگی و روزمره را که مدت ها پیش در نظر داشتم شروع کنم.
مثلا تحلیل ترانه های مشهور. متون ساده و روانی که همه مان گوش می دهیم و در ضمن نادیده و ناشنیده شان می گیریم. زیرا قوانینی وجود دارد که شنیدن موسیقی را محدود می کند. تحلیل ساده و خودمانی. به گمانم از بی هیچی بهتر است.
ترانه ی یکم: شهیار قنبری، خانم آتشین.
پاره ای از ترانه این است:
اشکای من چیکه چیکه
می چکن روی کتابام
دوباره بارون گرفته
اول وآخر حرفام
اشکای من گوله گوله
می چکن رو ماهیتابه
همه آب میشن می سوزن
شام من گریه کبابه من .
این ترانه در ردیف ترانه های خوب خواننده اش نیست. یک چیزهایی از لحاظ ریتم و لفظ اش کم دارد. اما نکته ی چشمگیر و تقریبا یگانه اش این است که دو حوزه ی فراموش شده ی ترانه ها را به کلام در آورده است. آشپزخانه و کتاب را.
این دو حوزه گویا ممکن است ترانه ها را زیادی جدی کنند یا بوی پیاز داغ راه ببیندازند که ازشان حرفی زده نمی شود. منظورم طنز های جدید رپرها نیست که به همه حوزه ها سر می زنند تا غافلگیرت کنند. منظورم دقیقا شاعرانگی کتابخوانی محبوب و زیبایی غذا پختن برای کسی است که دوستش داری. در متن یکی از ترانه های شکیرا نیز این مصرع آمده است که با آمدن تو به زندگیم ترس من از آشپزخانه تمام شد. آشپزخانه فقط موضوع تبلیغات مواد غذایی درتلویزیون نیست. باید یک صبح تا عصر در آشپزخانه دور بگردی و بپزی و بسازی و بشویی و تمیز کنی تا بفهمی می شود مزه ی یک عمر زندگی را در آشپزخانه نمک چش کرد و شور و شیرینش را رقم زد.
در این ترانه ظرافتی هم بکار برده شده در اصطلاح شام من. غذا خوردن فرق می کند با نهار خوردن یا شام خوردن. نهار و شام از آموخته های اصیل دوران کودکی اند. در بزرگسالی معمولا آدم ها غذا می خورند یا حتی یک چیزی می خورند.
در ذهنیت کودکانه شام خوردن به معنی شکوه شبانه ی گرسنگی در پایان یک روز خاص است. در نگاه کودک کیفیت نهار من و شام من نه به طعم و رنگ و مواد اصلی که به اختصاص و تبرکش به من وابسته است. درست است. تبرک. در کودکی همه غذا ها متبرک است . متبرک به مهری که در تهیه و تقدیمش دخالت داشته است، که آن مهر متوجه به من است. متبرک به شور و اشتها و گرسنگی من است. شام خوردن در کودکی متبرک شدن و متبرک کردن است.
ترانه با عبارت شام من شنونده را باز می گرداند به تبرک اختصاصی شام خوردن کودکانه. وقتی می گوید شام من گریه کبابه از شبهایی می گوید که شام های کودکی آدم بزرگسال از تبرک شادیانه تهی شده است، و غم بزرگسالی در جای خالی آن شادی متبرک نشسته است. یعنی دیگر شاعر بزرگ شده است. غذا میخورد. حتی شام می خورد یعنی شب خود را به خوردن بخشی از آنچه خودش با مهر و مهارت می پزد متبرک می کند اما این شام از سرخوشی شادمانه و بی اندوه خالی است.
از کتاب لازم نیست حرفی بزنم. چه عالمی دارد وقتی یکی دو سه ساعت بنشینیم پشت میز و سرمان را در کتابهایی فرو ببریم که یارمان خوانده یا دوست دارد بخواند. این دومی بهتر است. اگر نخوانده و دوست دارد بخواند چنان با گرمی و حسرت شیرینی به دست های شما که کتاب محبوب او را ورق می زنند نگاه می کند که در دلتان ذوق می کنید.
دیگر همین.
یا حق.