تبليغاتX
سخن گاه

امتحان هایم شروع شده اند. امتحان هایی که دو ترم قبلی از آن محروم بوده ام. از پایان ترم اول سال 86 – 85 که دستور آمد ادامه تحصیل من موقوف و مشروط به روشن شدن وضعیت نظام وظیفه است، دو بار، فصل امتحانات شد و من بسیار غمگین و حسرت زده بودم  از اینکه امتحان ندارم! و این ترم باز امتحان!!

امتحانات باعث شد خواندن ِ فراموش شده دوباره یادم بیاید و خواندن هم،  نوشتن را دوباره زنده کرد. البته در همان حدی که خودش زنده شده!

خواندن برای امتحان هم انصافا خواندن مزخرفی است. خصوصا برای امتحان پیام نور! امتحانی که تستی است و این تستها از هر سوراخ سمبه کتاب ممکن است بیرون کشیده شود. البته نوعا به شکلی مزخرف و آزاردهنده. اما برای خودش عالمی دارد و برای من ِ دور از کتاب، بسیار مغتنم است.

از میان کتاب های درسی این ترم که توفیق اجباری خواندن شان را داشته ام، کتاب "جامعه شــناسی ادبیات" نوشـــته روبر اسکارپیت و به قلم  مرتضی کُتُبی، بســـیار زیبا بود و به دلم نشـــست. این که می گویم "به قلم کتبی ..." شاید الهامی است که از خود کتاب گرفته ام.

شوقی که این کتاب در من برانگیخت، اصلا ربطی به علاقه ام به ادبیات و ... ندارد. که اصلا کتاب در اصل، بیشتر جامعه شناسی کتاب و جامعه شناسی مطالعه است تا جامعه شناسی ادبیات.

متن محکم و بدیع و پربار و نگارش(ترجمه) روان و آرام و آشــنای آن، بعد از ســالها مرا آنــطور که دلم می خواست به جان کتاب انداخت و تا تمام نشد، آرام نگرفتم.

به هرحال خوب بود... ما هنـــوز زنده ایم. از هویت ســـربازی مرخصــی گرفتــــه ایم و باز دانشـــجو شــده ایم و می خوانیم و می نویســیم و خوش می گذرانیم. بعــله! حتی برای امتحان پیـــام نور منبع دست اول می خوانیم! ... دلتان بسوزد!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 4:44  توسط عابس مکی  | 

هوای کعبه دارد قصد مجنون از بیابانهای سرگردان

مبادا مرکبش را واگذارد، وابگردد ســـوی ترکسـتان

 

چه خورشیدی بتابد روز این صــحرا، چه ماهی دربگیرد شب

چه بادی می وزد: شور و شدید و تیره، گردآلود و بی سامان

 

چراغی پشت سر تاریک و روشن می شود، از خانه لیلی ست

که می داند ســـــــفر، تنها دلیل روشن راهــی ســت بی پایان

 

شبی در گردش چشمان لیلا حالتی از جذبه پیدا شد

که یادش آمد از معـــــبود معشــوق آفرین و آفتاب جان

 

ســـبوی هــــــرکه را پر می کند از مهـــــربانی٬ تا بیاشامـــند

ولی در ظرف مجنون عشق می ریزد٬ بیفتد بشکند آن سان:

 

که رویایی عمـــــود خیمه لیـلانشــینش را بلــرزاند

ندا آید: نمی بینم زمین را گردی از توحید بر دامان!

 

شـتر در خانه طفلی دارد و در ســینه شیر و شوق واگشتن

رهایش کرد و پایین جست: هم دردیم ما، اما نه هم درمان

 

خدا، دُردانه های عاشق و تبدار شن را دوست می دارد

هوای کعبه دارد قـصــد مجنون از بیابانــــــهای سرگردان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 3:48  توسط مهناز سپهری  | 

اول شنیـده ای خبر از قلب روشنت

با ماه رو به چارده پر می شود تنت

...

"مانی" هنوز بسته آغوش و کول توست

دل می دهــــی به کودک پنــهان دامـنت

 

مانی نبرده بو که رقـــــــیب آمـــــــده، فقط

حس می کند عوض شده لالایی خواندنت

 

او هـــم کلافه اســـت که انگار یک نفر

آویز می شود به سر و دست و گردنت

...

بابای عاشـقانه مانی و خواهرش

جان تو و سلامت سارایمان، زنت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:2  توسط مهناز سپهری  | 

باران بروی مــزرعـه بادام

انبوه چشم گریه کن آرام

 

باران، امـید جلوه گندمـــزار

موهای بور درهم حالت دار

 

باران برای بـــّــره بی مـــــادر

رویای دشت های پر از شبدر

 

باران بروی شـــانه فواره

این قطره های راکد آواره

 

عطــــــر گلاب تازه کاشانی

باران، برای سیب و فراوانی

 

...

 

باران٬ برای آنکه خدا باشی

دلواپس معیشـت ما باشی

 

بخشایشت پناه خطاهامان

دانائـــیت کرامــــت دنیامان

 

این تشنه سال گرم ملال آور

باران ســـیر می طلبد از سر

 

جان زمــــین و جان درختانش

دلشادکن به بوسه بارانش...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 4:44  توسط مهناز سپهری  | 

امروز دوم خرداد  بود. هم سن و سالهای من، خصوصا هم سن و سال های همفکر، به این زودی ها نمی توانند دوم خرداد را با دوم اردیبهشت و دوم تیر و روزهای عادی دیگر، یکی بدانند و مانند جوانهای امروز، گمان کــــنند نه خانی آمده، نه خانی رفته.  یا آنکه باور کـــنند که خائـــنی آمده و رفــــــته! نه. دوم خرداد، روز خاطره انگیز جاودان نسل من است.

دوم خرداد، روزی بود که ما بدون خشونت، لذتی که پدرانمان در 22بهمــــــن یافته بودند را چشـــیدیم. دوم خرداد، روز سرمســـتی از این کشف بزرگ بود، که عجب! ... پس اگر بخواهـــــیم٬  می شود!! و آن زمان کسی به این یافته، تردید و شبهه نداشت.

امروز آن راز برملا، مورد جهل و تجاهل قرار گرفته، و باز مردم براین باورند که نمی شود.نمی دانم. شایدهم به این زودی ها نشود... اما علی ایحال، دوم خرداد روز بزرگی بوده و هست، و عملکرد مثبت یا منفی هیچ کسی و هیچ جریانی، از شکوه و عظمت این روز و آن حماسه نمی کاهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 23:32  توسط عابس مکی  |