سینه ات گشوده باد، آنچه می رسد ورای وسع و حد طاقت است
آنکه می فرســـــتدش، آفــریدگـــــــــــار کائنات و پرمــهابت است
آنکه می رســـــاند این ماندنی کلام تازه را به جان روشـــنت
سینه ات گشوده باد، شهپر غیور عرش و حامل امانت است
کــوه گرده می نهد بر شکیب اســتوار قامتت که نشکند
نور بوسه می زند بر نشـان بازویت که شاهد نبوت است
کهکشان معرفت آسمان سینه تو را به بر کشیده است
ماه من صبور باش این هـــنوز اول تجلی و بشارت است
وحی می رسد بخوان٬ می گشایدت هزار چشـمه از درون جان
ســرفــراز می کنی تا به نام او بخوانی: عاشـقی رسالت است
در رمان زندگی پنهان زنبورها نوشته ی کید جومانک شخصیتی وجود دارد به نام می: خواهر وسطی از خواهران سه گانه سیاهپوست. اولی آگوست است، دومی می و سومی جون. نامشان نام ماه های تولدشان است.آن ها به پرورش زنبور و تهیه عسل اشتغال دارند و نام تجاری عسلشان هست عسل مادونای سیاه. با تصویری از مریم مقدس که پوستی تیره دارد. زمان رمان مربوط به سال های مبارزه سیاهپوستان برای کسب حقوق مدنی است. با این حال قهرمان رمان دخترکی سفید پوست است که از آزار وبی ملاحظگی جامعه ی اطراف و بد مراقبتی پدرش، به خانه ی خواهران سیاهپوست راهبردار شده است.
این سه خواهر و دوستان سیاهپوستشان با انحصاری کردن مریم مقدس به دنیای مومنان سفید پوست مخالفند و مریم «سیاهپوست» را ستایش و تقدیس می کنند. زنی که بردگان را آزاد می خواهد، سیاهان و رنج های آنان را می شناسد و برایشان دلسوزی و دعا می کند. آن ها معنویت، انرژی و نشاط حاصل از جریان ایمان را در قلب های خود بارور می کنند و برای ادامه زندگی نیرو می گیرند. مراسم های مذهبی آنان با سرور و شادمانی و میهمانی آمیخته می شود.
می دختر حساسی است، بی اندازه حساس، یعنی در حد روان پریش! او فرقی میان اندوه خود و اندوه دیگران قایل نیست؛ و دیگران یعنی همه مردم دنیا. تا وقتی شاد باشد بسیار مهربان است و شیرینی های عالی می پزد. اما همینکه اندوهی از راه برسد،- از شهر، از همسایه، از خاطره ها، از تلویزیون!- اشکهایش مثل باران سرازیر می شوند، اختیارش را از دست می دهد،بر زمین می افتد، خود را می کوبد و فریاد می کشد. همیشه هم در آغاز طوفان هایش ترانه ای را زمزمه می کند که اینطور شروع می شود: آه سوزانا!
آگوست می گوید: می آن قشر مقاوم «بی تفاوتی» را که همه ما دور روحمان داریم، و از احساس مان محافظت می کند، ندارد. ضربه های غم دقیقا بر استخوان جانش می نشیند و روحش را زخمی می کند.
آگوست برای بهبود حال می و کنترل نسبی اوضاع چاره ای پیدا کرده است: در دقایق آغازین اندوه می به بیرون خانه می رود، از کنار رودخانه ی نزدیکشان سنگهای نسبتا بزرگی را بر روی چرخ دستی می گذارد و می آورد در حیاط خانه. او برای خودش از سنگ های رودخانه دیواری ساخته است. هربار هم سنگهای جدید را روی هم می گذارد و دیوارش را قطورتر و بلندتر می کند. کارکرد آن دیوار شبیه دیوار ندبه است. می مایه های غم و اندوهش را بر کاغذ های کوچکی می نویسد و بین سنگ های دیوار قرار می دهد. اینگونه او غم ها را از شانه ی بی حفاظ و آسیب پذیر روحش بر شانه های محکم سنگ ها می گذارد و از خدا می خواهد برای همه آدم های زیر بار اندوه، صبوری و آرامش و راحتی بفرستد. به خاطر همین کار سنگین، بر خلاف درون رنجور و ضعیفش، بدنی سالم و بازوهایی قوی تر از حد انتظار دارد.
سرنوشت می تلخ است. عاقبت تاب نمی آورد اینهمه بی تابی را...
من دیوار ندبه را ندیده بودم تا روزی که در گزارش سفر پاپ به آن طرف ها دیدم که پاپ نوشته ای را لابلای سنگ های دیوار قرار داد. سنگ ها بار اندوه آدم را سبک می کنند. التیام اندوه و رنج انسان ها و افزودن به توان بردباری آنها از کارکردهای مهم ادیان است. سنگ ها محکم تر از جسم و جان انسان هایند، و از خود انرژی مقاومت و صبوری ساطع می کنند، پس در استعاره ها و نماد های دینی جایی برای خود دارند.
سنگ ها در مراسم و مناسک دین ما هم نقش مهمی دارند. سنگ هایی که خانه الهی را می سازند، سنگ هایی که نماد سنگی دشمن را نشانه می روند، سنگی که از بهشت می آید و بر دیوار خانه جای می گیرد.
در ادبیات عرفی مان هم سنگ صبور سنگی ست که می شنود، می داند و نمی شکند.
این روزها گاهی احساس می کنم قشر محافظ روحمان نازک شده است. یا اینکه ضربه های غم، زیادی سنگین بر ما می نوازند. به دنبال معنویتی می گردم که فراگیر باشد و بار اندوهمان را بر دوش بکشد و شانه ما را سبک کند: هرگونه التیامی که فراموشی آور باشد بار اندوه را سنگین تر از پیش بر دوش آدم می گذارد، مگر معنویت، که غم را پاک می کند، تازه می کند، روشن می کند، و بر دوش توانایش حملش می کند، بی آنکه بیندازد، بشکند یا بر بادش دهد.
سوره های قرآن را می خوانم . مفاتیح را ورق می زنم. خوبند و جانبخش و تقویت کننده؛ اما تمرکز و آرامش می طلبند که کمی کمیاب است در حواس من. به سنگ صبور احتیاج دارم. آن چیزی که می خواهم دقیقا همین است: سنگهای سیاه کعبه را می خواهم، بی آنکه کسی بالا سرم بایستد بگوید سرت را بردار یا حرکت کن.
به خود خود عظمت، استواری، روشنی و استحکام کعبه احتیاج دارم. تا غمهایم را فراموش نه، تقدیم کنم به معنویت یک لحظه اش، و آرام شوم.
پی نوشت : خداوندا! لطفا خواهش می کنم، هواپیما های کهنه ما را در آسمان بزرگت محکم تر بگیر.
نان را به نرخ اشك و زبان را به نرخ جان
دل را به نرخ شيشه نوشتي به ناممان
گل را به خار بستي و مهتاب را به سنگ
پيران پاكدل به جوانان خاممان
رسم خدايي تو رحيمانه تر نبود؟
تنبيه مي كني به گناه كداممان؟
يك دور دم زديم به صافي ترين شراب
چندين و چند دوره كني غم به جاممان؟
با نام تو بهانه و تدبير مي كنند:
هرگونه اشتياق رهايي حراممان!
حافظ سروده بود كه با عشق زنده ايم
از فرط عشق مي رود از كف دواممان!
مرگ يك شوخي كودكانه با زندگي است. مثل وقتي كه من هفت ساله دست در كيف تو هم نيمكتي هفت ساله ام كنم و ساندويچ كره و پنير صبحانه ات را كش بروم و تا آخر بخورم. تو از آبخوري بعد كل بازي برگردي، دست در كيفت كني و كيسه فريزري ساندويچت را اصلا پيدا نكني.خب امروز گرسنه مي ماني اما چيزي نشده كه ! ناهار و شام و روز هاي آينده ات برجاست.
در هواپيما نشسته ايم كمربندمان را بسته ايم و به حركت هاي پانتوميم مهماندار زيرلب خنديده ايم، منتظر صبحانه شده ايم و از گرماي هوا غر زده ايم. بعد آرام آرام از پشت سرمان مرگ پيدا مي شود. دست در كيف وجودمان مي كند و ساندويچ زندگي را در مي آورد. موتور هواپيما آتش مي گيرد. ماسك ها پايين مي آيدو در خروج اضطراري را مي خواهند باز كنند.گريه مي كنيم. دست در كيفمان مي چرخانيم تا كيسه ي نازك زندگي را لمس كنيم.
هواپيما با سرعت سقوط مي كند. مرگ ساندويچمان تا نصفه خورده است. دنبالش مي گرديم، مي بينيمش و سربه دنبالش مي گذاريم تا لااقل يك لقمه اش را پس بگيريم. مي دود و گاز مي زند. جيغ مي زنيم. سرمان به سقف آسمان مي خورد، يا سقف هواپيما بر سرمان ميآيد. مرگ با صورت خندان كودكانه اش روبر مي گرداند. دستهايش از كره چرب است و و دور دهانش خرده پنير. دانه هاي گردو –آرزوهاي پاياني مان – را دانه دانه تند تند مي جود. ديگر رهايش كرده ايم . فقط به حركت چرخش چانه اش خيره مانده ايم. بيا به ناهار فكر كنيم: يك ديس پر از ماكاروني سرخ.
آرام گرفته ايم . ديگر آتش و ضربه و ترس كاريمان ندارند. بالاخره يكروز مي مرديم. امروز روزش بود. به بعدش فكر مي كنيم. به لحظه اي تازه. به بودني متفاوت. به مادرمان فكر مي كنيم. به خداوند فكر مي كنيم. مي گذريم از كنار مرگ. مي گذريم از در مدرسه. تكه هاي داغ هواپپيما دور از هم آرام سرد مي شوند.
دوركيم از جهت سياسي ليبرال بود و طرفدار جدايي آموزش از مذهب و آزادي هاي سياسي و اجتماعي بود، ولي از نظر فكري موضع محافظه كارانه اي داشت. او نيز مانند كنت و ضد انقلابيون كاتوليك مذهب فرانسوي از نابساماني اجتماعي بيزار وهراسان بود و به جاي هرگونه انقلاب شديد اجتماعي و براندازي نظام موجود از نظم و اصلاحات اجتماعي هواداري مي كرد.
(ريتزر، ثلاثي، 56)
دوركيم هم شبيه بسياري از ما فكر مي كند!!!
پری از آن همه طاووس سبز و آبی ماند
چراغ کوچکی از شهــــــــــر آفتابی ماند
پری از آنهمه چتر عقیق و یاقوتی
میان حوصله و حسرت کتابی ماند
کتاب سکه ی عهد عتیق و عزلت بود
و روی رف بغل سرکه و شـرابی ماند
دلم هـــوایی نیلوفـــــــر نگاهت شد
خیال نقش تو بر کوزه ی لعابی ماند
چراغ شعله وری از عطش به راهم نه
که یاد چشمه درخشید و بوی آبی ماند
تو مانده ای که مبادا ستاره ات خاموش
برای آن همه پرســـــــیدنی جوابی ماند
( شعری خطاب به خاتمی٬ دوم خرداد دو سال پیش)
ژرژ سورل نقش اسطــــــوره های ساختگی را در جامعه ی امـــــــروز ی مطرح می کند و می گوید یکی از ثمربخش ترین وسایل نفوذ بر اجتماع آن است که تصویر های خلاصه شده و ساده شده ای از یک آینده ی فرضی و گذشته ی افسانه به آن اجتماع عرضه شود تا احساسات جهت گرفته و آن اجتماع بسوی فعالیت رانده شود. این اسطوره های تصنعی یا ساختگی بتدریج که بتوانند در آسیاب اساطیر سنتی جریان یابند نیروی باز هم بزرگتری به دست می آورند. این اسطوره ها به همان گونه که قادر به ایجاد جنبش های انقلابی هستند به حفظ وضع موجود هم کمک می کنند.
«جامعه شناسی سیاسی،صبوری، 233»
اسطوره ی عدالت هم از این قبیل اسطوره هاست ؟
تاریخ اجتماعی جوانان
جنبش جوانان در آلمان پیش از گسترش، دو منزلگاه را پشت سر گذاشت: گسستن از پدران، خانواده ها و تعلق های پیشین با نام و اعتبار جوانی؛ و پیوستن به اتحادیه های جوانان با روح تعاون، همدلی و همکاری و اتحاد.
«جامعه شناسی جوانان، نوشته: برنهارد شفرز، ترجمه: کرامت الله راسخ»
گستن از پدران نظام، پیوستن به گروه هایی با نظم هیاتی؟
این دیدگاه را می توان برای لباس شخصی ها ی جوان و تلخ کام و عبوس بکار برد؟
همان وقتها نگفتیم، حالا چطور؟
دولت آبادی نویسنده ی فهیم٬ مردم شناس٬ دردمند و متعهدی است. چطور به یک صفت تقلیلش می دهیم؟ آن هم «یک کمونیست!»
اگر او در یک صفت خلاصه می شود و به چوب یکجانبه نگری رانده می شود پس این و آن و آن و آن و آن و آن و آن هم به یک صفت خلاصه شدنی اند و به همان چوب راندنی. نه! ما این تفکر را نمی پذیریم.
مردانگی ها و دل قوی داشتن های گوینده را بزرگ می دانم و تحسین می کنم؛ امـــــا از این تک ضربه ای که بر استخوان فرهنگمان وارد آورد، شایسته نمی دانم به سهم خودم یک «آخ» نگویم.
در مناظره ها _ که بنظر من خلاصه ی تاریخ راستین معاصر بود و حالاها ذهنم رهایش نمی کند _ عنوان شد که هم منتقدان و هم مدافعان وضع موجود، از وضعیت چاپ و نشر کتاب ناراضی اند. البته سنخ کتاب هایی که مورد اشاره دو طرف بود تفاوت های جدی ای داشت.
کتاب خوان ها چطور؟
کتابخوان ها مخصوصا جوان هایی که به رمان خوانی دوره ی اصلاحات عادت کردند، آنقدر خماری کشیده اند که یا کلا ترک کردند و یا اینکه جایگزین هایی پیدا کردند. مثلا فیلم ها و سریال های بی شماری را دیدند و صنعت زیرنویس گذاری هم ناگهان رشد کرد.
من نتوانستم چندان جایگزین سازی کنم. ماهی یکی دو فیلم دیدم آن هم با کلی پس کش یا همان برنامه ریزی!
مدتی ترک کردم اما به افسردگی اش نمی ارزید این پاک پاک شدن ها! به طور کاملا طبیعی و ناخودآگاه فهمیدم حالا که از رمان تازه خبری نیست قدیمی ها را دریابم.
کجا می نشستم یک نفس «ابله» هزار صفحه ای را _ پای در گچ سبز _ چهار پنج روزه بخوانم.
کجا می نشستم کارهای دون کیشوت را با دل صبر و بدون عجله تحمل کنم تا آنجا که خودم یک پا سانچو شوم.
حتی نمی نشستم دولت آبادی و احمد محمود را با دل آرام ورق بزنم. رفقایم از من جلوترند: در جستجوی زمان از دست رفت را می خوانند. حالا تازه گرم شده ایم.
از این تنور نشر رمان، همچنان دودی بر نمی خیزد. ما هم کلاسیک های زیادی را نخوانده ایم. می خواهم بگویم غنیمت پرشکوه زمان داشتن برای مطالعه کلاسیک ها را کم بها نشمریم. فضای راکد نشر را تقلیل ندهیم به محرومیت از کتاب های جدید.
مارا به کلاسیک خوانی، صبور خوانی، و استخواندار خوانی برگرداند این شرایط. کمابیش شکر!
مثلا داری درس می خوانی، در حالی که تجربه ی متراکم فردی و اجتماعی ای را پشت سر می گذاری که بی ســــــابقه است. به همین علت از همــــه ی آن چه می خوانی به آن بخش هایی فکر می کنی که گوشه هایی از تجربه ات را برایت سامان می دهد و صورتبندی می کند.
اعتنایی هم نمی کنی به آن چه ممکن است امتحانی باشد و چشم طراح سوال را گرفته باشد برای پرسیدن .
عیبی ندارد فقط فردا که نتیجه ها آمد دلت را به آنچه آموخته ای آرام کن. خب؟
آنچه برای نسل آینده می ماند چیست. مهدیه و سارا دو دختر هشت ساله ی آشنای ما هستند. وقتی که از زبان هردو با شیرینی کودکانه بی نظیری نام میرحسین را شنیدیم چشممان از شوق٬ تر شد. چه ساده بودیم که نگران ناشناخته بودن موسوی در نسل جوان بودیم اوائل. دیگر کودکان هم به مهربانی و روی نیک و کلام دلنشین می شناختندش. حواسمان به آنها هم باشد.
اجتماعی کردن سیاست:
در کشور هایی که تجربه ی طولانی حکومت های استبدادی و غیر دموکراتیک وجود دارد و کوشش های که برای ایجاد دموکراسی صورت گرفته با خشونت سرکوب گردیده و شکست خورده است، خانواده ها به فرزندانشان یاد می دهند که در سیاست دخالت نکنند. در کشورهای دیگر برعکس است ، یا لااقل آن ها پیوسته اظهارات تحقیرآمیز درباره ی تقلب در انتخابات، فساد مقامات اداری و سرکوب پلیس نمی شنوند. از طریق این فرآیند ها انواع گوناگون شخصیت ها بر طبق الگوهای فرهنگی رایج دوباره شکل می گیرند.
(جامعه شناسی سیاسی، منوچهر صبوری، صفحه 241)
قافیه را باختن معنای نامطلوبی دارد. رشته کار را از دست دادن، کم آوردن، محک خوردن مایه ی آدم و آشکار شدن ضعفش...
اما من این قافیه باختن را دوست داشتم. شعری که خودش بی اجازه ی من _ شاعر _ راه خودش را عوض کرد و من هم در گرگ و میش سحر بیداری نفهمیدم و گذشتم، تا صبح، چشم های متعجب همسر که شعر را می خواند بهم فهماند که اشکالی در کارست. پرسیدم وزن؟ با لبخندی گفت نه، قافیه!
این شعر را در هیچ مجمع عمومی و محفلی ادبا و شعرای معاصر و قدیم نخواهم خواند، اما با شما که این حرف ها را ندارم.
سربند تور و چادر پولک زری داری
بانوی تابستان! هلوی نوبری داری؟
بر ناخنت پروانه های صورتی خوابند
بر پلک هایت سایه ی نیلوفری داری
پیراهن ساییده ات را جیرجیرک برد
یک بقچه رخت نو میان پندری داری
خلخال پایت جیک و جیک نرم گنجشکان
از دانه انگور طلا، انگشتری داری
بانو نمی دانی چه پاییزی گذشت از ما
شکر خداوندی تو هم برگ و بری داری
بی چشم زخم آن حسود زرد روی سرد
در چشم مردادت نگاه آذری داری
***
گیلاسهای سرخ را از دامنت بردار
خون ریخت اینجا بر خیابان ها، خبر داری؟
خرداد سبز و تازه را سرمای دی بلعید
آه از درخت عشق و بیداد از تبرداری!
برشانه ها سنگینی یک قرن پاییز است
در جعبه سازت ناله ی مرغ سحر داری؟
با میوه های روشن خورشید پروردت
شوری، امیدی، شادیانی، مختصر داری؟
ایده ای در نظر داشتم که برای اجرایش کمی دیر شده. اما هنوز هم دلایلی جدی برای جالب بودن اش دارم.
رویاهایمان را بنویسیم. خواب های خوب و بدی که این شبها می بینیم. خوابهایی که خصوصی نیستند. عمومی اند و حتی سیاسی اجتماعی. حتی اگر مایلیم پاره هایی ازشان را بنویسیم. برای چه اش را، هرچند هرکسی می تواند دلیلی بیابد، از دید خودم، اگر خواستید و همراهی کردید بیان می کنم.
من خواب دیدم جنگ شده. من و عابس در ماشین هســـــتیم و با شـــــتاب در جاده ی یزد ـ کرمان حرکت می کنیم. در یک شهر وسط را ه- بنظرم بافق- توقف کردیم. اتاق گرفتیم و به زیارت امامزاده ی آنجا رفتیم.
جنگ شده بود و همه ما راهی برای در امان ماندن می جستیم. در ادامه ما به نیر رفته بودیم و از دوستانمان خانواده ی صدرا اینا دعوت می کردیم به نزد ما بیایند تا جایی برای در امان ماندن داشته باشند. تمام این رویا در شب می گذشت. هوا کاملا تاریک بود، و جنگ شده بود.
الف: نهار خورده ای ؟
ب: نه، ولی صبحانه را مفصل خوردم.
الف: (با خنده ای مهربان و طنز آلود، نگاهی خواهرانه ): چی خورده ای مثلا؟
ب: (پیشانیش کمی چین می خورد تا به یاد بیاورد، با تانی می شمرد): دو تا استامینوفن، یک کلرودیاز 10، یک دانه پرانول، دو تا راینیتیدین، یکی هم بروفن.
الف: (دستهایش را که از چربی مرغ پخته زرد شده می شوید، با لحنی دلسوزانه) تو خوبی؟ (با مکث و جدیت) شبها کابوس می بینی؟
ب: (خنده ای بی رمق، چشمها خیره به جایی، کمی بی اعتنا) خوابی آرام... با آلپرازولام.
پرنده ها در غبار
چطوری پرواز می کنند؟
با چشم های بسته ؟
آنچه می خواستیم ، آنچه می خواهیم:
آنچه می خواستیم برچیده شدن بساط ضدیت بی معنا و شوالیه بازی فریب آلود و کینه توزی بی منطق بود. آنچه می خواهیم اکنون، آزاد شدن پاره هـــای گوشت تنمان از گیره های آهنی همان ضدیت بی معنا و کینه توزی بی منطق و بی رحمانه ست .
به مرگ گرفتندمان که به تب راضی شویم ؟
کجاست رافت اسلامی که ملوانان انگلیسی را با چشم های گیج و خواب آلودشان در آغوش بگیرد و سوغات بدهد و بفرستدشان به آسمان برای پرواز. خانم صابری کجاست که تابعیت غیر ایرانی اش برات آزادیش شود؟
رحماء علی الکفار، اشداء بینهم؟!
چاوز هم گرسنگان کشورش را رها می کند و اتوبوس ویژه ی فقرای لندن دایر می کند.
اینکه تئوری های تلخ و وحشتناکی برای حکومتگری وجود دارد؛ خب، وجود دارد. اما اینکه حکومتگران کشور من از این تئوری ها استفاده می کنند، تحملش سخت است. نه؟
خاطرتان هســت در مناظره ها گاهی به انعطاف بی معـــــنا و بی مورد حکومت انتــقاد می شد مثل قضیه ملوان ها، و گاهی به تعصب و یکجانبه نگری و فقدان پذیرش نظردیگران مانند وضعیت نشر و مطبوعات. متن زیر را که از مقاله نیل جی اسملسر در کتاب جامعه سنتی و جامعه مدرن می خواندم این وجه از مناظره ها در ذهنم تداعی شد. می شود دوباره با هم خواندش:
در دوره های مدرنیزاسیون اولیه احتمال دارد جامعه به طغیان و شورش شدید کشیده شود. از انواع حکومتی که به احتمال قوی در چنین حوزه های پردردسری کارآمد خواهدبود چنین است :
نخست رهبران سیاسی می توانند کارایی شان را با تعهد آشکار و شدید به ناسیونالیسم آرمانی و بیگانه ستیز افزایش دهند. این تعهد ابزار قدرتمندی برای نیل به اهدافی مهم است:
الف)آن ها می توانند ادعای مشروعیت شان را با بهره مندی از ماموریت خلق یک دولت _ملت افزایش دهند.
ب) آن ها می توانند به این صورت به فداکاری ها و ایثارهای غیرقابل حصول توده ی مردم دست پیدا کنند. مردمی که ممکن است در حالت مجرد نسبت به مدرنیزاسیون متعهد باشند اما درمواجهه با گسست های عینی از روش های سنتی، در برابر آن به مقاومت بپردازند.
ج)آن ها می توانند از ادعای مشروعیت شان برای سرکوب ها و اعتراض ها و جلوگیری از نظام های نمادین مانند کمونیسم استفاده کنند و از سرایت آن ها به نارضایتی های خاص جلوگیری کنند.
با وجود این رهبران سیاسی نباید ادعاهایشان را برای مشروعیت به حرف محدود کننند. آن ها نباید به تعهد ناسیونالیستی خودشان آن قدر تکیه کنند که باعث فراموشی و نادیده گرفتن شکایت ها شود. آن ها در مفهوم معمولی کلمه باید با گروه های ناراضی سیاست بازی کنند، وامکان دسترسی به آژانس های سیاسی مسوول را به آن ها بدهند و از این راه شرایطی را که موجب کاسته شدن از مشروعیت می شود تغییر دهند.
از این رو عنصر کلیدی برای ثبات سیاسی در پیش گرفتن سیاست انعطاف پذیر در پشت ظاهرسازی ای است که بر تعهد سفت و سخت بر ماموریت های ملی تاکید می کند.
نجف دریابندری می نویسد: شاملو تخصص عجیبی داشت در به رونق آوردن و احیای نشریات در حال تعطیل، و به تعطیلی کشاندن نشریات پر رونق و روپا! و این هردو کار را گاهی همزمان انجام می داد برای یک نشریه!
شاملو آدم پاکباز و اهل ذوق و انسان دانشی ای بوده است. ولی من هم ازین تخصص بی نصیب نیستم گوییا! دارم نرم نرم موفق می شوم وبلاگ 20 -30 بازدیدکننده ی عابس را بکشانم به یک یا دو بازدید در روز. آنهم توسط خودمان!
از عموم دوستان همیشه در صحنه به خاطر این حماسه ی پرشور واقعا متشکرم.
چند روزی ست فکر می کنم چه طـور بنویســـــم که اثر گذار باشـد. می خواهم بگویم دوستان اهل فرهنگ سری به محصولات فرهنگی ها بزنند و سی دی هزاردستان را بگیرند و دل صبر بنشینند به تماشا. اصلا اصرارمی کنم به این مساله! یکی از دلایلش مربوط می شود به چند نوشته ی قبل: تقلیل! برای مواجهه با تقلیل همه گیر و متراکمی که درگیرش هستیم و برای درک شرایط و باز سازی ترتیب های ذهنی، خیلی خوب است دیدن مفتش شش انگشتی، شعبان استخوانی، ابوالفتح صحاف، رضا (تفنگچی، خوشنویس)، تهران کهنه و تهران نو! و خان حاکم، خان مظفر، هزار دستان.
می گویم دراین حال و هوای بیقراری، بصیرتی تجربی وجود دارد که شناخت ها و قضاوت های پیشینمان را اصلاح می کند. حالا که این شهود و درک تیزبین در ما تقویت شده است، آگاهی بیشتری را به تغسیل و شستشو در چشمه این بصیرت ببریم.
علی حاتمی نابغه ایست که کاش بیست سالی دیگر مهلت می یافت. چیزهایی دگرگون می شد با دوربینی که آن مرد در سطوح جامعه می چرخاند.
بخش هایی که در تدوین «کمیته مجازات» و «تهرن روزگار نو» هم نیامده بود عالی اند. کلا دیدن دارد این سریال، در روزگار قحطی تلویزیون.
یک گوشه ی ناب از این کار به نظرمن این است که خان مظفر پیرمرد مقتدر رو بموت، بخشی از آینده و حوادث آتی را به عنوان خاطرات گذشته ی خود به رضا خوشنویس دیکته می کند. یعنی آنچه خواهد شد را به اندازه ی آنچه شده است به یقین می داند. به نظرم گیرایی عجیبی دارد این تصویر.
به عنوان اعتراف باید بگویم این بار که سریال را به طور کامل دیده ام، خان حاکم را بسیار بیشتر از ابوالفتح صحاف، تئوریسین ترور و تخریب، و نه آزادی خواهی انقلابی، می پسندم و برای اداره ی مملکت مفید می دانم. خوب کرد که کمیته را به چنگال اعضای خودش پاره پاره کرد. اگر حاصل همه عمرش همین باشد مرحبا به این زندگی.
این جهتگیری پیرانه سرانه را تجربه های فشرده ی اخیر در ذهنم روشن و کامل کرد. اما گذشته از این، همه صحنه های زیبای زندگی روزمره به کنار، صحنه سریشم درست کردن شعبان استخوانی و صحنه های مستی و راستی رضا در میکده ی کوچک و قشنگ، حال دل آدم را خوش می کند. حیف است ندیدنش. یا حق.
این نوشته به مثابه ی خودخوانی ای ست که می توان با دوستان هم به اشتراکش گذاشت...
رمان خواندن در روح من دستکاری می کند. یعنی چینش اعضا و جوارح اندیشه ام گاهی با خواندن رمان ها تغییر می کند؛ گوشه های غبارگرفته ی روحم آشکار می شود، و اشباح کوچک خفته در صندوقچه ی ناخودآگاهی ام ظاهر می شوند و شکلک در می آورند.
به همین خاطر است که فکر می کنم رمان خواندن شجاعت می خواهد. شجاعت دیدن چهره ی اشباحی که پاره ای از وجود تو اند. شجاعت گفتگو با اشباح غریب یا خودخواه؛ شجاعت این که ببینی نمی توانی بر بعضی شان غلبه کنی، با اینکه می دانی لحظه هایی از تصمیم گیری هایت را با کمک و القای آن ها خراب و نابود کرده ای.
دو سه روز بعد از 22 خرداد تاریخی، رمان همه می میرند نوشته ی سیمون دوبووار را شروع کردم و یکی دو شب و روزه هم تمام شد! رمان سرگذشت مردی ست که اکسیر زندگی نوشیده است و از سال 1200 و اندی تاکنون زنده است. نامش فوسکاست. و فکر می کند همه کوششها و شوق ها و انقلابات و هیجانات بشری بیهوده و هیچ است. زیرا انسان به سرعت به مرگ نزدیک می شود. او در هر دوره ای نزدیکان پرشور خود را به آرامش و قدر لحظه ها را دانستن و بسوی مرگ نشتافتن تشویق می کند.
او از بس که چهره ی مرگ را دیده است قدر زندگی کوتاه میرندگان را می داند. از طرفی به تکرار مکرر هیجان و فرو نشست و هیجان و فرو نشست در سرگذشت ملت ها آگاهی کامل دارد. بنابراین هیچ موقعیت و تاریخ و لحظه ای را یگانه و استثنایی نمی بیند . فوسکا هرچه سالمندتر می شود از شوق و رویا و تحول و شور آزادی خواهی و پیشرفت دلزده تر و دلسرد تر می شود.
دو عامل دلسردی برای او تکرار و مرگ هستند...
با خواندن این رمان، هرچند تلخی حیات بی مرگ فوسکا را دوست نمی داشتم، اما شبح کوچک فوسکا که در روحم خوابیده بود تازه بیدار شد.
به شور و شوق، به گریه و فریاد و بیقراری خودم و همسرم و دوستانمان با عینک تکرار و مرگ نگاه می کردم و خب ! فوسکا حق داشت . همه چیز با این عینک از معنا تهی می شد. این دیدگاه نوعی دم غنیمتی بی لذت و حسرت آلود را بر روح و رفتار آدم تحمیل می کند که بی طعمی و ساااری اش قابل تحمل نیست.
جناب فوسکا دو سه روزی مرا آزار داد و کوشش ها و جوشش هایم را به سخره گرفت و قاعدتا حال من همسر را نیز آزرده کرد و تحت فشار خودسانسوری احساسی قرار داد .
مبارزه ی من با فوسکا داشت آرام آرام به نفع من تغییر می کرد که به یکباره پلاک بسم الله این جن کوچک پیدا شد .
جمعه عصر با همسر و مامان به خلدبرین رفتیم. آرامگاه هزاران آدم پرشور، محتاط، غمگین، عاشق، دلسرد، کوشا، تنبل، شاد!
همه می میریم. تصور مرگ در برابرم عریان شده بود. و چیزی جز کویر ساکت و تپه های گز نشانده نبود.
فهمیدم فوسکای درون من که با همه چیزدانی و همه چیز فهمی اش شور تحول مرا مسخره می کند در واقع از مرگ زیادی می ترسد. آنقدر می ترسد که زندگی را تعطیل می کند. شور و اشتیاق و دیوانگی را هم تعطیل می کند.
نه! فوسکا نمی توانست دوست و همنشین من باشد. عینکش را در آوردم و شکستم و خودش رفت گم و گور شد.
من دلم برای لحظه ی یگانه و استثنایی و متراکمی تنگ است که زهرا رهنورد می گفت نگاه زنانه از مدیریت کلان کشور حذف شده است. بازگرداندن این نگاه می تواند کشور را از خشونت ها و بی مهری های امروزی پاک کند. (نقل به مضمون می کنم).
من به اعتبار همان لحظه نگاه زنانه ام را مصرانه مثل نور چراغ قوه ای رو به سقف تاریک بالا ی سرم می گیرم و کنج و گوشه ی خاک گرفته ی این سقف و دیوار و اتاق را می کاوم .
من نگاه زنانه ام را قاب می گیرم و به دیوار همه خیابان ها می زنم.
من می دانم که مرگ یادگار مرا از دیوار ها پاک می کند و حرفهایم، تکرار حرف های بسیاری آدم هاست. با اینهمه، برای اینهمه و بخاطر اینهمه با عزم و پیگیری لحظه هایم را صرف دوختن نگاه شفاف زنانه بر حاشیه پرده های ضخیم پنهانکار می کنم. من ...
تا زنده هستم زندگی می کنم.
کوندرا می گوید رمان 1984 اورول یک رمان بسیار بد است، با تاثیرات بسیار بد. زیرا همه چیز و همه جنبه های زندگی را به سیاست تقلیل می دهد. سپس خاطره ای تعریف می کند که هموطنان چک اش بعد از فروپاشی کمونیسم از آن چهل سال وحشتناک یا چهل سال از دست رفته حرف می زدند. در حالی که بسیاری از آنها شغلشان را، عشقشان را، سینمایشان را، موسیقی شان را و شوخی ها و طنزهایشان را داشته اند. آن ها خود را در یک محاکمه ی وسیع تصور می کردند که باید در برابر محاکمه کنندگان نامرئی اما حاضر، از زندگی در آن دوران تبری بجویند: به قیمت اینکه زندگی روزمره پرتراکم، جذاب، شوخ طبعانه و بازیگوشانه خود را به تنها یک بعد که بعد سیاسی بود تقلیل دهند...
تقلیل پدیده ی ناجوری ست . ناگفته پیداست ما همه درگیر این پدیده هستیم.
دلم می خواهد چندین پست دیگر هم درباره تقلیل بنویسم.
یک سوال: به نظرتان آیا کی مراسم محاکمه ی هاشمی در درون ما تمام می شود؟ نکند طوری بشود که کل ساختار سیاسی معاصرمان را به صورت واکنشی در برابر توسعه ی زمان هاشمی شکل دهیم؟
در دوره ی خودش توسعه ی او را فاقد عدالت اجتماعی می دانستند. در دوران اصلاحات توسعه هاشمی را بی بهره از رشد سیاسی می دانستند. اکنون هم توسعه اش را توسعه ای انحصاری و برای خود می خوانند و محاکمه اش می کنند.
او هربار رنجیده تر، خسته تر و ضعیف تر پاسخ هایی ارائه می کند، اما باز هم خشم هیات منصــــــفه ی جدید فرو نمی نشیند. حتی امروزی ها برای توجیه خشمشان هاشمی ها ی جوان را نشانه می گیرند. اما چندان پیروز نیستند، زیرا هاشمی های جوان نه چندان در دیدرس اند و نه گناه واضـــح و قابل محاکـــــمه ای مرتکب شده اند. تنها جرمشان شراکت دراتهام آخری ست: اندوختن برای خود یا همان توسعه ی نفس خود.
هاشمی های جوان متهم اند که چرا وجود و توانشان را توسعه داده اند، رشـــــد کرده اند و فردیت و اصالت غیر قابل انکاری یافته اند، و هاشمی پیر متهم است که اصلا چرا گرایش به توسعه را رواج داده است.
آیا می توانیم بگوییم کلا پارادایم توسعه است که متهم می شود؟ و هاشمی به خاطر الحاق به مدرنیسم با این اتهامات مواجه شده است؟
می شود گفت توسعه موجب قربانی شدن توسعه گران در این مملکت می شود؟
آیا می توان یکی از دلایل این امر را بر اساس روانشناسی اجتماعی مردم ما توضیح داد:
ما در درون خود مدرنیسم را تمجید می کنیم و البته از اینکه گروهی مردم از مواهب توسعه بی بهره می مانند یا حتی آسیب می بینند احساس خشم می کنیم. پس برای آن که بتوانیم هم از مواهب توسعه بهره بگیریم و هم با عذاب وجدان جمعی مان کنار بیاییم، توسعه گران خود را محاکمه می کنیم، و این محاکمه را چندان کش می دهیم تا آســــودگی وجدان حاصل کنیم. با این دیـــــدگاه می توان گفت توسعه گرانی که توسعه ی پر موهبت تری را تسهیل کنند، چنان می شود که بر رنجش حذف شدگان از توسعه، تمرکز جمعی بیشتری روی می دهد و با آن ها همدردی بیشتری به عمل می آید. با همین استدلال معکوس، مردم توسعه گر را بیشتر به مظان اتهام و محاکمه ی وسیع جمعی می کشانند.
آیا محاکمه ی هاشمی تا زمانی طول خواهد کشید که همه محذوفان از توسعه ی زمان او به بهره مندان بپیوندند؟ آیا او در طی هشت سال آن هم بعد از جنگ می توانست همه مردم را با همه انتظاراتشان در زیر چتر توسعه جمع کند؟ توسعه گران آتی آیا برای گستردن این چتر بر سر همه ی مردم واقعا لازم است مرتب به بالا برنده ی این چتر بزرگ دشنام بگویند و همت و فکر او را کوتاه بشمرند که برای همه نفرات حاضر و غایب جامعه سایبان را نگسترانیده است ؟
توسعه ی هاشمی کوشید هسته ی توسعه را محکم بنا کند. شاید همین استحکام هسته است که موجب کندی در گسترش و خشم مدعیان امروزی توسعه می شود.
آدم از عاقبت توسعه گری می ترسد: دکتر فاوستوس خوش عاقبت ترینشان بود انگار!
با چه دل و جراتی اینچنین یکه تازی می کنند آن ها که خودشان در منصب توسعه گری هستند و بزودی در جریان مرسوم محاکمه ی جمعی در مرکز اتهام های بسیار بزرگ قرار می گیرند ...
کوندرا در توصیف علاقه ای که به نثر و رمان در برابر شعر و تغزل دارد می گوید:
من از اینکه حکومت های وحشت دست به تغزل چهره ی خویش می زنند می ترسم. از شاعرانگی کلام در بیان حکومت های دیکتاتوری وحشت دارم. من این شاعرانگی کشـــنده را در دوران خفقان کمونیســـم تجربه کرده ام. من به قدرت توضیح و توصیف نثر از روزمرگی های ویران شده توسط این حکومت ها، بسیار بیشتر از زیبایی تغزلی آرمان ها و رویا های تزیین شده علاقه و ایمان دارم. (نقل به مضمون)
بر اساس همین شیوه ی استدلال، من به پوششی می نگرم که حکومت امـــــروز٬ را در خود پوشانده اســـت. به نظر من این پوشش، تغزل نیست، طنـــــز است. نوع خاصی از شوخ طبعی که در رفتار و کلام دولتمردان دیده می شود و درصدد القای اقتدار، کنترل و آگاهی متراکم و بی خدشه نسبت به همه وضعیت های پیشین و پیش روست.
شوخ طبعی کم ظرافتی که در لهجه ما یزدی ها سااااری خوانده می شود.
دیده اید آدم های ســـــاااار چه اعتماد بنفسی در مورد شوخی های خودشان دارند؟
دیده اید صبورترین و نجیب ترین آدم ها را به دقیقه ای عصبی می کنند؟
ما در زندگی روزمره با آدم های سااااری روبرو بوده ایم که یا بی نمکی شان ذاتی و مادرزادی بوده، و یا اینکه خانوادتا ساااار و بی مزه تشریف داشته اند. برای همین به اهمیت موضوع مهم سااااری بی توجهی کرده ایم.
امروزه روز سااااربازی استراتژی آقایان شده است. در مورد مخالفان، رقیبان، مردم، مجری های تلویزیون، خبرنگاران، و سران کشور های دیگر رسما ساااارگری و لودگی می کنند. همه مخاطبان هم لبخند زورکی ای می زنند که ما سالهاست در برابر ساااارگری آدم های ظاهرا مهم این شیوه لبخند را تمرین کرده ایم.
به نظرم دو چیز باطل السحر این طنز بی ظرافت و بی نمک، که حربه ی آقایان شده می تواند باشد:
یکی طنز واقعی و ظریف .... و دیگری شور!
در مورد اولی: آدم های ساااار خودشان مضمون طنز تلخ بزرگی اند، و اتفاقا کاملا از اینکه بشنوند در موردشان مضمون ظریفی کوک شده خشمگین می شوند. زیرا طنز ظریف را نمی فهمند و معنای خنده ی دیگران را در نمی یابند. ما چهار سال با انتشار طنز های ظریف و خوش ساخت آن ها را عصبانی کرده ایم. گمان کنم اگر اکثر طنز های ما هم ساااار بود مشکل حادی با آن نداشتند، آنچه حرصشان را در می آورد ظرافت و زیبایی ای بود که هم بروشنی نمی فهمیدند و هم از آن بی بهره بودند.
مورد دوم، شور: تجسم شور آن لحظه ای بود که مهندس روکرد به دوربین و گفت ما با پدیده ای روبرو هستیم که ...
یا لحظه ای که با مجری ناعادل به صراحت مخالفت کرد. یا این شور سبزی که برخاست و برمی خیزد.
رسانه هایشان سعی می کنند شور را مخالف عقلانیت نشان دهند. بزرگتر ها نصیحتمان می کنند که شور اعصاب و جسم آدم را از پا در می آورد. یا اینکه شــــور آدم را به بیهودگی بر باد ســــتم می دهد. کلا شور غیر عقلانی و غیر منطقی است.
شاید همه این حرفها و نصایح درست بود اگر این لایه ی کدر و کثیف طنز را بر کار هایشان نمی کشیدند. ما چهار سال سااااری شان را با طنز به چالش کشیدیم. مدتی هم با شور بی رنگش می کنیم.
فلذا من معتقدم آدم ساااار و دولت ساااار را با کمک دو حربه می توان ساکت کرد: طنز ظریف و شور عمیق!
مدتی پیش ما با یک کافه چی متوسط آشنا شدیم که دلیل عمده ی کافه باز کردنش این بود که دوست نداشت یک کافه چی احمق در فنجان قهوه ترک او هرچقدر دلش می خواهد شکر بریزد. دلش می خواست لااقل اختیار شکر داخل قهوه اش با خودش باشد.
اسم دخترش را هم گذاشته بود گل گیسو، چرا که می خواست این اسم تازه خاطره هیچ فرد خاصی را تداعی نکند. تا گل گیسو اولین گل گیسوی دنیا باشد و آزاد از کلیشه تمام گل گیسو های احتمالی دیگر به کنشگری آزاد و خلاقه بپردازد.
امروز ما با شرایط عجیبی روبرو هستیم . به جای آنکه اختیار شکر قهوه مان دست خودمان باشد ، مقداری خاک و کود کثیف را با آب جوی قاطی کرده اند و در فنجان ریخته اند و از ما توقع دارند آن را بنوشیم و وقتی اعتراض می کنیم و نمی نوشیم آنقدر دل آزرده می شوند که دست به خشونت شدید می زنند.
در این میانه یک آدمی هست که جلوی بساط این قهوه خانه ایستاده و مدام از طعم فنجان های لجن آکنده تعریف می کند و ننوشندگان را به کج سلیقگی و نافهمی و همدستی با بیگانه متهم می کند، و خودش را عاقل و فداکار و مورد حمله و هجوم نامردانه کتک خوردگان می بیند!
اینها به هم چه ربطی دارد؟ هیچ ربطی، الا اینکه از قضای اتفاق این مرد دومی خالق شخصیت کافه چی اولی است. همین!
به نظرم تکلیف ما و این داستان و آن نویسنده معلوم است. ما نمی خواهیم کسی حتی برای مقدار شکر داخل قهوه ای که پولش را داده ایم تعیین تکلیف کند، چه رسد به اینکه کسی برای چهار سال خالص عمر و آبرو و ثروت مملکتمان که هزینه و رأیش را هم پرداخته ایم خودسرانه و متقلبانه تکلیف تعیین کند.
ما و کافه چی با هم باتوم می خوریم. چون همه مان آشوب طلب و اغتشاش گریم .
به این آدم دومی هم که فنجان کثافت به دهنش خیلی مزه کرده است کاری نداریم. مثل بقیه دیگرانشان.
بیچاره اولین گل گیسوی دنیا! پدرش اینطور تربیتش می کند: ببین دخترم، اونکه دروغ می گه،تهمت می زنه، همون که بی ادبه، اون بی ریخته، اون ...خووووبه!
اونکه می گه دروغ نگو، فریب نده، تقلب نکن، اون که صورتش باز و پاک و نجیبه، همون آقاهه، اون....خیلی بده!
کوندرا در توصیف نقطه قوت بینش کافکا می نویسد:
«بعد وجودی یک پدیده اجتماعی هنگامی ملموس تر است که در ابتدای کار باشد ، نه در انتهای کار؛ و به نسبت از آنچه بعد ها به آن تبدیل خواهد شد بسیار ضعیف تر باشد.
نیچه به این نکته اشاره می کند که در قرن شانزدهم کلیسای آلمان از کلیسای تمام جهان درستکار تر بود و به همین سبب اصلاحات مذهبی در آن جا صورت گرفت چون تنها ابتدای فساد است که قابل تحمل نیست.
دیوانسالاری دوره ی کافکا در قیاس با امروز به کودکی بی گناه شبیه است، و با وجود این کافکا برای اولین بار به بعد وحشتناکش پی برد. همان بعدی که از آن هنگام تا کنون عادی شده و دیگـــــر توجه کسی را جلب نمی کند».
اشاره ی کوندرا به رمان های کافکا است که چهره ی انسان ماشینی شده ی مورد پسند دیوانسالاری مدرن را ترسیم می کند.
آنچه در این گفته ها ذهن مرا ناگهان روشن کرد این بود که جوابی متین و روشن برای پیرمردها و آدمهای ظاهرا جهاندیده ای پیدا کردم که شور مارا به سردی دعوت می کنند و معتقدند این اوضاع خودبــخود تغییـــــر می کند. فکر می کنند هرچه بیشتر طرف مقابل بتازد خودش ضعیف تر و پوسیده تر می شود. پرده از چهره اش می افتد و با این سرعت در افراط کاری، خودش کار خودش را می سازد.
نه! این روال همیشگی نیست. روی دیگر سکه این است: تنها ابتدای فساد است که تحمل نمی شود. ابتدای فساد است که بوی نامطبوع دارد. ابتـــــــــدای فساد چهره کریهی دارد. ابتدای فســـــاد درد و تب و عفونت و بی خوابی دارد. در ابتدای فساد باید ایستاد و جیغ زد و نپذیرفت؛ وگرنه براحتی از حد می گذرد و تا بی حد کشیده می شود و آب هم از آب تکان نمی خورد.
بعضی آدم ها تحمل قد بلند تر از خودشان را ندارند؛ حتی در باغچه ی خانه ی خودشان.
خانه را از زیبایی کاج، انگور، انار، چنار٬ حتی بوته ی گل رز محروم می کنند تا سبزی خوردن های کوتاه و حقیر را پرورش دهند. می خواهـــند با لطف و منت٬ علف های هرز شبیه ســبزی خوردن را بشناسند و با همـت و غیـرت آن علف هرزها ی محاکمه شده ی محکوم را از خاک در بیاورند و ریشه کن کنند.
آن آدم ها چنار نمی کارند تا علف هرز پیشش گیاه کوچک بی آزاری باشد غرق در زندگی سبزک خود.
کاج نمی کارند تا مبادا قدش از باغبانشان بلندتر شود و کوتاهی قد باغبان را به رخ بکشد.
انار نمی کارند تا گل انارها در آفتاب داغ ندرخشند و جلوه گری نکنند.
انگور نمی کارند تا راز و رمز مستی و راستی را بر زبان گنجشک ها نیندازد.
بوته ی رز نمی کارند تا پرنده ها لب به آواز عاشقی باز نکنند. تا زیبایی تجملاتی گلبرگ های غیر خوردنی گل، باعث بی رونقی بازار تربچه های ابله و پوک و خوردنی نشود.
این آدم ها از باغچه های قد بلند بیزارند. با اره و تبر٬ باغچه های قد برافراشته را چنان هرس می کنند که برگهای تربچه و ریحان، رشیدان باغ محسوب شوند.
خوش دارند به عنوان هدیه تربچه ای گلی و کثیف را از خاک در آورند و به مهمانان بی شمار خانه شان با حالتی آمرانه و فخر فروش، تعارفش کنند.
***
من دستهای پدر شوهرم را می بوسم که در دو مزرعه بزرگ صدها درخت بادام پرورش داد.
من دست های پدربزرگم را می بوسم که هکتارها درخت پسته را به خوشه های سرخ پرثمر رساند.
من دستهای پدرم را می بوسم که باغچه ی باریک اِل حیاط خانه مان را از بوته های رزسرخ و صورتی، بوته یاس، پیچ رونده، درختچه نارنج، کاج تزیینی، قلمه انگور و گلهای درخشان و آفتاب خوار اطلسی آنچنان انباشته و انبوه ساخته است که جایی برای هیچ تربچه و ریحان و نعنایی نمانده است.
سبزی خوردن کالای دکان سبزی فروش پیر و شاگرد جوانش است، که سه کیلو سبزی گل اندود را به جای نیم کیلویی که می خواستی برایت بپیچد و روانه ات کند به سوی خانه.
کنار باغچه ی خانه هم استراحتگاه عصرهای خنکی است که بوی اطلسی ها به نرمی بلند شود و بر دست و مویت بنشیند و با طعم چای ات مخلوط شود.
هر آدم کوتاه قد کوتاه پسند بی سلیقه ی خوار! هم بداند : من در باغچه ام چناری خواهم کاشت که سال های پیری ام با قدی که خمیده و چشمی که کم سو شده، به زحمت نوک شاخه های بلندش را ببینم و حظ کنم. تو هی سبزی خوردن بکار. هی سبزی خوردن بکار.

من قانونی را برای تصویب به مجلس شورای نمایندگان پیشـــنهاد می کنم: به موجب این قانون رییس جمهور، مقام بالاتر، و مقامات حساس اجرایی و قضایی و قانون گذار باید و حتما باید 1000 رمان را خوانده باشند و فهمیده باشند. امتحانی هم توسط تعدادی از دانشگاهیان معتدل ازآن ها گرفته می شود.
دلیل : من معتقدم رمان خواندن ، ذره ذره و خیلی به نرمی و آرامی از درجه تندی و خامی آدم ها کم می کند. و به معرفت و بینشـــشان نرمک نرمک اضافه می کند. به آدمی که با تعمق 1000رمان خوانده کـــم و بیش می توان اعتماد کرد، در این حد که زیاده از حد تند و خام نیست.
در حال و هوای این روزها رمان خانه ادریسیها نوشته ی غزاله علیزاده را به خاطر می آورم. به نظرم این رمان تصویری ترین و سینمایی ترین رمان فارسی است.
در عشق آباد گروه انقلابی آتشکار ها با نیروی توفنده و خشم آفریده ی خود به خانه های اشرافی خانواده های با اصل و نسب هجوم می آورند. خانه ها را اشتراکی می کنند و با همه ی توان سعی در تخریب شخصیت و تحقیر روحیه اعضای این خانواده ها دارند. خانه ی ادریسی ها یکی از این خانه هاست. در سیر داستان، شور اولیه ی فتح و همبستگی تازه پیروز شدگان تحلیل می رود و چهره ی واقعی کینه توز ، حریص و بی رحم مرکزیت آتشخانه آشکار می شود و ما ناگهان می بینیم دلمان برای قهرمان شوکت خشــــن و نچسب ، همان عضو فریب خورده طرد شده و فروخته شده ی آتشخانه هم می گیرد، همانطور که به خاطر قباد و لقا و کاوه و رکسانا دلمان گرفته است.
من خصوصا به شخصیت قهرمان شوکت، زن خودخواه و نتخرچه ی عوضی اما کمی ساده و خوش قلب توجه خاصی دارم. از او و پیراهن درخشان زردش خوشم می آید. چرا؟ چون به سادگی و زیبایی برای شکستش می چرزد و زخم می خورد. او برای رنجی که می دهد رنج می کشد. حتی پیش از آنکه از مقام خود رانده شود.
در این رمان لقا دختر ضعیف و خجول خانواده ادریسی از لاک ضعف بیرون می آید و ناچـــــار می بالد و قوی می شود و کاوه برادر او عزم سفر می کند.
لاک ضعف لقا جز با ضربه پتک آتشکارهای خشن نمی شکست. توهم های دیرین خانوادگی و افسانه آدم های از دست رفته خانواده دست از سرش برنمی داشتند اگر واقعیت تلخ و بی رحم خودش را به او تحمیل نمی کرد.
در این جریانات اخیر، پاره ای از وجود من مانند لقا بزرگ شد. قدر خود را دانست. از لاک ضعف و شکست بیرون آمد. قوی شد. قوی شده ام. می دانم.