تبليغاتX
سخن گاه

 

چندانم از خیال تو روشن، شبیه ماه

تابان مهــــربان من از رونقـــــم مـکاه

 

دور سرت، تمامی منظومه های شرق

ســــرشار مهـــرت آینــــه های کبود آه

 

چندانم از ستاره فراوان، شبیه شب

دلگـــــرم پاکبازیت ای آســــمان پناه

 

چندانم از مکاشفه این روزها، سپید

قدری شبیه حالت چشـم تو، روبـراه

 

این روزها غبار غلیظی گرفته است

در امـــتداد فرصـــــت بیــنایی و نگاه

 

قـــدری که ابرهـــــــای ترک خورده بگــذرند

گل می کنی و می شکفی، نرم و گاه گاه

 

این جان، اگر بضاعت مزجاة عاشقی ست

عمــــری هلال بدر تو بودم ، مــــــرا بخـواه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 2:22  توسط مهناز سپهری  | 

امروز 22 بهمن بود. سالروز پیروزی انقلاب. انقلابی که شکل گرفت، تا " استقلال، آزادی" و "جمهوری اسلامی" به مردم بدهد. کاش چنین باشد!

 

فردا باید خودم را به یگان معرفی کنم. هنوز اینکه مابقی خدمتم کجا خواهد بود، دقیقا مشخص نیست. اما هرچه باشد٬ خیر است.

در آن دو ماه، مادر و همسرم نشان درجه یک حمایت، و خودم نشان درجه دو رشادت گرفتم! پس حالا دیگر خیلی رشید شده ام!!

به درجه 2 بودنش خیلی، گیر ندهید. به خاطر اندک ضعفی ست که اوایل نشان دادم. و اندکی این اواخر! ولی در کل مثبت ارزیابی می شود!!

من خودم را به مقداری که نیاز بود به خودم ثابت کردم. و حالا لازم است کارهای بزرگتر بکنم. دعایم کنید.

البته اگر هنوز می آیید و می بینید و می خوانید!

... چرا کامنت نمی گذارید؟!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:59  توسط عابس مکی  | 

 

تَمَّت. تمام شد. دوره آموزشی خدمت.

یَری الناس دُهــــناً فِی الزُجاجة صافیا        وَ لَم یَدْرِ ما یَجری علی رَأس سِمسِم

مـــردم روغن شفاف را در آبگینه می بینند٬ اما نمی دانند بر سر دانه کنجد چه آمده است! 

***

امروز وداع بی سابقه ای داشتیم٬ با دوستان. و با فرمانده.

فقط می توانم بگویم: حالا که دیگر الزامی به برگشتن به پادگان نیست٬ و دیگر نباید پا در آن جاده ای که مهناز نوشته بود٬ گذاشت ... خیلی هم خوشحال نیستم.

از همین حالا ... یادش به خیر!!!

بیشتر خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:34  توسط عابس مکی  | 

حرف خاصی ندارم. برای مدت کوتاهی آمده ام مرخصی و وبگردی ای کردم تا از فرجام رد صلاحیت ها خبری بیابم. چشمم به مطلب ذیل خورد. به ذهنم آمد بازگفتنش بد نباشد:

متن پیام سید محمد خاتمی ـ رئیس جمهور وقت ـ بمناسبت دور دوم انتخابات ریاست جمهوری (۳تیر ۸۴):

بسم‌الله الرحمن الرحيم


ملت سرفراز و پر افتخار ايران 

حضور شما مردم، همه جا سراينده حماسه شور و شعور و افتخار است.
بيش از يك قرن است كه راه دستيابي به آزادي و استقلال را با همه فرازها و نشيب‌هايش پيموده‌ايد؛ 

مبادا كه لحظه‌اي در عزم استوار شما براي ادامه اين راه خللي وارد آيد! 

مبادا شادماني تاريخي شما كه در انقلاب دوران ساز اسلامي به اوج خود رسيد، به تلخكامي نشيند! 

مبادا كه از حركت پويا براي فتح قله‌هاي شرف و آزادگي و پيشرفت باز مانيد و اميدها به نااميدي گرايد. 

بياييد همت بلند داريم و در ميان طوفان‌هاي سهمگين استبدادزدگي، استيلاطلبي بيگانگان و كژانديشي‌هاي رنگ تقدس گرفته، بار ديگر اثبات كنيم كه اين موج، جز بر ساحل مردم‌سالاري سازگار با دين آرام نخواهد گرفت.
بياييد باز هم به روزگار ثابت كنيم كه اصلاح‌طلبي عميق، همراه با اعتدال و درك شرايط تاريخي، چراغي است كه هيچ تندبادي آن را خاموش نخواهد كرد. 

هموطنان! 

در يكي از حساس‌ترين فرازهاي تاريخمان قرار گرفته‌ايم. حضور پرشكوهتان در مرحله اول انتخابات نهمين دوره رياست‌جمهوري آغاز حركتي است كه ثمره آن را بايد در مرحله دوم انتخابات چيد. در موقعيت خطير كنوني، از شما مي‌خواهم كه با استمرار حضور آگاهانه و با راي بالا، رييس جمهوري در شان ملت ايران انتخاب نماييد. 

بياييد با مشاركتي بس باشكوه‌تر از مرحله اول، قصيده فاخر انقلابي را كه مردم‌سالاري ديني، شاه بيت آن است، در مرحله دوم بسراييم و آنان را كه آزادي و پيروزي و سربلندي ما را نمي‌خواهند، بيش از پيش نوميد كنيم.
بياييد اثبات كنيم كه همچنان بر ساختن ميهن، تثبيت پايه‌هاي مردم‌سالاري، دفاع از حقوق و آزادي‌هاي ملت، استوار كردن پايه‌هاي امنيت ملي و بهره‌گيري از توانايي‌هاي كشور براي توسعه همه‌جانبه و اعتلاي حيثيت ايران و ايراني در جهان امروز اراده‌اي راسخ داريم. 

بياييد به حرمت عهد مقدسي كه از هشت سال پيش با هم بستيم، بكوشيم در ماههاي پاياني اين دوران درخشان و سخت، منصب پرافتخار خدمتگزاري را به آن كس واگذاريم كه آزادي را صادقانه پاس بدارد و در پي پيشرفت و سازندگي و عدالت مبتني بر توسعه و قادر به دفاع از عزت و حيثيت و منافع كشور در جهان كنوني باشد. 

بياييد بار ديگر پيمان ببنديم كه همچنان در دينداري، وطن‌خواهي و دفاع از اسلام منادي آزادي و حرمت انسان استوار خواهيم ماند و با مقابله با خشونت و تحجر، صلح مبتني بر عدالت را در جهان ندا خواهيم داد. حتي كساني كه جمعه گذشته براي حضور در انتخابات ترديد داشتند، روز سوم تير بايد با حضور قاطع خود پايبنديشان را به اين ميثاق ملي و تاريخي نشان دهند. 

اينجانب با اتكاء به قانون اساسي به ملت ايران اطمينان مي‌دهم كه سلامت روند راي‌گيري، دغدغه و هدف اصلي من است و با جديت اين مهم را دنبال خواهم كرد. دولت اجازه نخواهد داد هيچ نيرويي راي و اراده ملت را به مخاطره افكند و جمهوريت نظام مقدس اسلامي را كه امام راحل معمار فرزانه آن بود، مورد تهديد قرار دهد. 

جمعه سوم تير ماه، ميعاد تاريخي همه ما - از زن و مرد و پير و جوان - در پاي صندوق‌هاي راي خواهد بود تا سرنوشت كشور را به دست كسي دهيم كه آزادي را صادقه پاس بدارد و 27 سال تلاش ملي براي رقم زدن آينده‌اي درخشان و اميد بخش را حفظ كند. حضور پر شكوه و بي‌نظير شما مي‌تواند حماسه‌اي بزرگ براي حفظ ميراث گرانقدر انقلاب بيافريند. بدانيم كه همه ما اكنون سرنوشت و تقديري مشترك يافته‌ايم. 

آراء شما پژواك صداي ملت است، بگذاريد صدايتان را همه بشنوند. 


سيد محمد خاتمي
سي و يكم خرداد ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:22  توسط عابس مکی  | 

 

شــب فراق که داند که تا ســـحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق در بند است

 

چون اوایل، قول داده بودم وقتی برای میان دوره آمدم چیزی بنویسم، تمام روزهای پس از آن تا امروز، گوشه ذهنم درگیر این بود که چه ها بنویسم. آخر، نوشتن سختی بود. از یک طرف پس از مدتی، آن هم اینچنین مدتی می خواستم بنویسم و این، کار را دشوار می کرد و از طرفی  الآن، من دیگر یک سرباز "سپاه پاسداران انقلاب اسلامی" هستم! و این، روی مطلب نوشتنم در اینجا خواهی نخواهی اثر می گذارد. یعنی بایــــد بگذارد!! حتی اگر متنی که می خواهم بنویسم اصلا سیاسی نباشد.

باری؛ گفتم هیچ به از آن نیست که شرحی بدهم بسیار مجمل از آنچه گذشت. که محض راه صواب است و عین رای اولوالالباب! و شاید مانند "واما عشق" های "اراجیف من" که به این امید می آمد، کمکی باشد و راهیابی برای کسی.

روزهای اول آموزشی به تصدیق اکثر آموزش دیدگان رزم مقدمانی، سخت و تلخ می گذرد و کمتر ذهن و دلی ست که پر از فکر و عزم فرار و رفتن و بازنگشتن، نباشد. اما به مرور زمان، و بعد از هفت هشت ده روزی که گذشت، شرایط کمی قابل تحمل تر می شود.

دلایلش هم درونی ست و هم بیرونی.

درونی اش، انس با فضا و افراد و تعدیل حس حبس! و دلگرمی به روزهای گذشته است و اینکه مثلا چه کسری و درصدی گذشته و چقدر مانده. و اینکه به این سان آدم سرمایه زمانی ای پیدا می کند که حیفش می آید هدر بدهد و تحمل، در خدمت حفظ این سرمایه موجود در می آید _ نه برای کسب سرمایه ای که خواهد آمد و خواهد بود_.

و بیرونی ها، بیشتر از جنس نظم گرفتن کارها و روشن شدن وظایف و سبک تر شدن برنامه روزانه است. و نیز ملایم شدن اندک رفتار حضرات با سربازان.

صحبت از حضرات شد!

در گردان ما،گردان سه حضرت سیدالشداء (ع) مرکز آموزش رزم مقدماتی آیت الله خاتمی یزد، علاوه بر فرمانده گردان و جانشین او، و چند سرباز کادری که دفتر گردان را می گردانند، چهار گروهان و طبعاً چهار فرمانده گروهان و چهار فرمانده دسته داریم. هر گروهان ما حدود ۵۰-۱۴۰نفر است که توسط فرمانده گروهان و نیروی کمکی او فرمانده دسته اداره می شود. فرمانده گروهان ها همه پاسدارند و فرمانده دسته ها همه سرباز وظیفه. ناگفته نماند که یک آسایشگاه هم داریم به نام آسایشگاه سرریزان که اضافی های هر گروهان در آن جای دارند. چون آسایشگاه خود گروهان ها، 132 کد اول را در خود جای می دهد، بقیه می شوند ساکن آسایشگاه سرریزان، که این آسایشگاه هم توسط یک سرباز اداره می شود.

بین مشی و اخلاق و شخصیت این چهار فرمانده گروهان که پاسدارند، و آن پنج فرمانده دسته (با احتساب آن سرباز رشید سرپرست آسایشگاه سرریزان) تفاوت از زمین تا آسمان است. آنها مودب تر و ملایم تر و باشعور ترند و حضرات سربازان نه چندان! در هیچ مورد!!

البته، از حق نمی توان گذشت که فرمانده دسته گروهان ما، از همه آن دیگران بهتر است. البته صدایش از همه بلندتر و نعره هایش گوشخراش تر است از همه، اما خوش قلب تر و خوش باطن تر از آن چهارتاست و آن خرده خباثتی که در آنها یافت می شود، حقاً در او نیست.

اما کسی که می خواهم در اینجا از او نام آورم، و شاید اگر به اندازه ای که دلم می خواهد٬ از او تعریف کنم، دوســتان گمان کنند رشحاتی از تملق و ظاهـرسازی در سخن است، فرمانده گروهـــان بی نظیر و فرهیخته ماست:  "رزم آور دوم پاسدار، حسن حاجی نقدی".  مردی 24 ساله، به قرار مسموع مجرد، لاغراندام، بلند قد، ورزشکار، عمیقا مودب و باتربیت، خوش قلب، منظم، سخت گیر، کار راه انداز و به طور محسوسی از اطرافیان باسوادتر. و با توجه به سن اندک، بسیار باتجربه و پخته و دنیادیده.

همه این خصوصیات، آقای حاجی نقدی را به گونه ای کاملا چشمگیر از دیگران متمایز می کند. بطوریکه روزهای اول که هنوز تقسیم درست و حسابی نشده بودیم و هر ساعتی، یکی از اینها جمعی از سربازان را راهنمایی و ساماندهی می کردند، آرزو می کردم  کاش سروکارم با این آقا باشد.

گفتم آقا! حقیقتاً آقاست. من منتظرم این دوره آموزشی تمام شود و او را در کسوت یک دوست وسیع و مغتنم داشته باشم.

از گزارش احوال خارج نشوم...

می گفتم؛ اگر کسی دو هفته اول را دوام بیاورد، احتمال به پایان بردن دوره زیاد است. خود من، پس از گذراندن دقیقا یک هفته از دوره، با مرخصی شهری استعلاجی، ولی به عزم قطعی بازنگشتن پادگان را به مقصد شهر یزد ترک کردم! بعد از یک هفته حبس، به شهر که نزدیک شده یودم، یزد را شکل پاریس و نیویورک می دیدم! داشتم بال در می آوردم و همین حس شادی، تصمیم را برای برنگشتن قطعی تر می کرد. اما وقتی رسیدم به اهل بیت و گفتم قصدم را، به صراحت و کنایت تشویق به رفتن کردند و غربتی که پدید آمد، بازم گرداند. که البته خیر بود.

بعد برگشتن، راضی و خوشحال بودم و با عزم و انرژی بیشتری ادامه دادم. و البته  اسعدنی علی ذلک القضاء فتجاوزت بما جری علیّ من ذلک! پیرمردی من در گردان سه که اکثریت آنان را جوانان 18 تا 20 ساله تشکیل داده اند، کم کم باعث ایجاد جایگاه خاصی برایم شده بود که ترک و نادیده گرفتن آن، به خاطر دلتنگی و خستگی، چندان آسان نبود. و همین، به اضافه همدلی همسر و همراهی مادرم ، مرا تا اینجای کار پیش آورده است.

امیدوارم این باقیمانده اندک از دوره، زود و آسان بگذرد و  مابقی خدمت هم جایی و جوری رقم بخورد که کار به سامان و پایان رسد.

 

باز آمدم و شکر، سه ربعش به فنارفت!

تا باز  چه رفتن، چه نبودن، چه رسیدن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 6:27  توسط عابس مکی  |