تبليغاتX
سخن گاه

 

امروز، بیست و پنجم فروردین

مهمان سرخ پوش زرک دامن

رقصان شادمانه ی بشکن زن

از تُنگِ  تَنگ خانه ما

آرام،

پرزد به دشتهای بلور آذین ...

من در هوای خانه ی بی ماهی

می چرخم و

                شناورم و

                             غمگین ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:32  توسط مهناز سپهری  | 

 

در راسـتای دولت خوب و رفاه عید

فریاد می زنند: کتاب یخی رسید!

 

هر خانـــــوار یک کــوپن نیـــــــمه سوخته

سالی سه جلد تازه رمان می توان خرید

 

ده سال می شود که کتابی نخوانده ام

با یک نگـــــاه، از برشان می شوم ندید

 

یا شرح خاطرات فلان مرد دولتی

یا وصف یک ستاره جـذاب نوپدید

 

یا اینکه خوابهــــــای پراکنده کســـی

مکتوب می شود، بپریشاندت شدید

 

باور نمی کنم که تهی می شود کلام

دوران شاعــــرانهی معنا به سر رسید

 

ای کاش ثبت حافظه موریانه بــــــود

آن کوه کاغذ و کلماتی که می جوید

 

تا بچه های ساده بدانـند  پیش از این

بودند مردمی که صداشان نمی خمید

 

ما یک اتاق آبی اندازه داشــــــــتیم

بر چار سوش، خاطره کندیم با کلید

 

خود را نوشــته ایم که در عصر فقـر روح

خشکیده مان خیال و فرومرده مان امید

 

یخـچالی از کتاب یخی می شود کبود

کم کم، کتاب آبی ما می شود سفید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

 

حالا که چشــــــم آیــــــنه از اشک تر شده

واگویه مشکلی ست، کمی ساده تر شده

 

باران روایتی ست که تقطیع می شود

از آخرین شبی که در آتش سحر شده

 

   جنگل تبر به سینه خود می زند که آه …

آتش میان آب و درخـــتان ســپر شده

 

خورشید سرفه می کند و خون می آورد

با درد کهـــــــنه اش که دوا بی اثر شـده

 

شورابه می خورند و نمک – تلخ می شوند

اندوه ـ میوه هــــــای درخــــتان ســــر شده

 

تصویرها شکسته تر از روح آینه اسـت

می دانم این غزل کمی آیینه تر شده

 

فواره ها به حوض تهـــی طعنه می زنند

حیف از شکوه و شادی اینجا هدر شده

 

در سرزمین خسته شمع و گل و شراب

رایج ترین بهـــانه، خیال ســــــفر شده

 

انبوهی از مگس به سـر و روی مرغ قاف

اینجا کجاسـت؟ عرصه سیمرغ گر شده!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:30  توسط مهناز سپهری  | 

گندم شدم که سبزه شود سین هفتمت

آبـــــــم ندادی و به هـــدر رفــت گــندمــت

 

پیراهن گلی به تنــم زار می زند

ماهی شدم، دچار بلور تبسمت

 

در خاطـــرات خوب تو هم دســــت برده ام

عکسی شکسته گوشه یک برگ آلبومت:

 

«یک صبح نیر، پای دو گردوی سبز پیـر

تو شاد شاد، می شکنی گردو با دمت

 

دست ترا گرفته م و زل می زنم به لنز

خیلی مراقبـــــــم که مبادا کنم گمت»

 

گل می شوم، مگر بخری و ببوسی ام

«با شـــــور عاشـــقانه» تقدیم خانمت

 

خودکار می شوم، بنویسی: بهار من

گل می دهـــــد درخـت تنـم با تکلمت

 

گــردوی تازه، گندم تر، ماهــی گلی

عیدی من: بهاریه بیسـت و هفتمت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 4:0  توسط مهناز سپهری  | 

 

او هم سفید بود. با عقربه های سیاه. ساعت دیواری قبلی را می گویم. البته صفحه سفیدش، راه راه سیاه و قرمز هم داشت. و یک آرم خاطره انگیز. اما اینها مهم نبود. مهم این بود که روانگرد نبود. ضربه ای بود! صدا می کرد. و گذر ثانیه ثانیه وقت و عمر را با غوغا و هیاهو به رخ می کشید.

با او مشکلی نداشتم، تا شب اول مرخصی دوره آموزشی. مرخصی که البته نبود؛ گفته ام قبلا. آمده بودم که دیگر نروم و ده و یازده شب قرار شد بروم. وقتی خوابیدم حضورش برای اولین بار حس شد. حدود یک نیمه شب بود و تا پنج که باید برمی خاستم، زمان چندانی نمانده بود. و او گذران ثانیه ثانیه این مدت را بر سرم کوفت.

خوابهای پریشان از همان شب شروع شد. بعدها بخشی از گناهش افتاد گردن او. شب های مرخصی، خصوصا اگر دو شب یا چند شب بودند، شب آخر، بیداد می کرد. تنــها به تحمیل صدایش قانع نبود. سر هر نیم ساعت، تصویرش را هم تمام رخ و با وضوح تمام به رخم می کشید ... دقیقاً پیش رویم روی دیوار نصب بود ... دیدنش تلاش لازم نداشت ...

آموزشی تمام شد. اما این احساس که زمانهای آزادی٬ موقت و مغتنم و گذراست، با من ماند. حالا نزدیک دو ثلث از وقتم را آزادم، اما طنین کوبنده صدای او آرامم نمی گذارد و قدم به قدم، پیش آمدن وقت پایان را فریاد می کند.

شبهایی که تبعیدش می کردم، نیم ساعت یک بار عادت شده، تصوریش را کم داشتم، و شبهایی که بود، صدایش امانم نمی داد ... گـِـرد بود. باحاشیه ای طلایی روی قاب ...

 

این یکی روانگــرد است. امروز خریده ام اش. صفحه اش تماماً سفید است. بدون هیــچ راه و بیراهی. و قابش تماماً سیاه. بدون حاشیه. و هیچ صدایی نمی کند. تنها اِخبار دارد. و نه اجباری به شنیدن صدای پای ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 3:33  توسط عابس مکی  | 

 

میخانه اگرســــاقی صــــاحب نظری داشت

میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت

 

پیمانه نمی داد به پیمان شــــــــکنان باز

ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت

 

بیـــــــدادگری شیوه دیرینه نمی شد

این شهر اگر دادرس و دادگری داشت

 

یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند

مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت

 

افسوس که دست ستم از ریشه بر آورد

هر شاخ برومــــــــند که امید بری داشت

 

برخیـــــز جماعت چه سخن ها که نگفتیم

ای کاش یکی زین همه گفتن اثری داشت

 

«سرمد» سر پیمانه نبود اینــهمه غوغا

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:16  توسط عابس مکی  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:18  توسط عابس مکی  |