تبليغاتX
سخن گاه

نه پر بود و نه خالی

نه ناشتا بود، نه بی شوم

یه اسم مضحکی داشت

نه حاجی بود، نه بادوم!

 

نه مثل باقلوا بود

نه سوهان طلایی

توکیسه های جادار

نه جعبه ای، نه جایی

 

نه عطر خوب روغن

نه رنگ زعفرون داشت

نه طعم و نه قیافه

نه قوه و نه جون داشت

 

تو بسته های مخلوط

کنار جعبه می موند

میون قاب اعیون

کسی حاجی رو ننشوند!

 

نه پربود و نه خالی

نه ناشتا بود، نه بی شوم

نخورده، خرده می شد

یه سرنوشت معلوم

 

***

  

نه پر شــدیم، نه خالی

نه ناشتائیم نه بی شوم

نه مزه ای نه بویی

...

شبیه حاجی بادوم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:5  توسط مهناز سپهری  | 

 

خاکسترم در کوزه جایی را نمی گیرد

آن کــــوزه جایی در دل دریا نمی گیرد

 

دریا هم آنقدری بزرگ و بی سرآمد نیست

دریا که جایی در هــمه دنیـــــــا نمی گیرد

 

در قلب من اما خیالی بی سبب جاری ست

دنیـــا بدون ما، مــن و تــــو، پا نمی گــــــیرد

 

یک "آن"، همین یک "آن" دور از دست، باور کن

بی عشـــق، بی رؤیای مــــــــا معنا نمی گیرد

 

باشد، قفس هم داستان و عالمی دارد

یاد رهـــــایی را  کسـی از ما نمی گیرد

 

دستان عاشق هرچه خالی تر، فراوان تر

بالا بیــــــاور، می پذیرد، یا نمی گیـرد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط مهناز سپهری  | 

 

قــــطار می رود و مــن بلیط خط زده ام را

درون مشت فشردم: چه رفتنی! برو بابا!

 

کنار من چمدانم، که سخت پرت زمین شد

و کیف دست سیاهم، که بر تنش رد یک پا

 

و داغ شد مچ پایم چقــــــدر زود و تنم ســـــرد

و زنگ می زنم عابس: نرفتم ... آی ... بیا تا ...

 

چه طور می دوی و تکیه می کنم به نگاهت

صــــبور می شوم و می نشینمت به تماشا

 

برای پای چــــــــپم قالب دوماهـــــــه گــرفتند

عصا، چه شیء عجیبی ست: دستیار مداوا!

 

قطار می گــــذرد هرشـــــب از حوالی خــوابم

نشسته ایم به ماندن، کنار خط، من و تو، ما!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:43  توسط مهناز سپهری  | 

"اول اردیبهشت ماه جلالی" روز سعدی ست و چندی سالی ست که در این روز به او عرض ارادتی می کنم.

هرسال غزلی می نوشتم  و امسال گلی از گلستان! که " غالب گفتار سعدی طرب انگیزست، و طیبت آمیز"

 

همه کس را عقل خود به کمال نماید، و فرزند خود به جمال.

 

یکی یهود و مســـــلمان نزاع می کردند

چنانکه خنده گــرفت از حدیث ایشــــانم

 

به طیره گفت مسلمان گر این قباله من

درست نیســــت خدایا یهــــــــود میرانم

 

یهود گفت به تورات می خورم ســـوگند

وگر خلاف کنم همـــــچو تو مســـــلمانم

 

گر از بســــــیط زمین عقل منــعدم گردد

به خــــود گمان نبرد هیچ کس که نادانم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:50  توسط عابس مکی  |