تبليغاتX
سخن گاه

با اينهمه بر فرض اينكه اينجانب صبورانه به مشي گذشته ادامه دهم، بي‌شك بخشي از مردم و احزاب و جريانها اين وضع را بيش از اين بر نمي‌تابند و آتش‌فشانهايي كه از درون سينه‌هاي سوزان تغذيه مي‌شوند، در جامعه شكل خواهد گرفت كه نمونه‌هاي آن را در اجتماعات انتخاباتي در ميدانها، خيابانها و دانشگاهها مشاهده مي‌كنيم.

    بخشی از نامه اکبر هاشمی رفسنجانی به سیدعلی خامنه ای – دو روز پیش از انتخابات

***

همان روز انتشــــــار این نامه، فردی می گفت: بابا ســـــینه ســــوزان کجا بود! جوابش دادم. همین جا! یکی ش همین سینه من!!

امروز سوز این سینه چنان شده که آتش از آن به زبانم٬ زبانه می کشد. پس گاو پیشانی سفید ما "سخن گاه" تا اطلاع ثانوی تعطـــــیل. تارنگار (وبلاگ) دیگری به راه انداخته ام که نشانی اش به طور خصوصی به دوستان اطلاع داده خواهد شد. البته این٬ تصمیم شخصی من است. شاید نویسنده دیگر "سخن گاه" نوشتن را همین جا ادامه دهد.

صبح وصـــــــل از افق مهر برآید روزی          این شب تیره هجران به سرآید روزی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 2:2  توسط عابس مکی  | 

بخشی از فرازهای پایانی سخنرانی استاد مطهــــــــری با عنوان "شـــعارهای عاشــــورا"٬ که در کتاب «حماسه حسینی» درج است:

 

خطبه‏ای دارد اباعبدالله در روز عاشورا، در آنوقتی كه از نظر ظاهر، همه اميدها قطع شده است و هركسی باشد، خودش را می‏بازد. ولی اين خطبه‏ آنچنان شور و احساسات دارد كه گوئی آتش است كه از دهان حسين بيرون‏ می‏آيد ، اينقدر داغ است.


آيا اين جمله‏ها شوخی است؟: « الا و ان الدعی ابن الدعی قد ركز بين‏ اثنتين بين السله و الذله، و هيهات منا الذله ».


امام حسين خطاب به مردم كوفه می‏فرمايد: « الا و ان الدعی ابن الدعی » مردم! آن زنازاده پسر زنازاده، آن امير و فرمانده شما « قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله » ( گريه استاد ) می‏دانيد به‏ من چه پيشنهاد می‏كند؟ می‏گويد حسين! يا بايد خوار و ذليل من شوی و يا شمشير. به اميرتان بگوئيد كه حسين می‏گويد: « هيهات منا الذله » حسين‏ تن به خواری بدهد؟! ( گريه استاد ) آيا او خيال كرده كه من مثل او هستم‏؟ « يابی الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت » ( گريه استاد ) خدا می‏خواهد حسين چنين باشد؟ شما مگر نمی‏دانيد، آن‏ زنازاده مگر نمی‏داند كه من در چه دامنی بزرگ شده‏ام؟ من روی دامن پيغمبر بزرگ شده‏ام، روی دامن علی مرتضی بزرگ شده‏ام، فاطمه مرا شير داده است ( گريه استاد ). آيا چنین كسی، تن‏ به ذلت و اسارت مثل پسر زياد می‏دهد؟! « هيهات منا الذله » ما كجـــــا و تن به خواری دادن كجا ؟!

 
فرياد می‏كند « الا ترون ان الحق لا يعمل به، و ان الباطل لا يتناهی عنه ليرغب المومن فی لقاء الله محقا » مردم! نمی‏بينيد كه به حق‏ عمل نمی‏شود و كسی از باطل رو گردان نيست؟ در چنين شرايطی، مومن٬ " نگفت حسين يا امام " بايد لقاء پروردگارش را بر چنين زندگی‏ ای ترجيح‏ بدهد.

...

و يا : « لا اری الموت الا سعاده ، و الحياه مع الظالمين الا برما ».

(هر جمله‏اش سزاوار است كه با آب طلا نوشته شود و در همه دنيا پخش‏ گردد، و اين، باز هم كم است. ) من مرگ را جز خوشبختی نمی‏بينم، من زندگی با ستمكاران را جز ملالت و خستگی نمی بينم.

 

مرا عــــــار آید از این زندگی          که سالار باشم کنم بندگی

 

شعارهای حسين ( ع ) شعارهای محيی ای بود، «يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لللّه وللرسول اذا دعاكم لما يحييكم ».

 
اباعبدالله يك مصلح است. اين تعبير مال خودش است: « انی لم اخرج‏ اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی‏، اريد ان آمر بالمعروف و انهی عن المنكر و اسير بسيره جدی و ابی ».

 
اين را حضرت در نامه ای به عنوان وصيتنامه به برادرشان محمد ابن حنفيه كه مريض بود به طوری كه از ناحيه دست فلج داشت و قدرت‏ اين را كه در ركاب حضرت باشد و خدمت بكند نداشت، نوشتند و به او سپردند.

چرا ؟ برای اينكه دنيا از ماهيت نهضت او آگاه شود: مردم دنيا! من مثلی خيليها نيستم كه قيامم، انقلابم به خاطر اين باشد كه خودم به‏ نوائی رسيده باشم، برای اينكه مال و ثروتی تصاحب كنم، برای اينكه به‏ ملكی رسيده باشم. اين را مردم دنيا از امروز بدانند ( اين نامه را در مدينه نوشت ): قيام من، قيام مصلحانه است. من يك مصلح در امت جدم‏ هستم. قصدم امر به معروف و نهی از منكر است. قصدم اين است كه سيرت‏ رسول خدا را زنده كنم، قصدم اين است كه روش علی مرتضی را زنده كنم. سيره پيغمبر مرد، روش علی مرتضی مرد، می‏خواهم اين سيره و اين روش را زنده كنم.

...

ابا عبدالله دوبار برای وداع آمدند. يك بار آمدند، وداع كردند و رفتند. بار دوم به اين ترتيب بود كه ايشان رفتند به طرف شريعه فرات و خودشان را هم به آن رساندند، در اين هنگام شخصی صدا زد حسين! تو می‏خواهی آب بنوشی! ريختند به خيام حرمت. ديگر آب نخورد و برگشت. آمد برای بار دوم با اهل بيتش وداع كرد: « ثم ودع اهل بيته ثانيا ». چه جمله‏های نورانی ای دارد! رو می‏كند به آنها كه: اهل بيت من! مطمئن‏ باشيد كه بعد از من شما اسير می‏شويد، ولی كوشش كنيد كه در مدت‏ اسارتتان، يك وقت كوچكترين تخلفی از وظيفه شرعيتان نكنيد. مبادا كلمه‏ای به زبان بياوريد كه از اجر شما بكاهد. ولی مطمئن باشيد كه اين، پايان كار دشمن است. اين كار، دشمن را از پا در آورد: « و اعلموا ان‏الله منجيكم » بدانيد كه خدا شما را نجات می‏دهد و از ذلت حفظ می‏كند. اين خيلی حرف است: اهل بيت من! شما اسير خواهيد شد ولی حقير و ذليل‏ نخواهيد شد ، اسارت شما هم اسارت عزت است . به همين جهت بود كه وقتی‏ در كوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان می‏دادند، زينب ‏نمی‏گذاشت قبول كنند. اسير بودند ولی هرگز حاضر نشدند خواری را تحمل‏ كنند. شير را هم در زنجير می‏كنند، ولی شير در زنجير هم كه باشد، شير است، روباه ، آزاد هم كه باشد، روباه است. بار دوم كه امام آمد، اهل بيت خوشحال شدند، دوباره با اباعبدالله خداحافظی كردند. باز به امر ابا عبدالله از خيمه‏ها بيرون نيامدند . بعد از مدتی يك دفعه باز صدای شيهه اسب اباعبدالله را شنيدند، خيال‏ كردند حسين برای بار سوم آمده است تا با اهل بيتش خداحافظی كند ( گريه‏ استاد ) ولی وقتی بيرون آمدند، اسب بی‏صاحب اباعبدالله را ديدند ( گريه‏ شديد استاد ). دور اسب اباعبدالله را گرفتند. هر كدام سخنی با اين‏ اسب می‏گويد. طفل عزيز اباعبدالله می‏گويد: ای اسب! هل سقی ابی ام قتل‏عطشانا من از تو يك سوال می‏كنم: پدرم كه می‏رفت، با لب تشنه رفت (گريه استاد )، من می‏خواهم بدانم كه آيا پدرم را با لب تشنه شهيد كردند يا در دم آخر به او يك جرعه آب دادند؟ ( گريه استاد ).

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:19  توسط عابس مکی  | 

8صبح پنج شنبه هم مهلت تبلیغات تمام می شود٬ هم ما به سوی مشهد حرکت خواهیم کرد. این سومین سالی است که در سالگرد قمری عقدمان (ولادت حضرت فاطمه) مهمان امام رضا هستیم. احتمالا این سفر باعث شود که در این حساس ترین روزها، نتوانم سخن گاه را به روز کنم. البته ذاتم نمی گذارد که سری به کافی نت نزنم و 6روز تمام کاملا منفک باشم از فضای خبری و مجازی؛ اما بالاخره محدودیت درپیش است. دوستانی که شماره ام را دارند، بی خبرم نگذارند.

پس شما و 22خرداد؛ برگهای رای و نام زیبای میرحسین موسوی؛ و عابس و اس ام اس!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 3:3  توسط عابس مکی  | 

التهابات بسیار شدید در راه است. خدا کند دامنگیر ما نشود! هرچند اگر عالمگیر شود از آن گریزی نیست!!

چند روز پیش، جوانی را با مدتی بحث و محاجـّه، به تردید در مواضعش وا داشتم. در همان حال پرســـــــید: جداْ حق با کیست؟ گفتم حق و باطل مجزا و صد و صفر، روز عاشورا بود. حالا نسبی است و درصدی! تازه جمعش هم صد نمی شود!! : موسوی هشتاد درصد، رقیبش سی درصد!!! پس هرکس حق جو ست و دغدغه حق و باطل دارد، باید طرف کسی را بگیرد که نسبتا بهره بیشتری از حق دارد.

...

...

...

هنوز از آن گفتگو  یک هفته نگذشته٬ اما فضا بســـــــــــیار تغییر کرده.

باورم نمی شد روزی بیاید که سنگینی حق در کفه هاشمی، بیشتر از رقیب نامدار و خوشنامش باشد!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 4:4  توسط عابس مکی 

مرگ هر لحظه در کمین جان ماست، چنانکه ضلالت هر آن مترصّــد ایمان ما! پس من به حکم « موتوا قبلَ اَن تموتوا » و بنا به تصمیم پای بندی جدی و کامل به اخلاق، که پس از مناظره جناب میــرحسین موســـــــوی و رئیس جمهوری اسلامی ایران گرفتم، اولین رفتار اخلاقی وبلاگی خود را انجام می دهم:

عذرخواهی از مکارم بزرگ اخلاق است. انسان مصون از اشتباه نیست، اما پس از وقوف به خطای خود، لااقل اخلاقا وظیفه دارد عذرخواهی کند. و کمال عذر خواهی است که تمام شرایط خطا بازسازی شود و تمام حاظران و ناظران، عذرخواهی را هم ببینند.

بنده در پست سرلشگر دیروز، سیاهی لشگر امروز! سخن گاه، مطالبی درج کردم، که امشب بوضوح به بطلان آن سخنان از پایه و اساس پی بردم. ضمن عذرخواهی از خوانندگان، به خاطر به هدر رفتن وقت شان در اثر مطالعه مطلبی سست و بی اساس، از جناب آقای دکتر محسن رضایی نیز، صمیـــــمانه عذرخواهی می کنم و از ایشان به خاطر آنکه در مناظره ای عقلایی و به دور از هیجان، ضربات مهلکی به پیکر مجسمه فریب و ریا وارد کردند، بی اندازه سپاسگزارم.

امروز محسن رضایی در چشم من سردار رشیدی است که 8سال از مرزهای ایران با رشادت دفاع کرد؛ و روزی که ادامه این دفاع ناممکن شد، با شجاعت زمیـــــنه ساز پایــــان جنگ شد. _ افتخاری که امروز فریبکاران به عنوان اتهام علیه او استفاده می کنند. _ پس از جنگ از صحنه نظامی کنار رفت و راه علم آموزی پیمود ... تا روز مبادای انتخابات ریاست جمهوری دهم، که تمام سرمایه وقار وخلوص وعلم و تجربه اش را به میدان نبرد با پدیده دروغ ایران معاصر آورد، و از این مبارزه هم پیروز و سربلند بیرون آمد.

پیام انصرافش هم امشب چنین به گوش من نشست: در غوغای ستارگان انتخابات قبلی، کسی او را درنیافت و قدرش مجهول ماند. و او دریغش آمد که آن مایه وافر به آرائی اندک منسوب شود.

شاید متن فوق را بیش از حد احساسی فرض کنید، که چنین نیز هست. اما این هم از شروط جدی کمال آن جبران اخلاقی ضروری بود؛ چراکه متن منسوخ هم اینگونه احساسی بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 1:45  توسط عابس مکی  | 

چند ساعتی٬ عکس امام گوشه سمت چپ بالای وبلاگ بود. جایی که الآن عکس مهندس موسوی است. در ذیل عکس هم به جای شعر " هرکسی دنبال ..." نوشته بودم" درود خدا بر روان تو باد/ بر اصحاب و بر پیروان تو باد". دوستی در آن ساعات٬ با مشاهده عکس کامنتی گذاشته بود و من پاسخ دادم. خوب دیدم به پست تبدیلش کنم٬ تا راه برای استفاده از نقد دوستان بازتر شود.

شوکران:

سلام
برای شما و نوشته هایتان احترام قایل هستم و بودم اما هیچ می دانید عکسی که آن کنار گذاشتید و درود به روانش فرستادید چه جرم ها و جنایت هایی را انجام داده است . اگر از همه جنایت هایش هم بگذریم از کشتار سال 67 که به دستور مستقیم او رخ داد چگونه می توان گذشت ؟ چگونه؟ چند هزار انسان که در زندان بودند و حکم هم گرفته بودند 5 سال 6 سال 10 سال و .... خیلی هایشان هم حکمشان تمام شده بود ولی در زندان نگهشان داشته بودند شبانه اعدام شدند به همین راحتی و به همین سادگی  چطور میشه به روان این ادم درود فرستاد؟

----------------------

عابس مکی:

شوکران عزیز

سلام
اگر پست های "پیام به مردم ایران" و "درد دل" را مطالعه فرموده باشید، ارادت من به خمینی را در آنها دیده اید. و نیز خط و مرزخودم را. ارادت من به امام به معنای معصوم دانستن او نیست. من کشتارهایی که گفته اید را محکوم می کنم. می دانم درباره تعدادشان اغراق می شود، اما اگر یک نفر هم بوده به شدت محکوم است. همین اسلام به ما آموخته قتل یک نفس، معادل قتل بشریت است. اما نکاتی دارم:
بی شک ماجرای مذکور یکی از اشتباهات کم تعداد اما بسیار بزرگ خمینی بسیار بزرگ در رهبری اش بود. مشهور است که آدم های بزرگ اشتباهات بزرگ می کنند. اما من معادله را از آن طرفش برای خودم حل کرده ام. می گویم: اشباهات بزرگ، گاهی بر آدم های بزرگ تحمیل می شود. از آنجا که آدم اند اشتباه می کنند و در هر حدی که بزرگ باشند، اشتباهشان بزرگ خواهد بود. بزرگ بودن در عرصه سیاسی و اجتماعی با چه ملازم است؟ سرنوشت جمع بزرگی را در دست داشتن و برای ساختن آن سرنوشت، کوشیدن. من معتقدم: خمینی مسلمان بود. اسلامش هم به تناسب زمان تولد و وفاتش (110 سال پیش تا 20 سال پیش) مترقی و وسیع بود. و اینکه او در ایمان به آن اسلام اخلاص داشت. اخلاص. اخلاص. اخلاص. در جایی از ترس متفرق شدن جمعی و زنده شدن فتنه ای، اشتباهی بسیار بزرگ مرتکب شد. اما این اشتباه هم از دایره اخلاص او بیرون نبود. من اگر خدا باشم، می بخشمش. و به آن کشته شدگان و خانواده های مظلوم و داغدار و مجروحشان ( که من خود دیده ام که چگونه به لحاظ روحی، به شدت مجروح این خشونت شده اند) آنقدر رحمت می فرستم تا از او راضی شوند. چرا که اگر گمان من درست باشد او همه چیز را برای این مردم می خواست و برای آبادی دنیا و آخرتشان _ آنقدر و آنجور که فهمیده بود _ از هیچ مجاهدتی دریغ نکرد. درود خدا بر روح بلند و پر ظرفیت او و سلام خدا بر دست پروردگان رشید و شجاعش، که امروز در خط مقدم ستیز با نابود کننده ایمان و ایران( محمود احمدی نژاد) مردانه ایستاده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 1:1  توسط عابس مکی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 12:12  توسط عابس مکی  | 

من جامعه شناسی سیاسی را چندان عمیق نخوانده ام. باید بخوانم. از همان اندک دانسته هایم استفاده می کنم تا تحلیلم را  از مناظره های انتخاباتی اصلی بیان کنم.

دولت های ایدئولوژیک دو پروژه موازی را با هم پیش می برند. عرفی سازی مسایل و عقاید قدسی نمای پیشین و قدسی سازی مسایل و عقاید عرفی خود. فعالیت اول یک پروژه ی متکی بر عقلانیت است. با تکیه بر پرسشگری و لزوم به کار بردن عقل و قضاوت شخصی، وارد مرزهای فرهنگی، عرصه ی عقاید و افکار، و سیر تاریخ قدسی شده ی پیشین می شوند و نقد و پرسش عقلانی به میان می آورند.

باید توجه داشت که همه ی «مقدس های محافظت شده»  ای که ضامن منافعی برای قدرتمندان باشد، رفته رفته در مردم تنش و واکنش فروخورده ایجاد می کند. بنابر این وقتی فرد و گروه داوطلب حکمرانی وارد حیطه ی آن مقدس ها شده و از پوسته ی محافظتی شان عبور می کند، مردم از این رفع تنش استقبال می کنند و به آن داوطلب متمایل می شوند، و احیانا به او رای می دهند. این پروژه برای حفظ هیجان و حمایت عمومی هر از چندگاهی پیگیری و مطرح می شود؛ اما این کافی نیست. اصولا مقدس ها تکیه گاه های روانی طرفداران و حامیا ن محسوب می شوند. باید پروژه ی موازی را هم نرم تر و پوشیده تر به راه انداخت.

پروژه ی قدسی سازی کاری است که به آن صراحت، پشتوانه ی عقلانی ندارد. پس جذابیت همگانی آن کمتر است، شور عمومی کمتری بر می انگیزد و به فعالیت های نمایشی بیشتری نیاز دارد تا مقبولیتش را نشان دهد. پروژه ی قدسی سازی در نظر عده ای حتی تقلب محسوب می شود. زیرا آن ها با شروع پروژه ی عرفی سازی گمان می کنند تا مدتی قرار است از سلطه و ابهت مقدس ها آسوده بمانند. بنابراین با احساس شروع شدن مقدس سازی جدید احساس فریب خوردن و قهر می کنند.

عده ی دیگری هم هستند که مقدس های جدید را می پذیرند و به اقتدار آن ها دل می بندند. آن ها مقدس های جدید را قدرت دفاعی ای در رابر مقدس های پیشین می شمرند و در سایه ی آن ها احساس آزادی و رهایش می کنند. اگر دولت بر سر کار، از این مقدس های رهایی بخش محافظت شدید و جدی به عمل نیاورد از آن دولت می رنجند و او را به ضعف و بد عهدی متهم می کنند.

من دولت های پیش از خاتمی را خود تجربه نکرده ام. در این دو دولت خاتمی و احمدی نژاد عرفی سازی و قدسی سازی به روشنی رخ داد.

در دوره ی خاتمی سیاست های بسته، مبهم و امنیتی، انقلابی گری بی کله به اسم بسیجی گری، مذهبیت تحمیل گر و ... عرفی سازی شد. این حیطه های مقدس نما متکی بر قدسیت نظام در برابر همه ی جهان نامقدس پیرامون بودند. واژگانی مانند شفاف سازی، حفظ کرامت انسانی و حتی گفتگوی تمدن ها ناظر بر همین عرفی سازی بود. مثلا مورد آخری، گفتگوی تمدن ها، قدسیت الهی بحث ناپذیر تمدن اسلامی را به سمت موضوعی گفتگویی و بحث انگیز انتقال می داد. منتها دولت خاتمی آن قدر به عقلانیت متعهد بود که در پروژه ی قدسی سازی به «خود قدسی سازی» دست نزد. بلکه مفاهیم فرهنگی ای مانند دموکراسی، کرامت انسانی، تساهل و احترام متقابل را مقدس سازی نمود، و البته محافظت از این مفاهیم مقدس شده را به گروه های مردمی و نخبه سپرد و  خود در این محافظت سنگ تمام نگذاشت.

در دولت احمدی نژاد مجموعه وسیع مقدس های پیشین مورد عرفی سازی واقع شد. جذابیت نخستین او در طوفان نقد و پرسشی بود که وعده می داد طومار مقدس نماهای پیشین را یکسره در هم می پیچد. عده ای از همین وعده نخستین ناعقلانیت متاخر را حدس زدند و هشدار دادند. در بخش قدسی سازی هم به دلیل آن که دولت مقدس های نمادین و مشترک را به قصد عرفی کردن متزلزل کرده و بر هم زده بود، دست به خود مقدس سازی زد. خود مقدس سازی یعنی کارها و فعالیت ها و دستاورد های خود را بی همتا، غیر قابل مناقشه و در حد جریان های بی نظیر تاریخی معرفی کردن.

در مبارزات انتخاباتی و مناظره ها هر دو پروژه ی دولت مورد نقد سرزنش گونه قرار گرفت. عرفی سازی تهاجمی رییس جمهور در مواجهه با موسوی متین و مقید به اخلاق، بی معنا و فاقد وجهه و جذابیت  دیده شد؛ و قدسی سازی  خود مقدس ساز رییس جمهور در مناظره با کروبی جسور، مورد پرسشگری و عرفی سازی قرار گرفت.

از این منظر این دو مناظره مکمل های جدی و مهمی برای یکدیگر بودند. البته در هر دو مناظره آمیزه ای از نقد هردو پروژه به چشم می خورد. اما زمینه ی غالب اولین مناظره به نقد پروژه ی عرفی سازی دولت تعلق یافت و زمینه ی غالب مناظره ی دوم نیز به انتقاد به پروژه ی قدسی سازی دولت اختصاص پیدا کرد.

نکته ی مهم این است که حتی اگر این دولت تجدید شود این نقد ها و پرسش ها توسط رسانه ی ملی همگانی و شنیده شد.

شاید همین موجب خود اصلاحی درونی دولت در چگونه اجرایی نمودن این دو پروژه شود؛ که البته امیدواریم تغییر جدی تری از این در انتظار وضعیت کشور باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 21:11  توسط مهناز سپهری  | 

امشب، متن دردمندانه و صمیمانه زیر را در یک صفحه ی A4 تایپ کردم و ضمن تحویل به ستاد موسوی، خودم هم تمام تلاشم را کردم تا به دست مردم برسد!

بســمه تعالی

هموطنان عزیز

سلام

من معلم ریاضی هستم. با زندگی خیلی معمولی. در همه این سالها، زندگی ما معمولی بوده و دائم هم معمولی تر شده است! در هیچ دوره ای و در زمان روی کار آمدن هیچ دولتی، به دلیل آنکه ارتباطات و زدوبندهای آنچنانی و لازم را نداشته ام، شرایط شغلی و مالی و به طور کلی زندگی خود و خانواده ام، جهش خاصی به خود ندیده و با این آمدن و رفتن ها، افت و خیزی نداشته ام. این است که به خاطر شخص خـــودم، نگران رفتن و آمدن این و آن نیستم.

اما امروز و در آستانه این انتخاب؛ من می بینم و شما هم می بینید که برنامه دولت فعلی برای اداره کشور، تنها روزمرگی است و برای پوشاندن این ضعف، هیاهوی فراوان!

روزمرگی دولت یعنی این که سرمایه تجدید نشدنی ما، نفت را بفروشد و پول آن را میان ما توزیع کند. البته عادلانه یا غیرعادلانه بودن این توزیع هم برای خودش داستانی است پر آب چشم! که قضاوت درباره ی آن بر عهده خودمان است. اینکه سفرهای استانی، طرح های اشتغال زا، سهام عدالت و نظایر اینها، واقعا چـه قـدر به درد ما خورده است.

گمان نمی کنید اینگونه اداره کردن کشور، تباه کردن سرمایه من و شماست؟!

اگر دیروز سرمایه ما هزینه ساختن زیربناهای صنعت و اقتصاد کشورمان شد، و البته عده ای هم بخشی از سرمایه ی ما را بردند و خوردند و آقا شدند و آقازاده درست کردند!! امروز تمـــــــــام سرمایه ما در معرض خطر است.

این روش مملکت داری اگر ادامه پیدا کند و جا بیفتد، کشور ما را تباه خواهد کرد.

میرحسین موسوی، بیسـت سال سکوت ســیاسی خود را که بی گمان قصد داشت تا آخر عمــرش ادامه پیدا کند، امروز برای آن شکسته است که از افتادن ایران به گرداب تباهی جلوگیری شود.

سابقه مالی و مدیریتی اش هم آنچنان پاک است که برای کوبیدنش، از حمایت دیگـــران دست آویز می سازند.

آری؛ همه جور آدمی از مهندس موسوی حمایت کرده است! دلیلش هم حتما این بوده که سود خود را در این می دیده اند. اما من ِمعلم یکتا قبا هم سود خود را در انتخاب مهندس موسوی می بینم!! چون او را فردی شناخته ام که بساط بی برنامگی را جمع می کند و زیر بار زیاده خواهان هم نخواهد رفت.

پدر من هم، با آنکه مسلمان و معتقد بود، به خاطر این که مارکسیست ها و کمونیست ها و ملّی گراها و غربگراها و هــمه و هــمه، در انقلاب، با امام خمینی همراه شده بودند، به امام بدبین نشد. او هم سعادت خود را در پیروزی امام دید و دل به رهبری او سپرد. چون استقلال شخصیت و سلامت خودِ امام را کاملا قبول داشت.

امروز هم مهندس موسـوی، شخصیتی عمیق، پاک، باتدبیر و آزموده است که می تواند مسیر کشور را به سمت بهبود و سعادت برگرداند. شاید چندان جذاب سخـن نمی گوید، اما مثل زمان جنگ، درسـت مدیریت می کند و حسـاب شده کــار خواهد کرد.

اگر این بار کار را به دست کاردان بسپاریم.  ان شاءا...  

                                                                    به امید فردایی روشن برای ایران

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 2:2  توسط عابس مکی  | 

ما رای می دهیم

تا 4سال بعد

پرونده ی قطور هزاران دروغ را

در ذیل ناممان

همراه عکسمان

از جیب های قدرتشان درنیاورند!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

و گفت: مرا سه مصیبت افتاده است، هریک از دیگر صعب تر. گفتند کدام است؟ گفت: آن که حق از دلم برفت. گفتند: از این سخت تر چه بود؟ گفت: آن که باطل به جای حق بنشست. گفتند: سـیّـم چه بود؟ گفت: آن که مرا درد این نگرفته است که علاج و درمان آن کنم و چنین فارغ نباشم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 14:14  توسط عابس مکی  | 

ساعتی بیش از یک شبانه روز، از مناظره میان میرحسین موسوی و رئیس جمهور قانونی ما ملت گذشته است، و من هنوز در گلوی خودم بغض دارم. بغضی که بارها شکسته ... اما هنوز باقی است و گلو بلکه دلم را می فشرد.

در این مدت، حدود 2ساعت خوابیده ام و مابقی زمانم به یک تصفیه پرشتاب و پردامنه درونی گذشته است.

رفتاری که دیشب، رئیس جمهور منتخب و قانونی ما کرد، یعنی آوردن نام و تصویر و پرونده همسر مهندس موسوی، آن هم با آن پیش درآمد بی شرمانه و سخیف و سیاه، چیزی را در اعماق دلم شکست و این دلشکستگی و آزردگی، آتش یک احساس خطر بزرگ را به جانم انداخت.

من ِ ایرانی، حق دارم احساس خطر کنم از این که رئیس این جمهور، منتخب این ملت، نماینده و سمبل و نماد این مردم تا این حد سبک و وقیح و بی اخلاق باشد.

من به تعرض به مشاهیر غایب کاری ندارم. حتی صرف ذکری از پرونده همسر مهندس موسوی هم آنچنان نیست، که آتشی که آن رفتار وقیحانه در انتهای نوبت قبلی سخنش به دلم افکند. آن لحظه! آن چند ثانیه!!

بــگـــَـــــــــــــــــــــم؟! بــگـــــــــــَــــــــــــــــــــــــــــــــم؟!

مردم ایران نباید آن لحظه را فراموش کند. به خدا جا دارد عزای عمومی اعلام شود...

اما، من به سهم خود، به عنوان یکی از این مردم چند ده میلیونی، به جان احمدی نژاد درونم افتاده ام و سخت مشغول و امیدوارم که از پای بیندازمش. تا در زندگی شخصی ام، حـــدّ اقلّ اخلاق و فتوت و مناعت را از دست ندهم و روزی چشم باز نکنم و ببینم به آن نقطه تباه نزدیک شده ام.

خدا به همه ما رحم کند ...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 1:1  توسط عابس مکی  | 

اس ام اس سازی هم به جرائم پیدا و پنهانمان اضافه شد. خصوصا که با وقاحت تمام٬ آن را در سخن گاهمان علنی فریاد کنیم!:

عمریسـت اسیر بیسوادی هستیم           دنبال شـــــــــــعار انتقادی هستیم

با خاک به صورت بزرگان وطــــــــــن           پاشــیدن٬ ما درپی شادی هستیم

هرچـند شـعارمان شده کار و تلاش           خود میدانیم اهل گشـادی هستیم

ما طالب کــــار نازک و نان کلفــــــت          تدبیــــــــر کم و پــول زیادی هستیم

برنامه برای مملکت؟ یک من چنـد؟!          ما عاشــق نعــــــره جوادی هستیم

هرکس بد دیگران بگوید خـوب است          این است که احمدی نژادی هستیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:14  توسط عابس مکی  | 

امشب تقریبا تکلیف انتخابات روشن میشه. هرچند ممکنه در صورت راهیابی موسوی و احمدی نژاد به دور دوم، مناظره دیگه ای هم بینشون برگزار بشه، یا مناظره های موثری بین نماینده هاشون، اما امشب چیز دیگه ایه.

راستش، این روزا به شدت احساس پیری می کنم. یادم به مناظره و اصل انتخابات که می افته، اضطراب شدید و تپش قلب می گیرم. دیشب که کار به دارو هم کشید!

تو آینه که خودمو نگاه می کنم، می بینم همون شیب همیشگیو به سمت پیری دارم، که گرچه خیلی تندتر از دوستا و همسالامه، ولی اونطوری هم نشده که مثلا دیشب خودمو با سر و ریش سفید و صورت چروک ببینم!

جدی می گما! آخر شب دیشب رفتم و با تردید و هیجان، تو آینه خودمو نگاه کردم. که نکنه یهویی پیر پیر شده باشم! دیدم نه. همون پیرجوون سر شبم!! اما دلم مث پیره مردا، نازک و رقیق شده و هیجان، شدید اذیتم میکنه.

اینم بگم _ گرچه برای بار چندم _ که والله بالله، ما هیچ دخل و نفعی تو نتیجه انتخابات و آرایشای مختلف سیاسی کشور نداریم!

البته؛ بارها به این افراد و گروههای سیاسی نزدیک شده م و خواسته م خودمو فعال تر کنم، اما در حد همراهی ندیدمشون! هیچ کدومشونو!

میدونم اکثر شماها که سخن گاهو میخونید، منو از نزدیک میشناسید و میدونید که خودمم هیچ پخی نیستما! اما چه کنم. کسی هم به چشمم نمیآد به سادگی.

میخوام بگم هیچ نفع شخصی ای در کار نیس. نمی خوام شعار دلسوزی برای وطن و نگرانی برای فردای ایران بدم، که امروز شده اصل پدرسگ گری! ولی یه حس عمومی تو کاره که مملکت من، جایی که خیلی دلم میخواد توش زندگی کنم، نباید اینجوری باشه و اینجوری بمونه.

حالا که درددلی شده و لحن راحت گرفتم و حرف زشت هم زدم و کلی خودمونی شدم، اینم بگم که از اول زندگیم تا حالا، هیچ وقت تو رویاها وآمال و آرزوهام، اینکه در صورت یه شرایط خوب مالی یا شغلی و مهارتی، بخوام بیرون از ایران زندگی کنم، جایی نداشته. دقیقا نمی دونم چرا. گرچه خیلی بهش فکر کردم. یه سری دلائلم پیدا کردم. ساده ترینش اینکه زبانم خوب نیس! یعنی اصلا زبان آموزیم خوب نیس: یعنی زبانو به راحتی چیزای دیگه یاد نمیگیرم! ... اما هنوز این وطن دوستی بسیار مفرط، برام یه حس مبهم و عجیبه.

ولی این سری، به خودم میگفتم، اگه این دولت محمود! تمدید شد، همه سعیمو میکنم که برم. یعنی بریـــــــم! با اینکه کجا و چه جوریش خیلی مبهم و سخته _ به خاطر نداشتن یه سری شرایط ممتاز و مناسب _ ولی باید رفت.

اگه نشد هم، اقلش اینه که جامعه شناسیو رها می کنم. اولا شاید دیگه رغبتی نمونه به شناخت جامعه ای که دوبار اینو انتخاب میکنه! خصوصا برای من؛ که گفتم، همه چیم داخلیه. ثانیا با تثبیت نگاه و تفکر این مخلوق خدا، دیگه موضوعیت و ارج و قربی برای جامعه شناسی تو این مملکت نمیمونه.

ما تو فامیلمون یکیو داریم که پیش از انقلاب دانشجوی روانشناسی بوده تو دانشگاه تهران. به خاطر بی پولی و از اونجایی که ذاتا و خانوادگی ریاضی شون خوبه، ریاضی هم تدریس میکرده همزمان دانشجویی. آخرای درسش کار روانشناسی هم میکرده کنار استاداش، تو موسساتشون. اما نهایتا می بینه روانشناسیه بنا نیس براش نون و آب بشه. رسما میشه معلم ریاضی. بعد هم که برمیگرده یزد، ادامه ی رسمی تدریس ریاضی. تا ما یادمونه هم یکی از بهترین معلمای ریاضی یزده و حالا هم که ده دوازده ساله بازنشسته شده، بازم همیشه وقتش پره از تدریس خصوصی و مدارس غیرانتفاعی.

فضایی که این موجود خلق کرده اینقدر فشارم داده که اگه نتونستم برم، شاید منم همین کارو بکنم.

از حرف اصلیم دور شدم.

تو ذهنم بود که برای گفتن اون جملات آخر باید یه کمی خودمو باز معرفی کنم. از موضوع که دور شدیم معرفی های دیگه کردم!

من از بچگی بی اندازه امام خمینی رو دوس داشتم. خودم یادمه که چارپنج ساله که بودم، وقتایی که میزدم به گه بازی و دیگه خوردنی و بردنی آرومم نمی کرد! چیزی که ساکتم می کرد، یه عکس جدید امام بود. نمی خوام بگم خواست خدا و القای غیبی بوده، ولی خونـــــواده مون با اینکه مذهبی بودن و هستن، مطلـــــــــقا حزب اللهی خراب و آنچنانی نبودن که بچه شون بخواد اینجوری باشه. ولی من بودم.

بعدها هم که سیاسی شدم، یعنی با سیاست کمی آشنا شدم!! هرجا صحبت و بحثی در هر موردی بود، حساب امام برام کاملا جدا بود. جاهایی هم که مسائلی مطرح میشد که نمیتونستم دفاع درست و حسابی ای ازش بکنم، خیلی اذیت میشدم. اما کلیتشو قبول داشتم و هنوزم قبول دارم. اینکه مرد خالص و پاکی بود.

امشب، ساعت ده و نیم، یعنی درست بیست سال بعد از جون دادنش، مناظره تعیین کننده ای که گفتم شروع میشه.

قراره از امام بخوام، "وجعلنا" بخونه و برای فردای ایران ریش گرو بذاره.

اگه همون امامیه که من شناخته م، از خدا بخواد عاقبت انقلاب و رژیمی که اون با خیرخواهی و خلوص، سالها براش زحمت کشیده و بهش شکل و عینیت داده، دست آدمای حسابی تری بیفته.

اگه خودش هم اشتباهاتی کرده تو رهبریش، حالا که پرده ها براش کنار رفتن، دعا کنه لااقل اشتباه کردن تو مملکتش، روال و ریل حکومت نشه! مث همیشه بشه استثنایی بین کارای درست.

از خدا بخواد، حالا دیگه این مردم بتونن یه نظمی برا خودشون درست کنن که فساد خودشون و زمامداراشونو کم کنه، تا مبارزه با این فساد، نشه بهانه روی کار اومدن و جاافتادن حماقت و پررویی و هوچی بازی و دروغ گویی و بی ادبی و خر حساب کردن مردم.

من هنوز هم مث یه شرقی و شاید جهان سومی اریجینال، معتقدم به اینکه " دل به دل راه داره". من دیده م که این مردم چقدر امامو دوس داشتن. و مطمئنم که امام هم حسابی دوستشون داره! خدا کنه امشب حسابی براشون دعا کنه.

برای من _ خصوصا تو این مورد _ توسل به امام خمینی، موضوعیت جدی داره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:12  توسط عابس مکی  | 

بعد از تماشای هر چهار فیلم، با تسامح و تقریب خوبی می توان گفت فیلم های مســـــــتند تبلیغاتی کاندیداها تا حدود زیادی بیانگر و معرف خود آنها بودند:

احمدی نژاد: فعال، پی گیر، پررو ...

موسوی: مودب، مهربان، فکور ...

رضایی: خودنما، خط شکن، پرادعا ...

کروبی: پردل، با وفا، ... و مصــــــــــرّ به رئیس جمهور شدن!!!


مهدی کروبی 

مهدی کروبی کولاک کرد! آخرین برنامه مستند تبلیغاتی کاندیداها، فیلم مهدی کروبی بود و انصافا در صراحت و جسارت، حرف آخر را زد. فیلم کروبی نه ابایی از نشان دادن تصویر انواع طیف های حامیانش با هر پوششی که داشته باشند را دارد، نه از بردن نام افرادی که مطرود و مغضوب حکومت اند حذر می کند، و نه از پیچیدن به پروپای احمدی نژاد و ذکر گاف های مشهورش باز می ماند.

این فیلم سعی می کند به سوالات جدی درباره کروبی، مثل چرایی اصرارش بر ریاست جمهوری در سن بالا پاسخ دهد یا دست کم به آنها بپردازد و توضیحاتی درباره آن مطالب بدهد.

به گمان من فیلم کروبی، موثرترین مســــــتند تبلیغاتی در جذب آراء ســـــــرگردان بود. اما اشکالی که از نظــــر ما طرفدارن موسوی داشت، این است که کلا افرادی با پس زمینه ذهنی اصلاح طلبی را نشانه گرفته بود و به طور جدی، متعرض سبد رای احمدی نژاد نشد.  ۱۱/۳/۸۸. ساعت یازده شب

محسن رضایی

امشب فیلم تبلیغاتی آقامحسن را دیدیم!! انصـــــافا فیلم خوبی بود. نیست محسن رضــــایی خودش چندان جدی گرفته نمی شود، ممکن است فیلمش هم نادیده گرفته شود! اما فیــــــــــلم خوش ساخت و خوبی بود. به نسبت چهارسال پیش فیلم خودش که خیـــــلی هم پیشرفت کرده بود. به گمانم بهره نه چندان زیادش را از همان آراء سرگردان مذکور، کمی بیشتر کرده باشد.   ۱۰/۳/۸۸. ساعت يازده شب

میرحسین موسوی

خوشبختانه باز هم پیش بینی ام چندان درســت نبود! برنامه مســــتند موسوی٬ به گمانم به خوبی از پس برنامه دیشب احمدی نژاد برآمد. من اینطور می بینم که کاندیداها٬ حتی محسن رضایی! یک مقدار رای آماده قبلی دارند که از زمان ثبت نام به آنها تعلق دارد: افرادی که تصمیم دارند به آنها رای دهند. اما به همین مقدار و گاهی بیشتر از آنها هم آراء سرگردان هستند که تبلیغات و فعالیت های روزهای پایانی تکلیفشان را روشن می کنند. تاثیری که برنامه دیشب احمدی نژاد روی این آراء گذاشته بود٬ امشب جبران شد و تک قوی دیشب٬ پاتک متناسبی دریافت کرد.

البته جنگ و رقابت به قول یک دوست٬ بیش از آن که بین کاندیداها باشد بین ملت هایشان است! بین مردم. بین ملت احمـــــدی نژاد و ملت موســـــوی!! و موثرترین یارگیری را از همان آراء سرگردان نیز٬ همین ملت ها انجام می دهند. اصلا ... میزان رای ملت است!    ۹/۳/۸۸. ساعت یازده شب

محمود احمدی نژاد

محمود احمدی نژاد، هرچه در برنامه تلویزیونی قبلی اش (نطق 30دقیقه ای مقابل دوربین) بد ظاهر شد و دست پاچه و عکس العملی و کلیشه ای عمل کرد، امشب در برنامه مستند 30 دقیقه ای اش موثر و محکم جلوه کرد.

برنامه مســتند امشـب، تصویری کاری، فعـــال و پیگــیر از احمدی نژاد نشان داد و حضور و تسلطش را بر دولت، به رخ تمام رقبا کشید. بی شک این برنامه جدا از آراء فراوانی که برای او جمع کرد، شُک جدی ای را به اردوگاه اصلاح طلبان _ که در روزهای اخیر به شدت به پیروزی امیدوار شده اند_ وارد خواهد کرد. ضمن آنکه شنیده می شود برنامه مســـتند میرحسین، با وجود هنرمــــندانه بودن و ساخت روان و موثر، به گونه ای ساخته نشده است که بتواند در برابر برنامه احمدی نژاد قرار بگیرد.   ۸/۳/۸۸. ساعت یازده شب

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 23:32  توسط عابس مکی  | 

این قصه را وقتی نوشتم که فراخوان اداره اوقاف را برای مسابقه داستان های کوتاه درباره وقف دیدم.

و حالا بعد از دوسه ماه٬ خبر داده اند که در مسابقه دوم شده ای!

خوشحالم!!

چطور می شد دل ندهد به درد دل های پیرزن همسایه  که تعریف می کرد چطور دخترک ماسوره ابریشمش را به خاک داده  و برگشته . چطور می شد میان آن همه گریه ریز ریز که بر صورت چروکیده و سفیدش خط خیس می کشید بلند شود برود زیر دیگش را خاموش کند. اصلا وقتی چهره ی آفتاب سوخته و چشم های خیره و سیاه «خانم رباب» مریض یادش می آمد و پیش خودش تعجب می کرد که چطور پیرزن به آن بدن بیمار و عقل بیمارتر ماسوره ابریشم و عروسک چینی و آینه قوطی می گوید، مگر می توانست یاد دیگ آبگوشت و مهمان های ظهر آقا بیفتد؟

بوی سوختگی که بلند شد دلش هـــُــــــّری ریخت. دوید طرف مطبخ. دود غلیظ گوشت و نخـــود سوخته داشت پخش و پار می شد که چادرش را دوباره بر سر کشید. دوید سمت مســـــــــــجد محله مادری اش. «یا ابوالفضل که سید باقر توی مسجد باشد ... یا پنج تن که ده و دوده نرفته باشد ... یا جده سادات که سهم دیگ سوخته را کنار گذاشته باشند».

در وقف نامه مسجد آمده بود سهمی از درآمد دکان های دو سوی مسجد وقف باشد برای زن هایی که دیگ غذاشان می سوزد، که خرج تهیه دوباره خوراکشان کنند تا مبادا خلق مرد خسته و گرسنه با دیدن دیگ سوخته تنگ شود و زندگی بی خود و بی جهت ناخوش و تلخ شود. شبیه یک راز زنانه که متولی و خادم مسجد هم از آن باخبر باشند، مادر ها به دختر ها می رساندند که اگر دیگ و کماچدانت سوخت پــُــری حرص نکن.

... عکس وقف نامه هم توی قاب روی تاقچه مسجد بود. بارها بند هشتم آن را خوانده بود و در دلش احساس رضایت و شادی کرده بود ... به مسجد که رسید هرچند برای بار اولش بود اما مثل اینکه سی سال تمرین کرده باشد صاف به متولی پیر گفت «به پیرزن همسایه کمک می کردم  دیگم سوخت. ظهر هم آقامون مهمون دارند ...». متولی خندید و «سهم دیگ سوخته» را در دست چادر پوشش گذاشت. در برگشت راه صد تا صلوات و حمد و سوره نثار روح واقف مسجد کرد. ظهر یک کاسه آبگوشت برد برای همسایه شان ملک محترم خانم که بعد از دو ماه هنوز در عزای دخترک بیمار تازه مرده اش شعر می خواند و اشک می ریخت. بعد از ظهر که همه خواب بودند دیگ سوخته را از کنج دولابی در آورد و با آرامش و لبخند حسابی سابید تا تمیز تمیز شود.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

مهدی کروبی فرصــــت طلایی برنامه زنده "گفتگوی ویژه خبــــری" را از دست داد. بســـیاری گمان می کردند او از این برنامه برای بیان برخی مطالب جسورانه تر که شاید برای پخش در برنامه های از پیش ضبط شده مشکل پیدا کند، استفاده خواهد کرد، اما مطلقا چنین نبود.

او مانند برنامه ۳۰ دقیقه ای قبلی اش مقابل دوربین٬ با ضعف نسبی جسمی ظاهر شد و حتی جواب سوالات رایج و کلیشه ای را هم٬ بد و بسیار کلی داد و ارائه هرگونه اطلاعات از برنامه اش برای اداره کشور را ، به مشاوران و کارشناسان تیمش حواله کرد. و این تلقی را بوجود آورد، که گویی خودش هیچ ورود و اشرافی در مسائل ندارد و به کلی توسط اطرافیانش اداره می شود.

این تصویر از مهدی کروبی، احتمال قوی ظاهرشدنش را در مناظره مقابل احمدی نژاد به شدت تضعیف کرد. احمدی نژادی که در حال حاضر رئیس دولت است و دستش از آمار و اطلاعات راست و دروغ، پر است!

البته این احتمال هم وجود دارد که کروبی در مناظـــــره، با کشاندن بحث به مسائل سیاسی و گریز از پرداختن به مباحث مدیریتی، بتواند حریف قدری در برابر احمدی نژاد باشد.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 8:8  توسط عابس مکی  | 

دیروز بالاخره رفتم ستاد موسوی! البته ستاد ائتلاف اصلاح طلبان. ابتدای بلوار مدرس. با صحبت هایی که کردم، بنا بر این شد که با آقای محمد امامی همکاری داشته باشم و بیشتر به صورت تولید محتوا فعالیت کنم. به گمانم بلاگر بودن آقای امامی و نیز آقای دهقانی که با ایشان هم در ارتباط خواهم بود، باعث شود بتوانیم بهتر زبان همدیگر را بفهمیم.

پیشنهاد دادم از آنجاکه هنوز زندگینامه مناسبی برای مهندس موسوی ارائه نشده _یا دست کم ما هنوز ندیده ایم_ برای اولین قدم، زندگینامه ای تنظیم کنم. متن زیر را با تلفیق چهار زندگینامه ای که از سایت ها به دست آوردم و نیز تالیف بخشهایی _بویژه در اواخر متن_ تهیه کردم.

همسر می گوید صداقت نوشته ات بیش از حد است و رنگ و بوی یک تبلیغ انتخاباتی را ندارد. اما من تقریبا روی جمله جمله اش، اصرار دارم و بحث و جدل طولانی مان هم باعث ویرایش جدی ای نشد.

البته می دانم که ستادی ها اگر بخواهند استفاده کنند، حسابی جرح و تعدیل خواهند کرد. اما من دقیقا همین را تحویلشان می دهم!:

 

زندگینامه مهندس میرحسین موسوی

میرحسین موسوی خامنه، ۷ مهرماه ۱۳۲۰ در شهر خامنه واقع در استان آذربایجان شرقی به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در خامنه و دوره متوسطه را در تبریز گذراند و برای تحصیلات عالی عازم تهران شد. در سال 1348 از دانشگاه شهید بهشتی ( دانشگاه ملّی آن زمان) فوق لیسانس معماری و شهرسازی گرفت . او در سال ۱۳۴۳ یکی از موسسین انجمن اسلامی این دانشگاه بود.

موسوی در اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه، با گروه های ملی_مذهبی مانند نهضت آزادی نزدیکی داشت و از جمله کسانی بود که در جلسات سخنرانی دکتر علی شریعتی در حسینیه ارشاد حاضر می شد. او که در آن دوران به نام هنری اش «حسین رهجو» مشهور بود، جزو افرادی بود که در تاسیس "جنبش مسلمانان مبارز" با دکتر حبیب الله پیمان همکاری کرد.

میرحسین در سال ۱۳۴۸ با یکی از دانشجویان رشته مجسمه سازی دانشگاه تهران، به نام "زهره کاظمی" که او نیز به نام هنری «زهرا رهنورد» شناخته می شد، ازدواج کرد. زهرا رهنورد نیز در آن سال ها از جمله شاگردان مشهور دکتر شریعتی بود که در مبارزه با حکومت پهلوی فعالیت داشت.

با نزدیک شدن به انقلاب اسلامی و پررنگ شدن نقش رهبری امام خمینی در مبارزات ضد رژیم، موسوی نیز بیشتر به این جریان گرایش پیدا کرد و با روحانیون مبارز ارتباط برقرار کرد و بویژه به آیت الله بهشتی نزدیک شد.

با تاسیس حزب جمهوری اسلامی از سوی آیت الله شهید بهشتی در نخستین روزهای بعد از پیروزی انقلاب، میرحسین موسوی هم به این حزب پیوست و دبیر سیاسی این حزب شد. آقای موسوی همچنین سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی، ارگان حزب نیز بود.

در سال ۱۳۶۰ و در کابینه شهیدرجایی، میرحسین موسوی به عنوان وزیر امور خارجه معرفی شد. بعد از شهادت آقایان رجایی و باهنر در انفجار دفتر نخست وزیری، آیت الله خامنه ای به  ریاست جمهوری اسلامی ایران انتخاب شدند و ابتدا علی اکبر ولایتی را به عنوان نخست وزیر به مجلس معرفی کردند، اما مجلس به آقای ولایتی رای اعتماد نداد و آیت الله خامنه ای علی رغم اختلاف نظرهایی که در حزب جمهوری اسلامی با میرحسین موسوی داشتند، درآبان ماه 1360  او را به عنوان نخست وزیر به مجلس معرفی کردند و با کسب رای اعتماد از مجلس به نخست وزیری رسید. بسیاری دلیل این انتخاب آیت الله خامنه ای را نظر مثبت امام خمینی به او دانسته اند؛ چنانکه حمایت های قاطع بنیانگذار جمهوری اسلامی از او در طول دوران نخست وزیری مهندس موسوی، همواره فصل الخطاب اختلافات نخست وزیر و رئیس جمهور وقت بود.

سیاست های انقباضی دولت میرحسین موسوی  در آن دوران، که به عقیده خیلی ها ناگزیر بود، و به ویژه توزیع کالاهای اساسی با «کوپن»، شهرت فراوان یافت و از جمله اقداماتی بود که به گفته خود او باعث شد جنگ به خوبی اداره شود و کسی از گرسنگی تلف نشود.

با بازنگری قانون اساسی در سال ۱۳۶۸ مقام نخست وزیری از ساختار سیاسی ایران حذف شد. همچنین با درگذشت امام خمینی، میرحسین موسوی و کل جناح چپ جمهوری اسلامی، حامی اصلی خود را از دست دادند. میرحسین موسوی همان زمان از دنیای سیاست کناره گرفت و به وادی هنر، که پیش از انقلاب در آن فعال بود بازگشت.

البته آقای موسوی در این سال ها مسئولیت های سیاسی حاشیه ای داشته است. از جمله سال ۱۳۶۸ با حکم آیت الله خامنه ای عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام شد که این عضویت کماکان ادامه دارد. از سال ۱۳۷۵ نیز عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی بوده است. همچنین در دوره ریاست جمهوری آیت الله هاشمی رفسنجانی (۱۳۶۸ تا ۱۳۷۶) مشاور سیاسی رئیس جمهور و در دوره ریاست جمهوری حجة الاسـلام و المسلمین خاتمی (۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴) مشاور عالی رئیس جمهور بوده است.

اما عمده فعالیت های میرحسین موسوی در این بیست سال، جنبه هنری و دانشگاهی داشته است. آقای موسوی از میانه دهه پنجاه خورشیدی استاد دانشگاه شهید بهشتی بود و در دهه هفتاد هم به عضویت هیات علمی دانشگاه تربیت مدرس درآمد. ضمن آنکه در سال ۱۳۷۸  با حکم سید محمد خاتمی، رئیس فرهنگستان هنر شد و عمده فعالیت هایش را در قالب این نهاد پی گرفت.

رشته اصلی میرحسین موسوی معماری است و بناهایی چون کانون توحید در تهران، بازار بین الحرمین در شیراز، مزار شهدای هفتم تیر در بهشت زهرای تهران و مسجد سلمان در نهاد ریاست جمهوری از آثار اوست. اما او در سال های گذشته بیشتر به نقاشی مشغول بوده و در چند نمایشگاه شخصی و گروهی شرکت کرده است.

در انتخابات ریاست جمهوری سال های ۶۸ و ۷۲ آیت الله هاشمی رفسنجانی کاندیدای تقریبا بلامنازع بود و در انتخابات نیز پیروز شد؛ اما در انتخابات سال ۷۶ سیاستمداران جناح چپ جمهوری اسلامی که به دنبال کاندیدایی برای رقابت با حجة الاسلام والمسلمین ناطق نوری، رئیس وقت مجلس و نامزد جناح محافظه کار، بودند ابتدا به سراغ میرحسین موسوی رفتند. اما آقای موسوی پس از مدتی گفتگو و رایزنی، این دعوت را نپذیرفت و سید محمد خاتمی به جای او به صحنه آمد و در نهایت حماسه دوم خرداد خلق شد. با پایان دوره هشت ساله آقای خاتمی جناح چپ جمهوری اسلامی که این بار با نام اصلاح طلبان شناخته می شد، باز به دنبال میرحسین موسوی رفت؛ اما آقای موسوی این بار هم درخواست آنها را رد کرد. اصلاح طلبان با بیش از یک نامزد در انتخابات حاضر شدند و همین تعدد نامزدها یکی از دلایل اصلی شکست آنها و پیروزی محمود احمدی نژاد شد.

با نزدیک شدن به انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری، بار دیگر مثل بیشتر انتخابات گذشته، نگاه ها به سمت میرحسین موسوی برگشت؛ اما او این بار بر خلاف دفعه های پیش جواب منفی قطعی نداد و تصمیم خود را به آینده موکول کرد.

از آن سو سید محمد خاتمی که زیر فشار زیادی برای نامزد شدن بود، بعد از یکی از دیدارهایش با موسوی گفت که یا او یا میرحسین موسوی نامزد انتخابات خواهند شد.  و چندی بعد، از آنجا که تصمیم مهندس موسوی هنوز قطعی نبود و تاخیر در اعلام نامزدی را نیز، بیش از آن جایز نمی دانست، رسما نامزد انتخابات شد و اصلاح طلبان و جوانان حامی اصلاحات در تمام ایران در ستادهای او فعال شدند و شور انتخاباتی و تلاش برای تغییر کشور را فراگرفت.

یک ماه بعد از اعلام نامزدی آقای خاتمی، میرحسین موسوی هم با صدور بیانیه ای نامزدی خود را در انتخابات اعلام کرد. او مختصات زمانه را عامل اصلی این اعلام حضور دانست و گفت در سالهای گذشته و انتخابات پیشین، هیچ گاه اینچنین برای آینده کشور و انقلاب احساس خطر نمی کرده است.

 چند روز پس از اعلام کاندیداتوری میرحسین موسوی، سید محمد خاتمی در اقدامی اخلاقی و در عمل به قول "یا من یا میرحسین" از رقابت های انتخاباتی کناره گیری کرد.

نحوه ورود آقای موسوی به انتخابات، ناراحتی بعضی از احزاب و چهره های حامی آقای خاتمی را در پی داشت. به ویژه آنکه با توجه به استقبال گسترده از نامزدی سید محمد خاتمی، به نظر می رسید او برای پیروزی در انتخابات کار چندان دشواری نداشته باشد درحالیکه میرحسین موسوی با توجه به ناشناخته بودن برای نسل جوان و ادبیات متفاوت با ادبیات رایج اصلاح طلبی در این سال ها، بخت کمتری برای پیروزی در انتخابات داشت. اما حمایت های سید محمد خاتمی از میرحسین موسوی، که روز به روز جدی تر و بارزتر شد، اغلب طرفدارانش را به حمایت از میرحسین موسوی، متقاعد کرد. ادبیات سیاسی آقای موسوی نیز با آغاز سفرهای انتخاباتی و به مرور در خلال سخنرانی هایش، به مواضع اصلاح طلبان نزدیک تر شد و حمایت قاطع اکثریت اصلاح طلبان را، از او  رقم زد.

در حال حاضر مبارزه انتخاباتی مهندس میرحسین موسوی عمدتا بر انتقاد از سیاست های محمود احمدی نژاد در عرصه های اقتصادی، سیاسی و سیاست خارجی و به ویژه قانون گریزی و عدم شفافیت دولت او متمرکز است.

حضور زهرا رهنورد، همسر مهندس میرحسین موسوی، در بسیاری از سخنرانی ها و سفرهای انتخاباتی نیز یکی از ویژگی های چشمگیر و بی سابقه فعالیت های تبلیغاتی او قلمداد شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:14  توسط عابس مکی  | 

برف از سکوت قله ســــــرازیر می شود
شوریست عاشقانه که تکثیر می شود


تا بگذرد زخویش چهــــل نیم سال را
در محضر سکوت و رضا پیر می شود


یک چله صبر و حیرت یک چله عاشقی
جانمایه حماسه تقــــــــــدیر می شود


«میخواهد آســمان و زمین آشــــتی کنند»
حس می کند بس است دگر دیر می شود


با اقتـدا به حضــــرت دریای پیش رو
بر کاروان تشنه لبان میــر می شود


کابوس دیده اند که گلبرگهای یاس
دور گلوی غفلت زنجــــیر می شود


کابوس دیده اند که طغیان و سرخوشی
باری بدل به شرم نفســـــگیر می شود


می آید و ز حسن عزیزی که با وی است
یک هشـــت سال باران تعبــیر می شود


عریانی نمــــــاز عطشــــناک خاک را
تن پوشی از زلالی و تکبیر می شود

                                                                                           نجمــــه عــــزیزی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

048     047

049      050

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 2:2  توسط عابس مکی  |