صبح وصــل از افق مهـــــر٬ برآید روزی این شب تیره هجران٬ به سرآید روزی
یزدم! مرخصی ام. و شاد و آرام. اگر نبود دلبستگی فراوان به "سخن گاه" و عابرانش٬ ضیق وقت اجازه حضور در فضای مجازی را نمی داد.
اوضاع چندان هم بد نیست.
برای میان دوره که آمدم٬ مفصل خواهم نوشت.
فردا عازمم!
رهسپار خدمت مقدس سربازی!!
احساس پیچیده ای دارم. هم خشم و نفرت. و هم آرامش و رضایت.
آنانکه از پرونده ام باخبرند٬ می دانند که سهل انگاری و تطویل و هرج و مرج سازمان نظام وظیفه و دانشگاه پیام نور، کار را به اینجا رسانده. و همین موج خشمی مزمن در درونم ایجاد کرده. ولی بالاخره راهی ست که باید رفت…
البته می شد هم نرفت! زمانی نمانده تا شصت سالگی پدر این تک پسر سرباز.
ولی از اینکه یک روز را هدر ندادم و مصّرانه پی کار را گرفته ام و در هر شرایطی پیش برده ام، خوشحال و راضی ام.
اینکه آدم در 7-26 سالگی، خود را محکم بگیرد و برود در صف تازه جوانان، هم عالمی دارد.
باری ... خواهد گذشت.
دو هفته پیش عروسی مان بود. مراسمی با دغدغه و زحمت زیاد و شادی و شکوه نه چندان زیاد.
شعر ذیل همسر، مشتی ست نمونه خروار.
برای من یکی٬ تنها دیدار دوستان٬ لطف آن مجلس بود. که آن عیش هم به خاطر غیبت دوستان غایبی که بسیار منتظرشان بودم٬ تا حدودی منغّص شد. خیلی می خواستم که چند دوست بسیار صمیمی که آن شب نبودند٬ هم می بودند.
اما تک تک آنها که آمده بودند را دیدم و حضورشان گرم و شادم کرد و ممنونشان هستم.
خداوند پیوند، و زندگی ما و همه را مبارک و مقرون شادی و سعادت گرداند.
میان اینهمه ظرف شکــــستنی و بلـور
و بعد آنهمه جشن و بزن بکوب و سرور
بروی پنجـــــره چشــمهای تازه عروس
غمی ظریف و مشبک٬ شبیه پرده تور!