تبليغاتX
سخن گاه

امشب اردکان بودیم. و بعد از مدت ها دیدیمش. باز هم برخوردش بسیار گرم و پرمحبت بود و اگر اسم و رسم نمی پرسید، ناظران گمان می کردند رفاقت دیرینه داریم. البته مثل روز عـقـــــد، همســـــر را بیش از من تحویل گرفت. و احوالپرسی اش از او دقیق تر و عمیق تر بود.

چهره اش در دیدار حضوری بسیار لاغرتر و کشیده تر از تصویرهاست. و رنگ پریده و مهتابی. انگار دارد محو می شود. گـــویی نورش را ملاقات می کنی، نه خودش را. واقعـــــا آدم حس می کند اگــــــر دست به صورتش بزند، از آن رد می شود! درست مثل نور که دست از آن رد می شود.

با آنکه گفتمش مشتاقیم که  بیایی، اما حیف است. واقعا حیف است. باید گشت و یک مدیر اجرایی کاردان و به دردبخور پیدا کرد و به کار گرفت. رئیس جمهوری خاتمی مثل این است که با "دریای نور" شیشه بری کنند.

فعلا داغم و نشئه! حرفهایم را زیاد جدی نگیرید.

این شعر همسر را هم که پارسال، دوم خرداد گفته بود، تقدیمش کردیم. به گمانم حالا بهتر معنا می دهد و به دل می نشیند تا زمان سرایش:

 

پـَری، از آن همه طاووس سبز و آبی ماند

چراغ کوچـکی  از شــــــهر آفــــتابی ماند

 پری، از آن همه چتر عقیق و یاقوتی

میان حوصـله و حســرت کتابی ماند

 کتاب، ســکه عهد عتیق و عـزلت بود

و روی رف، بغل سرکه و شرابی ماند

 دلم هـوایی نیلوفـــر نگاهـت شـــد

خیال چشم تو در کاسه لعابی ماند

 چراغ شعله وری از عطش فراهم کن

زلال چشـمه درخشید و بوی آبی ماند

***

 تو مانده ای، که مبادا ستاره ات خاموش

برای آن هــــــمه پرسیدنی، جوابی ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:22  توسط عابس مکی  | 

نمی دانم مجادلات قرآنی اکـبر گنجی و مخالفانش ـ که شاخص ترینشان مهـاجرانی است ـ را دنبال می کنید  یا نه. هر بار که مطلب جدیدی دراین باره می بینم در ذهنم می گذرد که:

وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ

وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إَلاَّ خَسَارًا

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 23:50  توسط عابس مکی  | 

داشت آرام کنار پیاده رو راه می رفت. تماشای ویترین مغازه های تعطیل، تنها سرگرمی اش بود. در خیابان پرنده پر نمی زد. دوسه دقیقه یک بار یک ماشین با سرعت رد می شد...

گرسنه شده بود و به دنبال جایی می گشت تا غذایی تهیه کند. اما تا چشم می دید، مغازه ای باز نبود. حتی سوپر مارکت. رهگذری هم ندیده بود تا نشانی بگیرد از جایی.

صبح زود از ایستگاه قطار بیرون آمده بود و تا حالا که کمی از ظهر گذشته، پیاده راه رفته بود. فقط نیم ساعتی در یک پارک، کنار چند پیـــــــرمردی که آنجا دید، نشـــسته بود و درباره او پرسیده بود. اما هیــــــچ کدامشان او را نشناختند و نا امیـــدش کردند از اینــکه بتواند با یک اســــــــم او را در این شهر پیدا کند. بی هیچ نشـــانی و نشانه ای ...

به راهش ادامه می داد. تابلوی مغازه های تعطیل به نظرش تکرای آمدند و احساس می کرد دور طولانی ای زده و دوباره به ایستگاه قطار نزدیک شده است. ساعتی بیشتر به غروب نمانده بود.

به سمت ایستگاه رفت. بلیط گرفت و سوار شد. تا شهر بعدی تمام شب را راه بود و فرصت خوبی برای استراحت مسافر خسته.

زود خوابید و چشمانش را بســـت و سعی کرد خیالــبافی نکند. فقـــط آرزو کرد که در شهر بعدی، او را بیابد. شهر بعدی، شهر بیست و هشتم بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 22:22  توسط عابس مکی  |