قلب من و تو را
پيوند جاودانه مهري ست درنهان،
پيوند جاودانه ما ناگسسته باد.
تا آخرين دم از نفس واپسين ما
اين عهد بسته باد.
حدود سه هفته بیشتر نمانده به شب عروسی، و من به رغم مشغله های ذهنی و عینی _ که یا نصیب تان شده یا خواهد شد!_ شوق فراوانی دارم برای نوشتن. و خصوصا برای اینجا نوشتن. اینجایی که به شهادت "وبگذر"، می دانم که به سعی دوستانی تنگ نظر، دیگر عابر چندانی ندارد. ولی دلم خوش است که گاهی٬ آبی بپاشم و چراغی روشن کنم.
دو روز گذشته را عمیقا عزادار بودم. از مرگ قیصر امین پور.
نه باور می کردم که مرگ او این قـــدر خودم را بیازارد و نه مطمئن بودم که اینگونه برداشتش کنند.
این که گیر بدهیم به مرده پرستی مردم، و کم کم این جماعت خسته کلافه سردرگم که دیگر هرگز، زنده پرست نخواهند شد، مرده پرستی را هم وانهند، کار خوبی نیست.
با همسر، داشتیم صبحانه می خوردیم، که مجری "مردم ایران، سلام" گفت ... شعری که خوندم از قیصر امین پور، رحمة الله علیه بود... و من ماندم. تا دقایقی.
اگر تهران بودم، می رفتم. و یا اگر شرایط دیگر بود و تهران رفتنم آسان.
دلم می خواست خامنه ای پیام بدهد، خاتمی خودش برود. همه جمع شوند ... و خلاصه کلی احترام کنند که خدا را شکر، شد. خبرهایش را که خواندم، موجب تسلی خاطر بازماندگان بود!
از چند ماه پیش، از هرکس گمان می کردم خبری داشته باشد، احوالش را می پرسیدم و هروقت چشمم به کتابش می افتاد٬ نگرانش می شدم.
این دل نگران شدن هایم و بعضی خوابهایم را مدتی ست، دیگر به رسمیت شناخته ام. و خدا نکند نگرانی ای که مدتی است درباره یک عزیز پیدا کرده ام، بهره اندکی از واقعیت پیدا کند ...
گفتم؛ شوق نوشتن داشتم و قرار هم نبود اینقدر تلخ شود. خاطر، بسیار حزین بود.
قبل از آن می خواستم اگر فرصتی شد، از از سفر پوتین، و سفر فعلی لاوروف بنویسم و از حقوق ایران در دریای خزر که مفروغ ٌ عنه مسئولین شده، و از شوقی که پیدا کرده بودند، صرفا از حضور این آقا، که خادم صدیق و موفقی برای روسیه و خائن بی تردیدی ست به هرچه اقتضای منافع روسیه باشد. و اینکه کاش این خرده باج ها که آشکار و مدام٬ دارند به این و آن می دهند را، یکجا به آمریکا می دادند و حال و آینده خود و مردم را از تنگی در می آوردند.
و اینکه بعضی سیاسیون خودخواه یا احمق، می خواهند قلب آهو، طعمه سگ هار کنند و به وعده برگرداندن ورقی که هردو رویش یک رنگ است، و در اصل به بهای وکالت خودشان، خاتمی را بپردازند که برود "نماینده مجلس" شود! و آنکه این، چه خسران بزرگی ست و ...
و چند مطلب نوعا سیاسی دیگر، که حال شرح و بسط و بیانشان را ندارم،
که عزایی که گفتم، عمیق است.
شعر "درد واره ها"ی قیصر امین پور در
ساعتی پس از غروب آفتاب روز دوم آذرماه سال138۳ برای اولین بار در عمرم، همسرم را ملاقات کردم و همان شب تصمیم گرفتم که با او ازدواج کنم! و او را با قاطعیت و اطمینان در ذهنم همسر خود فرض کردم. چراکه عشقی که مولد این تصمیم بود، پرقدرت تر از آن بود که موانع_ هرچه که می بودند_ بتوانند جلوی عملی شدن تصمیم را بگیرند. و خدا را شکر که موفقیت کامل و سریع حاصل شد و خدا را صدچندان شکر، که چشمه محبت بسی جوشان تر و گوارا تر از پیش، در دلهای ما جاری ست.
ساعتی پس از غروب آفتاب روز دوم آذرماه سال1386 نیز، مراسم عروسی ما آغاز می شود! و حضور دوستان عزیز، مایه گرمی و دلگرمی مضاعف است.
چون کائنات جمله به مهرتو زنده اند
ای آفتاب، ســـایه زمـــا برندار هم!