تبليغاتX
سخن گاه

موسوی در یزد چهاری در کار نبود! الا اینکه امـــــروز این عکس از خبـــــــــــــــــــرگزاری فارس٬ که مربوط به دیدار نیمه کاره نخبگان یزد با مهندس موسوی است!! میزان جوگیری بنــده و آرامش همسـر را به رخ کشید!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 19:19  توسط عابس مکی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:0  توسط عابس مکی  | 

می خواستم بنویسم وقتی که مهمانی داریم خیلی تلاش می کنم خوب برگزار شود. آنقدر که تقریبا بعدش از پا می افتم. می خواستم بنویسم که خانه مان مثل عضوی از خانواده ماست. می رنجد، خوشحال می شود، بی حوصلگی می کند يا غمگین می شود، و حتی توی فکر و خیال هم می رود. می خواستم بنویسم وقتی که مهمان داریم علاوه بر آن که باید ششدانگ حواسم به خودم باشد که خوشرو و سرحال و مهربان باشم، و علاوه بر آنکه باید چشمم به عابس باشد که مبــــــــــــادا صراحت فوق العاده ی چهره اش خسته کنندگی یا بی ملاحظگی بعضی ها را منعکس کند. باید حواســـــــــــــم به خلق و خوی خانه هم باشد که که ناگهان و بی مقدمه اوقاتش تلخ نشود و چهره در هم نکشد، کلافه و عصبی نباشد یا بی اعتنایی و بی محلی نکند.

می خواستم بنویسم وقتی که مهمان داریم مخصوصا مهمانی های رسمی تر، ما، یعنی من و عابس و خانه! هر سه دچار بیقراری می شویم و مدام باید با حوصله و آرامش، خودمان و آن دو تای دیگر را آرام کنیم. مثلا یک خنده ی باز و پرطنین عابس آشفتگی مرا سریع سامان می دهد. شوخی های کم رمق من حال عابس را بهتر می کند و استفاده از یک وسیله تازه مثل یک سرویس چای خوری نو یا رومیزی زیبای جدید حال خانه را خیلی جا می آورد. می خواستم بنویسم چشم دوختن به تابش ملایم پرتو های طلایی و نارنجی از تاقچه ی نور سقف هال- نوربازی رابیتس- خیلی وقتها شادی معطری را در من ایجاد می کند.

می خواستم بنویســـــــــــــــــم ... اما بعد از مهمانی پر استرس و خوب امشب خیلی خسته ام. آنقدر که فقط می خواهم بخوابم. پس هیچی! شب خوش.

پی نوشت: این مطلب جمعه شب نوشته شد. اما آن شب تا صبح خواب نرفتم! و طبق قرار تازه ام با خدا جان، شب بیداری ام را صرف دعا برای پیروزی میرحسین ـ خب شاید هم کروبی ـ کردم و یکسره از خدا خواستم حال ما را به بهترین حال ها دگرگون کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

سخنرانی مهندس موسوی در حظیره هم برگزار شد و باز نتوانستیم با او رودررو صحبت کنیم. آنقدر جلسه متراکم و متاخر و متشنج و ... و چند متفعّل دیگر بود که جلوی تریبون نمی شد نفس کشید، چه برسد به گفتگو با میرحسین. ضمن اینکه نه مشی ستادشان این بود و نه امکان داشت که موسوی هم مثل کروبی، از در حیاط و از میان مردم وارد و خارج شود، تا امکان مکالمه و مواجهه فراهم شود. صبح که امکانش بود هم من چندان حوصله ای نداشتم.                                                     امروز در سپاه صحبت بود که پسر شهید عابدی را دیروز در سخنرانی موسوی زده اند. سراهنگ عزیز هم که از مشی و میل من بی خبر نبودند، تکه می انداختند که در جلسه تبلیغ و ترویج آزادی هم تحمل آزادی ندارید؟! کلی جواب دادم و فرق آزادی و آنارشی و اختلال در فعالیت های مدنی را برایشان برشمردم و نیز توضیح که دادم که من یک متری اش بودم و اصلا کتکی نخورد، بلکه تحت فشار مردم که بیشتر روانی بود تا فیزیکی، ساکت شد. اما به گوش آدم منکر چو آب در غربال! این بود که من هم آخر خدمتی، بیش از حد کلنجار نرفتم و ادامه ندادم. این حضرت و دوستان دیگرش که کم کم به او پیوستند، قصد جدی برای به هم ریختن و لوث کردن جلسه داشتند که ختم به خیر شد. واقعا در اینجور جاهاست که باید گفت: " ... که این توطئه با هوشیاری مردم ناکام ماند"! اعتماد به نفس، آرامش و تسلط خود موسوی هم خوب بود و همسرش هم در عبور از آن دقایق بحرانی بسیار کمکش کرد. اما عملا سخنرانی اش آن نشد که می شد بشود و تمرکزش را تا حدودی خراب کردند.

نکته ای که در سخنان موسوی بسیار برایم مغتنم بود، این بود که پس از سالها کسی در آستانه رسیدن به قدرت٬ رشته تحصیلی ما "جامعه شناسی" را دید و به رسمیت شناخت و آنرا گره گشا دانست. این که باز هم  رئیس دولت در کشور من مانند عوام الناس جامعه شناسی را مبهم و بلکه مجموعه ای از حرف های مفت نداند! و لااقل در حد قصابی و نجاری و بقالی، برایش در جامعه لزوم و ضرورت قائل باشد، رویایی است که امیدوارم به آن نائل شویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 14:14  توسط عابس مکی  | 

جلسه نخبگان امروز صبح که سمبلیزاسیون شد! طراحی خلق الساعه ستاد اصلاح طلبان شان بود و چندان جدی و عملی نشد. اما بالاخره حضرات را رویت کردیم. مهنس موسوی و همسرشان بسیار پیر اند. با آنکه سن بالای آنها نکته نادانسته ای نبود٬ در نگاه آدم مقداری توی ذوق آدم می زد!! نشد با خودش صحبت کنم. ان شاءالله عصر در حظیره. می خواستم در مورد وحدت با کروبی سفارش کنم و به دست گرفتن مدیریت ستادهایش برای عدم درگیری با اعتمادملی. اما گویا فعلا باید سفارش کنم که این انشقاق بین ستادهای رسمی و غیررسمی خودش را پر کند. ظاهرا در تمام کشور ستادهای موازی اصلاح طلبان در کنار ستادهای خودش تشکیل شده و در بیشتر استان ها هم همینجور با هم متعارض و ناهماهنگ اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:12  توسط عابس مکی  | 

فعالیت ستاد تک نفره من، امشب وارد فاز جدیدی شد! نمی خواستم فردا سخنرانی میرحسین در حظیره مثل جلسه کروبی خلوت و بی حال باشد. پس تصمیم گرفتم در حد یک ستاد تک نفره، کاری انجام دهم.

تراکت فوق را طراحی کردم، برای آنکه کیفیت تصویر حفظ شود، کپی نگرفتم و در قطع A5 به تعداد 400برگ پرینت گرفتم و شخصـــــــا در یکی از خیابان های شلوغ شهر، توزیع کردم!! بی هیچ پـــــــروا و تکبری برگه های سبز رنگم را می گذاشتم زیر برف پاک کن اتومبیل هایی که پارک بودند. بعضی از آنها سرنشین هم داشتند و گفتگوهای کوتاهی هم پیش می آمد، که بسیار خوب بود. لباس آراسته پوشیده بودم و قیافه محکم و مصـــــمم به خود گرفته بودم تا با تراکت پخش کن های پشت چراغ قرمز اشتباه نشوم و متمایز باشم و جدی گرفته شوم. که گمان کنم موفق بودم.

امیدوارم تلاش امشبم، لااقل چندنفری را فردا راهی حظیره کند.

ضمنا ستاد ما چندان هم تک نفره نیست. همراهی های همسرم بسیار مغتنم و موثر است. گفته باشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط عابس مکی  | 

مي دانســتيم كه موسوی به خاطر حمایت هاي مكــــــــرر خاتمی٬ نزد عده اي مغضوب و مطعون خواهد شد. اما باورمان نمی شد که سروش هـــم!! هرچند سروش در اوائل دهه شصت و قبل از آنکه با خیلی های دیگر و ازجمله بعضی بزرگان نظام! مشکل پیدا کند٬ با میرحسین موسوی مشکل جدي داشته است.

افاضات اخیر دکتر سروش٬ دستی است بر سر کروبی و چنگالی است بر صورت خاتمی. و البته دعــــوا هم كه بر سر لحاف جناب ملا يا همان رداي رياست جمهوري است كه مبــــــادا بر شانه موسوی افتد. و بي شك اين تکه پرانی های ادبی در جهالت محــــض و غفلت نابخشــــودني از ميزان راي بالاي احمــــــــــدي نژاد ممكن است. گواينكه بعيد نيست براي سروش هم٬ موسوي و احمدي نژاد خيـــــــــــــــلي متفاوت نباشند!

انجمن‌هاي اسلامي سراسر كشور روز گذشته نشست سراسري خود را در سالن رايزن در شمالي‌ترين نقطه تهران برگزار كردند تا از پس اين جلسه بتوانند كانديداي انتخاباتي خود را معرفي كنند. به همين دليل بود كه آنها در نشست خود كه با عنوان «جامعه مدني، مطالبه محوري و دولت پاسخگو» برگزار شد، از چهره‌هاي اصلاح‌طلب، روشنفكران و نمايندگان و مشاوران كانديداهاي انتخابات رياست‌جمهوري دعوت كردند تا آنها آخرين سخنان و مواضع خود را درخصوص انتخابات بيان كنند. اما اين نشست بعد از سخنراني عزت‌الله سحابي، با پيام دكتر عبدالكريم سروش آغاز شد.
متن پيام سروش به دفتر تحكيم وحدت كه سومين پيام وي به اين اتحاديه در طول 4 سال گذشته محسوب مي‌شود، بدين شرح است:

 
«ان‌الله يا مركم ان تودو الامانات الي اهل ها و اذا حكمتم بين‌الناس ان تحكموا بالعدل فرمان خداوند است كه امانت را به اهلش بسپاريد و داوري به عدالت كنيد.
انتخاب رئيس قوه مجريه نزديك است و دانشجويان همچون آحاد ديگر مردم حق، بلكه تكليف دارند كه در اين مسابقه عظيم شركت ورزند و وام خود را به عدالت بگذارند و امانت‌ راي را به اهلش بسپارند.
گريختن از اين مسابقه شرط خرد نيست، چرا كه كار را به بي‌خردان وا نهادن است. همه نيك مي‌دانيم كه دايره و قاعده بازي را چنان تنگ گرفته‌اند كه جز معدودي توان و مجال بازيگري ندارند و :


نيزه بازي اندر اين گوهاي تنگ          نيزه بازان را همـي آرد به ننگ


با اين همه در اين گذرگاه تنگ عافيت، جريده نمي‌بايد رفت، و در اين بازي بزرگ به تماشا نمي‌توان نشست. لذا گزينش بايد كرد و كسي را بايد برگزيد كه كاري مي‌كند اما نه بهترين يا بزرگ‌ترين كار را، وعده مي‌دهد اما نه وعده‌هاي بزرگ و چراغ مي‌افروزد اما نه چراغ آفتاب. وعده‌هاي سيل‌آسا و آبياري قطره چكاني؟ سخاوت در سخن و خست در عمل؟ هيچكدام. بل‌جويي و آب رواني، شمعي و شعله‌لرزاني تا شمع‌هاي ديگر يك يك فروزان شوند و جوي‌هاي ديگر يك يك‌ روان.
كسي را برگزينيد كه نه سفاهت مي‌پرورد و نه خرافه مي‌گسترد. نه جلوه مي‌فروشد و نه عشوه مي‌خرد. كم‌ مي‌گويد اما راست مي‌گويد، گام كوچك اما استوار برمي‌دارد. از عمل سيراب مي‌شود نه از خطابه. پاسبان آزادي است نه فقط عاشق آن و اهل عدالت‌ورزي است نه عدالت‌سرايي. از او بخواهيد نه فرهنگ بسازد و نه تئوري بپردازد، بل پاسباني كند تا ديگران باغباني كنند. با دشمنان مدارا كند و با دوستان مروت. با مخالفان كرم ورزد و با موافقان عدالت. نقد را كه تقواي سياست است برتابد و نقادان را برتر از منقادان بنشاند. جواني و زيبايي را گناه نداند و نشاط و عيش و تنعم را عين عبادت بشمارد. از او يك وعده و صد وفا بخواهيد، نه صد وعده و نيم‌وفا. از طلب آزادي كوتاه نياييد كه همه فضيلت‌ها در اوست و از فساد قضا غافل نشويد كه همه مصيبت‌ها از اوست.»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:11  توسط عابس مکی  | 

 بزرگی بی نیازی  کردگاری       دچار اضطرارم، وقت داری؟

خداوندی که یوسف آفریدی       زلیخــــاهای عالم را خریدی

به فکـــر غربت کنعــــان نبودی؟       تحمل سخت بود آسان نبودی! 

به یوسف انحصار حسن دادی       به چاه افتاد ازین لطف زیادی!

 برادرهای یوســـف اهل کارند       دمار از روز شادی بر می آرند 

ندیدی هرچه عالم پیــرتر شد       حقارت هایشان تکثیرتر شد؟ 

غمی دارد بدیشان دل سپردن       شکــــوه یوســــفی از یاد بردن 

تشبه می کنند اینجا به یوسف       برادر نابــــــــــــــرادرهای یوسف

 هزاران گاو فـــــــــربه را بدوشند       به جای حفظ گندم می فروشند 

به جای آن که با برنامه و فکر       بپردازند صـــــد ها ایده ی بکر

 به طبع و همـــــت ملت بنازند       برایش شغل و دارایی بسازند 

نمایش می دهند این شهر و آن شهر       که با این دشـــــــمـنیم و آن یکی قهر 

اگــــر افکار ما را می پذیرید       بیایید و طلب هاتان بگیرید! 

برای حفظ خود از انتقادات       پناه آرند پشـــت اعتقادات 

امام عصـــــر موعــود زمین را       همان چشم و چراغ آخرین را

 همان نام بلنـــد آوازه ی پاک       همان خون مطهر در رگ تاک

همان پاکیــزه ی دانای دلسوز       همان خورشید ناب بهترین روز 

نقابی ساخــــــتند از اعتبارش       خزان ها می سرایند از بهارش 

امام عصـر امــــــام احترام است       نه اهل خون و تیغ و انتقام است 

به فکر چاره و تدبیــر دنیاست       دلش دلواپــس نادانی ماست 

کجا ناصــــالحان را می پذیرد       چرا نامحرمان را دوست گیرد

دروغ از ساحتش بسیار دور است       رفیق راســـــــتگویان صبــور است

امام عصـــــر آیا می پســندد       که پول نفت ازینجا رخت بندد

رود جایی که روزی شان سلاح است       براشان صلــــــح و آرامش مزاح است 

تمام ماجـراها از لجاج است       برای بچه دارو احتیاج است! 

امام عصــــــــــــــر آیا می پذیرد       «امید» خسته در زندان بمیرد؟

امام عصــــــر با فرهــــنگ جور است      ازین نقصان فروشی ها به دور است

 گل پیشانیش مهـر ریا نیست       امام عصر با فحاش ها نیست 

ببخش انگار خیلی جا گرفتم       خدایا وقــــت عالی را گرفتم

غرض درد دلــــــــی بود و حکایت       کمی هم آه و افسوس و شکایت 

امام عصر امام آرزو هاست       امام جلوه ها و آبرو هاست 

بفرما دســت از نامش بدارند       برای عشق باقی اش گذارند 

کمک کن گل به گل یوسف بروید       به جمع نابــــــــــــــرادرها بگوید: 

کمی خود را از آتش دور دارید       امام عصـــــــــر را معذور دارید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

دوستانی که خاطرهی جلسه دفاعیه کارشناسی ارشدشان را تعریف می کنند، در کلامشان دو ضمیر به چشم  می خورد. "من یا ما"  و "آنها" . "ما" به ندرت شامل استاد راهنما می شود. بلکه بیشتر دستیاران تحقیق که دوست و همکلاسی هستند را مورد اشاره قرار می دهد . و "آنها"، یعنی استاد مشاور، استاد داور، استاد راهنما و نماینده گروه. یعنی کســـانی که دانشجو را سوال پیچ می کنند و کم وبیش اذیتش می کنند.

جلسه دفاعیه من از این حیث فوق العاده بود. همه "ما" بودیم. استاد داور از ادبیات و شیوهی کار تعریف کرد. استاد راهنما راضی بود. استاد مشاور نیامد! نماینده گروه روحش از مطلب خبر نداشت و لبخند می زد. مدیر جلسه دفاع هم پیگیر رفع مشکلات احتمالی اداری بود. همسرم در برابرم نشسته بود و فیلم برداری می کرد. دوستم عذرا با لبخند گوش می داد و دانشجو های حاضر در جلسه بهت زده به صحبتهای سریع و فشرده اما طولانی من گوش می دادند.

همه چیز پرتحرک اما آرام و راحت بود. هرچند نظرات اصلاحی استادان برای بهتر شدن کار نسبتا مفصل هم بود اما حالتی جریان داشت که این حس را القا می کرد که همه ما داریم از یک جایگاه و موضع دوستانه و برابر، به کار نگاه می کنیم. همه "ما" بودیم. هیچ "آنها"یی در آن جلسه حضور نداشت.

از چپ به راست:

آقای دكتر محمدجواد زاهدی مازندرانی (استاد راهنما) آقای دكتر رحمت الله صديق سروستانی (استاد داور) خانم دكتر پروانه دانش ‌(نماينده گروه)٬ خانم علی نژاد (مدير جلسه دفاع)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

گمان می کردم احمدی نژاد را 22خرداد رئیس جمهور می کنند. اما امروز 22اردیبهشت، تکلیف کار روشن شد. یکی از مقامات بلنــدپایه نظام در سخنرانی خود دستوری داد که احتمال دارد آنقــــدر ســـه کاندیدای دیگر را خلع سلاح کند، که دیگر تاب مقابله با فریبکار پررویی به نام محمود احمدی نژاد را نداشته باشند.

آن مقام عالیرتبه اما دستور سخت و کم سابقه ای به ملت داد. او گفت: من وضع مملکت را از همه این کاندیداها بهتر می دانم. اینطور که می گویند اوضاع در اقتصاد و اجتماع و ... خراب نیست. بعضی مغرضانه سیاه نمایی می کنند. البته خدا کند از روی جهالت باشد تا از روی غرض ... . این سخنان، دستور نگوئید بود به کاندیداها که دستور سخت ولی سابقه داری است در زمان ها و مکان های مختلف. اما دستور ضمنی اش به ملت، نفهمید بود. که دستوری تلخ و کم سابقه است. نمی دانم کاندیداها چه قدر اطاعت کنند و چیزی نگویند و مردم چه قدر بتوانند نفهمند! اما به گمانم دستور، جدی و روشن بود.

همچنین، مقام عالیرتبه مذکور که از دیدن مردم شهرها و روستاها مر رئیس جمهور خود را، شدیدا به وجد آمده بود، از سفرهای استانی دولت تجلیل کرد و از مردم خواست قدردان دولت باشند. اما در عین حال مدعی شد که خود اوضاع را بهتر از همه می داند. پس لااقل ســـرّ این نکته معلوم شد که هر مقام بلندپایه ای لزوما نباید همه جا حضور یابد و همه چیز را از نزدیک ببیند و بشنود. و اگر گزارشهایی جامع و منظم با سازوکاری سالم تنظیم شوند، می توانند اطلاعات صحیح و کامل را به او برسانند. و قطعی شد که احمدی نژاد در 60 سفر استانی خود، رئیس جمهوری نمی کرده، بلکه کاندیدای دوره دهم ریاست جمهوری بوده که با خرج ملت 2دور، دور ایران را دور زده!

اما سفرهای انتخاباتی حامیان درشت و معتبر چیز دیگری است!! کمااینکه سفر انتخاباتی آتی خاتمی به خوزستان در حمایت از اصلاحات و موسوی، احتمالا به همه سفرهای خود موسوی خواهد ارزید.

باید دید در روزها و هفته های آینده، سه کاندیدای سیاه نمای احتمالا مغرض و ان شاءالله جاهل! چه قدر کوتاه خواهند آمد. سابقه ذهنی و پیشینه روشن می گوید: کروبی کمتر از همه.

اگر چنین باشد، رای ما به کروبی خواهد بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:14  توسط عابس مکی  | 

  ---------------------------------------------------------------------------

 میرحسین موسوی

آن مرد آمد. آن مـــــــرد در باران آمد. در بارانی از یاران باران. با قطره های سبز. اثری از یاران نبود. فقط باران بود و باران. حالا این باران طبیعی بود یا ابرهایش را دیروزش ستاد خودش بارور کرده بود، نمی دانم! می دانم که تنها آمد. و اگر سمبلیک هم بود خودش رانندگی می کرد ...

و گفت: من میــــــرحســـین موســـوی هستم. فرزنــد کوچک انقلاب اسلامی ...

حرفهایش راست بود.

 

 مهدی کروبی

آن مرد آمد. آن مرد با یاران آمد. یارانش اگر ابطحی در میانشان نبود یک وجه مشترک داشتند: اصلاحات چی هایی که از دوران اصلاحات زخم خورده بودند و توقع برآورده نشده از خاتمی داشتند. تکیه اش به یاران بود. آن جا هم مثل همه جا، آن ها را به رخ دیگران می کشید...

و گفت: آمده ایم انتخاباتی پرشور و بدون دخالت بسیج و نیروهای نظامی و نیروهای خودسر ...

حرفهایش راست خواهد بود؟

 

 محسن رضایی

آن مردآمد. آن مرد با یاران می خواست بیاید، اما یارانش زیاد نبودند. با همان ها که موجود داشت آمد. حتی وقت مصاحبه با خبرنگاران هم آن دو نفر را برد پشت تریبون کنار خودش نشاند. آن دو که یکی حامی و دیگری عضو دولت نهم بود. و انصراف خودش هم بوجود آورنده دولت نهم! اما کسی به رویشان نیاورد ...

و گفت: روحانیون موجه از این دولت ناراضی اند. اقدامات این دولت کشور را به سمت پرتگاه می برد ...

حرفهایش مو بر تن آدم راست می کرد!

 

 محمود احمدی نژاد

آن مرد آمد. آن مرد با یاران فراوان آمد. آنقدر که همگی سوار یک ون شده بودند و آمده بودند. و شاید در راه خوانده بودند: ما حالا با هم هستیم؛ همه مثل هم هستیم؛ رفیق و یار و یکرنگ؛ همیشه با هم هستیم؛ نه از گرگ بد گنده می ترسیم؛ نه از هیکل و هیبتش می لرزیم ...

و گفت: منابع مالی برای تبلیغات ندارم و دلیلی هم برای صرف پول برای تبلیغات نمی بینم ...

حرفهایش دروغ بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:0  توسط عابس مکی  | 

کتاب خوان ها می دانند. جایی که آرام باشد، روشن باشد، محوطه سبز قابل دید داشته باشد و یک دنیا کتاب مختلف، چه نعمتی فراهم آمده است.

من به خاطر پایان نامه ام، ساعت های زیادی در قلب این نعمت نفس کشیده ام. کتابخانه موسسه فرهنگی تحقیقاتی دســـتمالچی، از نظر طراحی و معماری و پاکیزگی و تنوع کتاب و آرامش مکان در شهر یـــزد بی نظیر است. در تهران هم به گمانم شبیهش کم باشد.

اصلا به نظرم ساختمانهای وسیع گـــــــــــــرد، با پنجره های بلند نورگیر، از زیباترین طراحی های مدرن به شمار می روند. چه عالی است که این کتابخانه چنین فرمی دارد. با مدیریت خصوصی اداره می شود و فوق العاده متفکرانه و مناسب سرویس دهی می کند.

من در برابر هرنوع فعالیتی که فکر، برنامه و طبع و همت بلند پشتش باشد، احساس شادی و تحسین و خضوع می کنم. این است که حتی عبـــور از کنار این موسسه حالم را بهتر می کند.خانهی ما تا موسسه دستمالچی پانصد متر فاصله دارد. بعلاوهی یک عرض بلوار خطرناک و شلوغ اول شهر.

از ذوق زیبایی کتابخانه، می خواهم همکاری پژوهشی هم با گروه تحقیقاتی شان آغاز کنم. صحبت هایی کرده ایم. دو تا پروپوزال نیمه کاره دارم که باید تکمیل کنم و برایشان ببرم. اینجا گفتم که مقیــــد شوم به تکمیل شان!

جای همه رفقای کرم کتاب، دلیله، آزاده، شکیلا، صدیقه، سپیده، مهرنوش و سارا خالی است.

طبقه اول ساختمان موسسه دستمالچی٬ کتابخانه غدیر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

من: هویج پلو دوست داری؟ فردا بپزم...

عابس با چشم و دست و حالت چهره و زبان: هویج پلو؟ ... نه!!!

من : پس ماش پلو بپزم؟

عابس با آسودگی و رضایت: بله. بله!

به این ترتیب ماش پلو از لیست غذاهای ترجیحا نپختنی ماحذف می شود.

فکر می کنم اگر روزی بخواهم هویج پلو را هم از لیست سیاه در آورم چه بکنم؟

آخ ...فهمیدم! پیاز پلو!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

حدس نمی زدم مطلب دوم روزانه ها درباره ی کشتی کچ باشد. تقصیر مامی رز است. همان پیرزنی که برای خاطر پسرک ســـــرطانی قصـــــــه هایی از گذشته اش می گفت (می ساخت) که مثلا در جوانی یک کشتی کچ کار حرفه ای و جسور بوده است. (گل های معرفت: اشمیت)

من تماشای گاه گدار کشتی کچ را دوست دارم. چیزی در این کتک خوردن و کتک زدن هست که تامل برانگیز می نماید. بارت می گوید کشتی کچ قواعد خاصی ندارد، بنابراین یک بازی نیست. و در بسیاری موارد هم نتایجش از پیش توسط برگزار کنندگان معین می شود. از این زاویه که نگاه کنیم به نظر می رسد آدم ها در این مسابقه برای هم نقش رقیب و همبازی را ندارند. آن ها در حکم طبیعت برای هم ظاهر می شوند. البته منظورم حیوان نیست. منظورم تمامیت پیش بینی ناپذیر، بی درک و سرسخت طبیعت است. همانکه گاهی آتش سوزی،گاهی سیل، گاهی زلزله و همیشه مرگ را در آستین خود دارد. همآنکه می تازد و می جنگد و بر طناب های رینگ زندگی می کوبدت. همانکه قاعده های توافقی زندگی متمدنانه را نمی فهمد. طبیعتی که در برابر بازی عظیم تمدن انسانی نبردی بی قاعده و پر حادثه را پیش می کشد.

کشتی کچ کار ها قهرمان نیستند. اصلا ظرفیت و ظرافت قهرمان شدن در کارشان نیست. چرا؟ زیرا در آن واحد هردو حریف هم نقش مبارزه گر را ایفا می کنند و هم نقش طبیعت جنگنده ی طوفانی بی درک و فهم را. می توان گفت در لحظه برنده شدن در فرد برنده این تمایل جدی وجود دارد که باور داشته باشد و بباوراند که در نقش انسان-جامعه ی مبارزه گر به پیروزی رسیده است. این باور اما شکننده است و به برندهی مسابقه جامه و هالهی قهرمانی نمی پوشاند.

شاید تماشـــــای این مسابقه آشـــکار کردن تنش و استرسی است که ما شهروندان جامعه ی متمدن اما آسیب پذیر از برخورد سنگ های تصادفی طبیعت بر ساختار شیشه ای زندگی مان داریم. شاید تماشای این مسابقه مثل تماشای یک تئاتر فرجام گشوده باشد. نه به تماشای کشتی معمولی می ماند و نه به تماشای نبرد گاو های وحشی. و نه مثل اسکی و صخره نوردی است و موج سواری است. بلکه به تماشای ایفای ماهرانه نقش می ماند. همین است که معمولا عنوان می شود که این مسابقات ساختگی یا این ضربات آهنین غیرواقعی ست. تماشاگر به چشم می بیند که جهیدن و سقوط و کوبیدن و خون ریختن واقعی است، اما حس می کند یک چیز غیر واقعی و ملموس هم در جریان است. به نظر من این چیز همان ایفای نقش هم زمان هردوحریف در دو نقش مبارزه گر و طبیعت جنگنده است.

به نظرم باید نکته ای را هم در باره ی امکان قهرمانی کشتی کچ کارها اضافه کنم. یکی دو ماه پیش در یک اسباب بازی فروشی بزرگ عروسک های پلاستیکی ماهیچه دار کشتی کچ کار های مشهور را دیدم. آیا این نشانه ی نزدیک شدن به قهرمانی نیست؟

فکر می کنم باید به دو برداشت از مفهوم قهرمانی توجه کنیم. یکی قهرمانی مانوس _سنتی_ است. با قهرمان های تربیت شده، مسوول و متمایز. آن ها میوه های نوبرانه درخت تمدن هستند. و دیگری قهرمانی جدید رو به گسترش، با قهرمان هایی که رشد های تک بعدی دارند و تقلیل یافته اند به قدرت یا سرعت متفاوت. بی محابا، مرزشکن، متخصص و غیر پاسخگویند. این ها تیغه هایی سوزان از آتش فشان طبیعت هستند: مثل قهرمان های کارتون های جنگ ستارگانی امروز. ظاهرا کشتی کچ کارها در قالب کم دوام چنین قهرمانی ای می گنجند.

برمی گردم به مامی رز قصهی ایمانوئل اشمیت. مامی رز یک قهرمان از نوع اول قهرمانی است. قهرمان مهربانی و فهم و گفتگو و خضوع. او برای خاطر شادی و آرامش پسرک، گذشتهی خود را به خاطرات قهرمانی از نوع دوم گره می زند. او قهرمانی خام جوانی خود را با زبان قهرمان پیر دردها روایت می کند. اینطوری است که با خواندن این قصه تازه به یادت می افتد کشتی کچ کارها را دیده ای، اما در واقع اصلا ندیدی شان.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

دو روز پیش از پنجـره ی ماشین یک فاخـــــــته ی کوچک به ســـرعت وارد ماشین شد. اول به دست رضــــــا پسرخالهی عابس برخورد کرد و بعد محکم به صورت من خورد، و بلافاصــله از حفـــــــره ی جای بلندگو وارد صندوق عقب ماشین شد. وقتی عابس به آرامی هلش داد به سمت هوا پرپرپر رفت و ناپدید شد.

کسی که مدتهاســت می خواهد بنویسد و هـــی حوصله اش نمی شود، یا کارهاو خیالات زیادی دارد که مجال نوشتن نمی گذارند دیگر باید چطور بشود که شروع کند به نوشتن. یعنی خوردن بالهای پرسرعت یک فاخته ی قهوه ای چشم سیاه به پیشانی و گونه و چشم آدم کافی نیست که پر بشوی از حس گفتگو و نوشتن و شیطنت و شلوغ کاری؟

دو روز پیش یک فاختــــه ی کوچک دیوانــــه به یادم آورد دیوانه بازی عاقلانه ترین روش زیستن است. از همین امشب هرروز می نویسم. می خواهم درد بال نازک فاخته تا مدتها یادم بماند.

پی نوشت:عابس بهترین پرنده آزاد کن دنیاســـــت . از بس لطیف و ملایم آســــمان را به پرنده و پرنده را به آســـــمان تعارف کرد و به قولی دست به دست همشان داد. فکر کرده ام اگر یک پرنده فروشی داشتیم حتما به زیبایی ورشکست می شدیم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

٭ فـــــردا آخرین روز ثبت نام کاندیداهای ریاست جمهوری است. دوستی می گفت امشب خاتمی خوابش نمی برد! به گمانم راست می گوید. هرچند بعید می دانم اگر چنین باشد، آنهایی که چشمان پف کرده اش را فردای تماشای فوتبال در بوق و کرنا کردند، پف فرداصبح چشمهایش به چشمشان بیاید. گواینکه ببینند هم به قدرت طلبی تفسیر می کنند. اما بی شک، امشب خاتمی به فردای ایران فکر می کند.

 ----------------------------------------

٭ حتی قبل از اعلام حضور خاتمی، نظر من این بود که میرحسین موسوی مناسب تر است. بعد هم که آن وقایع رخ داد، اعلام حمایت خاتمی را مفیـــد و ضـــــــــــــروری می دانستم. اما اینکه در تبلیغات ستادها و حتی در گفتار و رفتار خود میرحسین، طوری عمل شود و جلوه داده شود که گویی خاتمی او را زیر پر و بال گرفته، اصلا مناسب نیست. مثل همین عکس که در سایت های رسمی درج شده و در جامعه نیز پرتیـــــراژ تکثیر و توزیع شده:

 

من خودم هم زمانی که در وبلاگ "نســــیم 88 یزد" فعال بودم، طرحی گذاشــتم که عکس خاتمی و موسوی در کنار هم بود٬ با شعار: "همگام با خاتمی٬ رای ما موسوی". اما در طرح من، چهره موسوی برجسته تر از خاتمی تصویر شده بود و خاتمی ـ که پیرتر و به عنوان رهبر اصلاحات دیده می شد ـ درگاهی بود که بیننده را به سوی تصویر باشکوه میرحسین دلالت می کرد.

من مهندس موسوی ای را به تصویر کشیده بودم که خاتمی 7سال وزیرش بوده، نه میرحسینی که 8 سال مشاور خاتمی بوده است. موسوی ای که 20سال سلامت و سکوت معنادار داشت. موسوی ای که نزهتش در رفتار سیاسی و اقتصــــــــادی محل بحث و معارضـــه نیست. نه موســـــوی ای که پایین پوســـــترش بزنند: "به مشاورت هاشمی و خاتمی افتخار می کنم"! البته این جمله در جواب فحش نامه های فاطمه رجبی بیان شده، اما گمان نکنم یک ریز شعار انتخاباتی مناسب باشد. تکلیف مردمی که نامه ها و فحاشی های آن خانم به گوششان نخورده چیست؟ چــــــه برداشت می کنند از این جمله؟ آیا جوانان نوآشــــنا، خود را با آخرین نخست وزیر ایران روبرو می بینند یا گمان می کنند با مشاور مفتخر رئیس جمهور سابق و اسبق طرفند؟!

طراحی ها بر این اساس بود که میرحسین موســـوی محاسن خیلی ها را دارد و معایب آنها را هم ندارد. حالا جوری نشود که کم کم وارونه شود! خاتمی در نامه ها و سخنرانی ها و مصاحبه ها و حمایت هایش به نیکی و درستی، به تمایزها اشاره جدی کرده، اما بر اشتراکات فراوان تاکید و اعلام حمایت کرده است. اما بسیاری گویا دقت ندارند.

 ----------------------------------------

٭ داوری ام درباره افراد معمولا بسیار کلی است: پرمایه، کم مایه، بی مایه! و البته قیود نسبتا، بسیار و ... که طیف وسیعی را برای این داوری ایجاد می کنند. و نوعا تا کسی را از نزدیک ندیده باشم، به سختی می توانم مکانش را در این دستگاه مختصات مایه محور تعیین کنم. کروبی را که دیدم، احساس کردم آدم پرمایه ایست. قبلا همین جا نوشته ام که نگاهم به او بهتر شده. هرچند تا بخواهم به او رای بدهم فاصله زیادی دارد، اما دیگر در نظرم  کاندیدای فرعی نیست.

 ----------------------------------------

٭ همانطور که حدس زده بودم محسن رضایی درباره انصرافش در دور قبلی، جواب حسابی نداده و حاشیه رفته است. امیدوارم این دوره دیگر چنان کاری نکند. او آمده که آراء ریزشی احمدی نژاد را در بین طرفداران راست، جمع کند که به سبد موسوی ریخته نشود و گمان می کنم تا حدودی موفق هم باشد. اما خوب است که تا آخر بماند. به هر حال اگر بماند و جدی گرفته شود، حضورش به نفع دو مرحله ای کردن انتخابات است و نفر اول و دوم هم نخواهد بود. پس می تواند عاملی باشد برای دفع خطر بسیار محتمل پیروزی احمدی نژاد در دور اول.

 ----------------------------------------

٭ همان دوستی که گفته بود خاتمی امشب خوابش نمی برد! می گفت هرکس رئیس جمهور می شود، کل مملکت رنگ رفتار و گفتار و راه و روش و گفتمان او را می گیرد. از مردم کوچه و بازار و مدیران جزء تا حتی رهبری. به نظر من پررنگ ترین صبغه ای که از احمدی نژاد بر ایران نشسته، خودرایی و سفسطه و پررویی و عدم پاسخگویی است. خدا کند 22خرداد مردم ایران بخواهند تا ایران رنگ عوض کند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:20  توسط عابس مکی  | 

جواب خاتمی به نامه ام امروز به دستم رسید. متنش کوتاه و در همان مایه هاست که پیش بینی می کردم، اما بسیار برایم مغتنم است:

جناب آقای عابس مکی

دیدار با شما و همسر بزرگوارتان فرصت مغتنمی بود که نصیبم شد. از الطاف شما سپاسگزارم. در موقعیت حساس کنونی همـــه باید بکوشیم تا ان شاءالله نتیجه انتخابات به نفع کشور و مردم باشد و اگر همت کنیم دستیابی به این نتیجه میسر است و خداوند نیز کمک خواهد کرد.                          با احترام

از دوستی مطلع شنیدم که بحث بازگشت خاتمی به انتخابات چندان هم شایعه محض، و دست پخت آنوری ها نیست. صحبت هایی بوده. هرچند خودم همچنان معتقدم بازگشتی در کار نیست. آخر٬ شنبه ای که می آید فرصت ثبت نام تمام است.

شنبه شب همه چیز قطعی می شود. چیزی هم نمانده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط عابس مکی  | 

امروز رفتیم حظیره برای سخنرانی کــــروبی. همراه همســـر و رضا (پسرخاله!).

علیرغم اطلاع رسانی وسیعی که شده بود، چندان شلوغ نبود.

ولی کلا جلسه خوبی بود. کروبی را تا حالا ندیده بودم. خودش بهتر از عکس و فیلمهایش است. معقول تر است! حرفش هم حرف حساب بود: خلاصه اش اینکه اگر وضع موجود خوب است و راضی هستید، حفظش کنید والا با رای دادن تغییرش دهید.

اواسط صحبتش حدود ده دقیقه کاملا رویش را گرداند به سمت چپ تریبون و بی اعتنا به مردم روبرویش، خطاب به کله گنده هایی که آن پشت نشسته بودند، سخن می گفت. حرف علاوه تری هم نبود البته.

بعد از سخنرانی، همسر با جمیله کدیور که سخنران قبل از کروبی بود صحبت کرده بود و من با خودش. خلاصه حرفمان این بود که طرح سهام نفت را به زبان نخبگان هم تبیین و تشریح کنید، تا مثل طرح 50هزار تومانی عوامانه تعبیر نشود.

کمی در حین رفتن و در ازدحام مردم جروبحث کردیم و بعد که تقریبا مجاب شد، هم برای آنکه احساس کرد حسن نیتی دارم و هم برای آنکه از دستم خلاص شود، پرید و ماچم کرد! آبدار و سفت!! همه چیزش سفت و شق است شیخ، ماشــــاالله در این 72سالگی!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:19  توسط عابس مکی  | 

بسیاری همچون من به یاد دارند که در انتخابات ریاست جمهوری نهم، ابتدا نظرها روی قالیباف بود و اقدامات لازم هم داشت برای پیروزی اش انجام می شد. بعدها، به قول کروبی ستاره بختش افول کرد و دیده شد که احمدی نژاد گویا زمینه رای بهتری در میان عموم مردم، بویژه اقشار ضعیف تر دارد. پس فلش ها همه به سوی او جهت گیری کردند. البته رای مردم تهران را هم به خاطر شهرداری داشت و به گمان من بی آنکه اتفاق خاصی در ساعات خواب کروبی افتاده باشد! شد رئیس جمهور ایران.

همان زمانها (حدودا اوایل اردیبهشت) در مرحوم "اراجیف من" نوشتم انتخابات این دوره سه ویژگی دارد: یکی آنکه انتخابات دومرحله ای می شود. دوم اینکه بی شک  یکی از حاضرین در مرحله دوم هاشمی است. و سومی اینکه هرکسی با هاشمی به دور دوم برود، برنده خواهد بود. که همین هم شد.

026 by you.البته در روزهای آخر، مدیریت انتخابات که به نظر من همیشه بر آرائی که نوشـــــته می شود اعمال می شود و نه به ادعای خیـــــلی ها بر آراء خوانده شده! برای آنکه احمدی نژاد را به دور دوم بفرستد و به عبارت دیگر رئیس جمهور کند، کمی احساس خطر کرد. احساس شد بخشی از آراء و انرژی بدنه سپاه و اقشار مذهبی ممکن است جذب محسن رضایی شده باشد، و برای همین در فاصله اندکی تا آغاز رای گیری، رضایی از گردونه انتخاب آنان خارج شد. در حالیکه به درستی دانسته شده بود که بخش اعظم آراء او نصیب احمدی نژاد می شود و  حدنصاب لازم برای رسیدن به دور دوم، فراهم خواهد شد.

محسن رضایی در این چهارسال درباره این انصراف مشکوک سخنی نگفت و جواب واضحی به سوالاتی که دراین باره بود، نداد. حالا که دوباره کاندیدا شده و ناگزیر با افکار عمومی و سوالاتشان رویروست، وقت پاسخ روشن به این سوال است که دو روز مانده به انتخابات٬ شما را چه شد؟!

هرچند گمان نکنم باز هم جواب درست و درمانی به این سوال بدهد و اندک نوری به پشت پرده این ماجرا بتاباند. بسیاری معتقدند، در این دوره هم به همان کار آمده و با انواع رفتارهای لازم، پیروزی احمدی نژاد را رقم خواهد زد. البته حالت های خوش بینانه تری هم هست: که او را کاندیدایی صوری برای جناح محافظه کار می داند، تا آنها نیز بتوانند تکثر را در جناح خود ادعا کنند. حالا این تکثر که اصلاح طلبان مثل یک توفیق اجباری به آن مبتلایند، چه حسنی دارد؟ من نمی دانم! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 13:13  توسط عابس مکی  | 

طبیعتا هرکسی دوست دارد حرفی که می زند و پیش بینی ای که می کند درست از آب درآید. و احیانا به کسانی که آن حرف را زده بوده، یادآوری کند که "دیدید گفتم؟"!

اما مواقعی هم هســت که آدم آرزو می کند پیش بینی اش درســــــت نباشـــد. مثـــل الآن که من پیش بینی می کنم ریاست جمهوری احمدی نژاد، 4 سال دیگر ادامه خواهد داشت.  و یا چند روز پیش که در گفتگو با یکی از دوستان پیش بینی کردم زندگی ات با این دختری که اصرار داری با او ازدواج کنی، شیرین و مقرون به سعادت نخواهد بود.

اینجور پیش بینی ها، البته برمبنای شواهد اند و زمانی که بیان می شوند  به زعم گوینده حرف های درستی هستند، اما گوینده، خود بسیار مشتاق است که غلط از آب در آیند. حتی اگر برخلاف حالت قبلی کسانی هم به گوینده بگویند: "دیدی بیخود می گفتی؟"!

این همه مقدمه برای این بود که بگویم پیش بینی من درباره رفتار خاتمی در مدت باقیمانده تا انتخابات، در این یک هفته تا حدود زیادی غلط از آب در آمد و همزمان با صراحت بیشتر و تدریجی مهندس موسوی در دفاع از اصلاحات، خاتمی نیز نقش فعال تری را در حمایت از او ایفا می کند. و بعید نیست این حمایت در هفته ها و روزهای آخر _ خصوصا اگر فضا هنوز به اندازه کافی به نفع موسوی رقم نخورده باشد _ بیشتر و پررنگ تر شود.

برای همین، شادمانه احساس می کنم  نامه ای که به خاتمی نوشتم، پاسخ خود را دریافت کرده است. هرچند بعید نیست حتی قرائت هم نشده باشد!:

 

به نام خدا

جناب آقای خاتمی

سلام

بارها خواسته ام به شما نامه بنویسم. حتی چندین بار نوشتم، اما ارسال نکردم. همیشه به یاد آن کتاب فارسی دوره ابتدایی می افتادم که ماجرای نامه نگاری یک دانش آموز کلاس پنجم  به امام و جواب ایشان را شرح داده بود و منصرف می شدم. هنوز هم نسبت خودم را با شما اینچنین می بینم. اما امروز روزی دیگر است. پس این، اولین نامه من می شود که به دست شما خواهد رسید.

آقای خاتمی

شما آن بالاها بهتر خبر دارید از اسرار حکومت و رابطه ها و زدوبندها و نامردی ها و مردی ها! اینکه چه کارهایی با توافق بوده و چه کارهایی بی هماهنگی. اینکه چه کسی پشت چه کسی است و چه کسی پشت چه کسی قایم شده است. وخیلی چیزهای دیگر که ما این پائین ها نمی دانیم و نمی توانیم بدانیم.

 

اما همین پائین، من بهتر از شما می دانم چه قـــدر اوضاع خراب است. و چه قدر در این سه چهارسال خراب تر شده و اگـــر ادامه پیدا کند، چه افتضـــاحی می شود. این ها را شمــا اگرهم خوب بدانید، من خوب ِ خوب دارم می بینم. با وسعت دید کافی. و محرک من برای نوشتن و این مخاطبه، ترس از آینده است. ترس از آینده خودم که هم در ایران ماندن را دوست دارم و هم ایران را. و ترس از آینده همه کسانی که دوستشان دارم. و شک ندارم که شــما، بـــــی اندازه می توانید موثر باشید برای نجات آینده.

آقای خاتمی

ملت شما را قبول دارد. قبل از 20اسفند، میلیونها رای داشتید و حالا هم دارید. اختیار آرائتان را خودتان در دست بگیرید. تکلیف شان را به روشنی روشن کنید.

اگر رئیس جمهور فعلی چهار سال دیگر بماند و خوب ریشه بدواند، نمی دانم دیگر چــه قدر باید از سرمایه ملت، هزینه علاج آن واقعه شود.

آقای خاتمی بسیار بسیار عزیز

جوانی ما، ذهن ما، آرزو و آرمان و جان و جهان ما، با شما رنگ و بو و شکل و هویت گرفت. من شانزده ساله بودم که به "سید محمد خاتمی" رای دادم، و هنوز بر همین رای ام!

اگر بنشینید و به حمایت های کم صراحت و جلسات بی عاقبت اکتفا کنید، هیچ اتفاق خاصی نخواهد افتاد.

لطفا به راه بیفتید. حتی اگر شده به تمام ایران سفر کنید. با مردم، چهره به چهره صحبت کنید. مردم باید دوباره شما را ببینند. آنها را برانگیزانید. تشویقشان کنید که چشم باز کنند. حرکت کنند. زبان بگشایند و فریاد بزنند.

آقای خاتمی. به خاطر خدا فقط 7هفته فریاد بزنید.

7هفته دیگر فریاد بزنید.

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بســی گل بدمــــد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خــود دانی اگــر زیرک و عاقل باشی

 

 

با عرض پوزش و ارادت فراوان

 

عابس مکی نیری

۱۳۸۸/۱/۲۸

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:14  توسط عابس مکی  | 

بالاخره و پس از مدتها انتظار٬ همسر از پایان نامه اش دفاع کرد. با نمره ۲۰ و درجه عالی!   مبارکش باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:19  توسط عابس مکی  |