عاشورا را باید بر شیعیان تسلیت گفت. چه، امام خود را کشتند. امام مدعوّ خود را! و پیشوای خیرخواه خود را که حجت بر آنان تمام کرد و تا آخرین نفس موعظتشان کرد و به یادشان آورد و هشدارشان داد. بایدشان که تا ابد عزا دارند. تا مبادا تکرار شود این ننگ بی نظیر.
عاشورا را باید بر مسلمین تسلیت گفت. که فرزند پیامبر خود را تنها گذاشتند. تک یادگار مانده از او را. که نور او بر پیشانی داشت و به راه دین او می رفت. و محمد در برابر هدایتی که آورده بود و ضلالتی که سترده بود، جز محبت نزدیکانش نخواسته بود. که قول قرآن است.
عاشورا را باید بر بشریت تسلیت گفت. به آنان که ندای آزادگی شنیدند و گوش به کری دادند و همه آنان که این ندا، می شنوند و ترجیحشان ناشنوا نمودن است.
...
بر خدا چه؟!
که بندگانش در اوج اوج بودند، و آن دیگران در حضیض حضیض.
بر پیامبر؟
که فرزندش آنچنان تابید، و امتش آنچنان تاریک.
اما ...
بر یک تن می توان و باید، تبریک گفت!
بر حسین.
مبارک بادت یاحسین، این بندگی و این تابندگی. این آزادگی و این دلداگی.
و اینهمه یار خالص مخلص همراه همدل یکدل. که هفتاد ماه در یک روز در زمین گرد هم آمدند و گرد خورشید عشق تابانت سوختند.
علیک منّا سلام الله، یا اباعبدالله الحسین
و علی الارواح الّتی حلّت بفنائک
سابقه رفاقت و ارادت من با فرزند رشید علی، شاید از بیست سال بیشتر باشد ... و شاید یکی از دلایل تحکیم این پیوند آن بود که خود، عموی رشیدی به نام عبّاس داشتم، که وقتی در نوجوانی ام درگذشت، فروریختن پدر را به چشم دیدم.
امسال، روز ولادتش عرض ارادتی کرده ام _ که ارجاع می دهم _ و اینجا نیز، باز از او یاری می خواهم که ضامن بقای عشق و وفا در وجودم باشد. و مانند همیشه یار.
علیک منّا سلام الله، یا ابالفضل العبّاس
محّرم است و غم سـبز یا ســـیاه ندارم
و توی چنته احساسم، اشک و آه ندارم
محّرم است، به فکـر لباس آبی پاکــــــم
و فکر مشغـــله ای، تا عـــزا نگاه ندارم
خیال می کنم اصلا چنان نشد که نوشتند
برای آنـــــــــــهمه اندوه، تاب و راه ندارم
خیال می کنم از دشت رد شده ست و رسیده ست
به شــــهر، و کار به لبــــهای خشک مـــــــاه ندارم
ارادتی که به آن سرزمین پاک و خدایی ست
چنین که حرمت جـــانها شکـسته، گاه ندارم
زمین خمیر شد ازخون سرخ مردم و بس نیست
ســــــــــــر روایت تاریــــخ اشــــــــــــتباه ندارم
محّرمی ست که آبی تر از تمامی سال ام
زیارتی اسـت که «روحـی له الفداه» ندارم
تازه برگشته ام. هنوز حال و حس درج مطلبی که برای میان دوره قول داده بودم را ندارم.
فقط:
بنــده پیـــــــر خــــــراباتم که لطفـــش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد٬ گاه هست و گاه نیست
باد می وزد
گرم و پرشن و سیاه.
من به تیرک عمود خیمه چنگ می زنم،
باد می برد
دیگ وکاسه ها و سفره مرا
جامه های نو، رخت های کهنه مرا
جانماز و بقچه مرا.
باد٬
باد٬
باد...
من میان خیمه ای که نیست
بر گلیم بافه خودم
که نیست
پای مشک و پای تاوه ای که نیست
زار می زنم،
زار٬
زار٬
زار...
زار می وزد
از هزار خیمه ای که کنده باد
دیگ ها و رخت ها و مشک ها
تکه تکه
پرت می شوند
زار می وزد
باد می برد…
چشمهای شور، دامن قبیله را گرفت
بر زبان تلخ
نام واحه مان به تیرگی گذشت
"زار باد
و
زار باد
و
زار باد"