تبليغاتX
سخن گاه

صبح وصــل از افق مهـــــر٬ برآید روزی       این شب تیره هجران٬ به سرآید روزی

یزدم! مرخصی ام. و شاد و آرام. اگر نبود دلبستگی فراوان به "سخن گاه" و عابرانش٬ ضیق وقت اجازه حضور در فضای مجازی را نمی داد.

اوضاع چندان هم بد نیست.

برای میان دوره که آمدم٬ مفصل خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:6  توسط عابس مکی  | 

سلام.
نوشتن  اینجا برای من مثل ورود به یک اتاق مخصوصه. اتاق کاری که محل دیدار های دوستان عابس و همفکراشه.منم یکی شون.اما عابس می خواد چیزی اینجا بنویسم. وقتی گفتم کامنت گذاشتم براش کلی خندید. از اون خنده هایی که شاد و روشن می کنه فضا رو.
خب .عابس خیلی از روزای اول سرحال تره . کاراشون که نظم گرفته و تقسیم شدن و کد گرفتن و...اوضاع قابل تحمل تر شده . و من حالا یک جاده بیابونی  باریک آسفالته را خیلی دوست دارم. جاده خضر آباد! جاده قشنگیه واقعا. بی درخت . تا افق بی ساختمون . کوه های دور دور آبی و مات. و خب شوق دیدار .که به همه چی رنگ ملایم اشک می زنه.
ما  -من و عابس-این شهر را برای خودمان دوباره ساختیم.مسجد جامع٬مسجد میرچخماق ٬کتابفروشی آگاه و چشمک  ٬ساختمان نظام وظیفه٬ کافی شاپ توت فرنگی و بلوار جمهوری را  تجربه کردیم و ساختیم.مجتمع خونه مون٬ جدیدترین لوگوی دست ساز ماست . این شهر با چشم های ما معناهای لطیف و تازه ای یافت . جاده خضر آباد ٬پادگن خاتمی همین روز ها دارد شکل می گیرد.
خب. از اینکه در سخنگاه همسر نازنینم چند خطی نوشتم ٬خوشحالم.روز و شب نیکو.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 22:20  توسط مهناز سپهری  | 

فردا عازمم!

رهسپار خدمت مقدس سربازی!!

احساس پیچیده ای دارم. هم خشم و نفرت. و هم آرامش و رضایت.

آنانکه از پرونده ام باخبرند٬ می دانند که سهل انگاری و تطویل و هرج و مرج سازمان نظام وظیفه و دانشگاه پیام نور، کار را به اینجا رسانده. و همین موج خشمی مزمن در درونم ایجاد کرده. ولی بالاخره راهی ست که باید رفت…

البته می شد هم نرفت! زمانی نمانده تا شصت سالگی پدر این تک پسر سرباز.

ولی از اینکه یک روز را هدر ندادم و مصّرانه پی کار را گرفته ام و در هر شرایطی پیش برده ام، خوشحال و راضی ام.

اینکه آدم در 7-26 سالگی، خود را محکم بگیرد و برود در صف تازه جوانان، هم عالمی دارد.

باری  ...  خواهد گذشت.

دو هفته پیش عروسی مان بود. مراسمی با دغدغه و زحمت زیاد و شادی و شکوه نه چندان زیاد.

شعر ذیل همسر، مشتی ست نمونه خروار.

برای من یکی٬ تنها دیدار دوستان٬ لطف آن مجلس بود. که آن عیش هم به خاطر غیبت دوستان غایبی که بسیار منتظرشان بودم٬ تا حدودی منغّص شد. خیلی می خواستم که چند دوست بسیار صمیمی که آن شب نبودند٬ هم  می بودند.

اما تک تک آنها که آمده بودند را دیدم و حضورشان گرم و شادم کرد و ممنونشان هستم.

خداوند  پیوند، و زندگی ما  و همه را مبارک و مقرون شادی و سعادت گرداند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 7:30  توسط عابس مکی  | 

 

میان اینهمه ظرف شکــــستنی و بلـور

و بعد آنهمه جشن و بزن بکوب و سرور

بروی پنجـــــره چشــمهای تازه عروس

غمی ظریف و مشبک٬ شبیه پرده تور!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 23:14  توسط مهناز سپهری  |