هفدهم مردادماه، روز خبرنگار بود و من چیزی ننوشتم به آن مناسبت. و غصه ام بود! آخر، هنوز یک کارت تاریخ گذشته باشگاه خبرنگاران جوان، دارم و تجربیات آن دوران کوتاه، جزو خاطرات خوش من است. و هروقت صحبت خبرنگاران می شود، خودم را از آنان می دانم.
امسال البته خوب هم شد که ننوشتم. روز خبرنگار امسال حواشی سیاسی زیادی پیدا کرد. و اگر می نوشتم، شاید دوباره بودار می شد و باید حساب پس می دادم!
اما امروز می خواهم، دوکاسه یک کاسه کنم. و از یک گزارش خبری ماندگار سخن بگویم که متعلق به قرنها پیش است، اما همچنان از نقاط اوج حرفه خبرنگاری ست!
بچه که بودم، گمان می کردم این "راوی" که آخوندها می گویند، یک کسی بوده که در دوران پیامبر و تمام امامان زنده بوده و حضور داشته و از آنان حکایت و روایاتی نقل کرده است. یادم هست، 8ساله بودم که این پندار را بروز دادم و مشت خودم را باز کردم! آخوندی که از اقوام دورمان هم بود، در یک پیک نیک تابستانی بچه ها را جمع کرده بود و داستانهای تاریخی-اسلامی می گفت. که به گمانم همه را از "داستان راستان" استاد مطهری خوانده بود.
صحبت از جابر بن عبدالله انصاری شد. که از زمان پیامبر تا زمان امام باقر زنده بوده، و به حضور ایشان رسیده و ... و این جناب حسن آقای ما می گفت که جابر، رکورد معاصرت با ائمه را داشته و کسی از این بابت به پای او نمی رسد.
همانجا گفتم نه آقا. این "راوی" عمرش طولانی تر بوده و زمان پیامبر و همه امامان بوده و داستانها و سخنانشان را تعریف کرده! حسن آقا، خنده ای کرد و ماجرا را برایم توضیح داد.
بعدها، درباره راویان بیشتر جستجو کردم و بهترین اطلاعات دراین باره را، در کتاب "تاریخ در ترازو" نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب یافتم. فصل سوم این کتاب، با عنوان "سنت های تاریخ نویسی"، شرح روند شکل گیری وقایع نگاری و تاریخ نگاری، به صورت حرفه ای ست که بیشتر هم جنبه حکومتی داشته است. و بنا به ادعای ایشان از زمان اولین فرمانروایی های جدی و رسمی وجود داشته و سابقه ای چند هزار ساله دارد...
باری؛ آنچه مقصد و مقصود سخن است، خبرنگاران کربلایند! و یک خبر، از اخبار کثیری که آورده اند.
شرح ماجرای عاشورای حضرت سیدالشداءعلیه السلام، که ما در تواریخ و مقاتل داریم را، در وهله اول حضرت سجادعلیه السلام و حضرت زینبعلیهاسلام، نقل کرده اند. البته اقوال تکمیلی ای هم از معرکه جنگ و مقدمات و موخرات ماجرا، از راویان متعدد دیگر رسیده است. این "راویان"، دو دسته بوده اند. یکی، هرآنکه آنجا حضور داشته، و چیزی نقل کرده و دیگر: عده معدود _ شاید شش هفت نفری_ که از طرف حکومت مامور ثبت وقایع بوده اند. که اجازه و سلاح برای جنگ هم نداشته اند و ماموریت و موضوعیت شان کاملا مشخص بوده. برای هردو طرف جنگ.
اما ماجرای مشهوری که می خواهم نقل کنم، به گمانم همه آنها که شاهدش بوده اند را مبهوت و متحیّر خود کرده است. و همه آن ناظران و بلکه تمام حاضران، یقینا تا آخر عمر راوی این شگفتی عاشقانه بوده اند:
عبّاس بن علی، که آخرین نفر از سپاه حسین بن علی بود، همراه و دوشادوش برادر ساعتی بعدازظهر، به سپاه دشمن حمله کرد. حرکت آنها بصورت مارپیچ بود و مسیر خود را در یکدیگر جوری می تنیدند که همیشه پشت به پشت هم باشند. و کسی نتواند از پشت به آنها حمله کند و صدمه ای بزند. جهت حرکت هم به سمت نهر آب بود. گویا قرارشان این بوده که آبی به خیمه ها برسانند و بعد از آن رسما، وارد جنگ شوند.
نزدیک های شریعه، لشگر میانشان فاصله می اندازد و از هم دور می شوند. عبّاس، مسیر را ادامه می دهد و لشگر را می شکافد و پس از پشت سرنهادن لشگریان و رسیدن به نخلستان نسبتا خالی از دشمن، با سرعت زیاد به سمت آب می رود. و بی گمان، لشگریان نیز تعقیبش می کنند.
رسیدنش به آب و سوار براسب، رفتنش تا میان نهر و کفی از آب برداشتنش، و باز ریختنش، و اشعاری را که در نهایت شور عاشقانه با خود زمزمه کرده است را، آن عده دیده اند و گمان نمی کنم تا آخر عمر از پیش چشمشان کنار رفته باشد ...
که هنوز، با شکوه و درخشش پیش چشم بشریت است.
شهر و فرهنگ ما، پر از نشانه ها و ساپورت های مذهبی ست. و اکثر افراد به نوعی، خود را با بزرگان دین مرتبط می کنند، و از قـِــبَل آنها کسب اعتبار معنوی می کنند: سادات، از "جد"شان، افراد دارای اســـــامی مذهبی، از "صاحب اسم"شان، حاجی ها، از "مکــه ای که رفته"! اند و... و عادی ترینش، قسم های غلاظ و شداد است به ائمه، و کشیدن پای آنها به بحث، برای تامین وجه و وجهه معنوی برای شخصی یا عهدی یا سخنی.
در چنین یارگیری وسیعی، روبرو شدن با افراد غیر مسلمان، که با ما اشتراک معنوی ای جز خدا ندارند، احساس متفاوتی به آدم می دهد.
چند روز پیش، توفیـــــقی حاصل شد که خدمتی به یک همشــهری زرتشـتی بکنم، که برایش بسیار ذی قیمت بود. و کلی تشکر و دعا کرد.
از دعاهای یکتاپرستانه اش، احساس رضایت عجیبی پیدا کردم. گویا طرف حساب، فقط خود خدا بود. و سهمی از انتظار و توقع، که از پیشوایان دین در موارد مشابه پیدا می شود را هم قرار است خود خدا برآورده کند.

انسجامی که گفته بودم٬ فعلا که حفظ شد!
وقتی جمعی شعار دادند: "خاتمی پاینده، رئیس جمهور آینده"، چنان برآشفته شد و مکرر با دست علامت داد. که جمعیت هم، سریع ساکت شدند. بعد هم در حالیکه کاملا احساس کردم رنگ پریده و آزرده شده، برای چند دقیقه در حالت حزن آلودی، به فکر فرو رفت.
البته این روی قصه است. و من همیشه پیشِ صحنه سیاست را دیده ام و دنبال کرده ام. _ و برخلاف عده ای گمان می کنم، عمده داستان همین جلوی صحنه است._
شاید کسی از جلسات نیمه خصوصی و خصوصی که تا یکشنبه که در یزد است، ادامه دارد خبر بیاورد که ماجرا جور دیگری است.
اما من دلم روشن است!!!
همســـر بنده (بانو مهناز سپهری) قرار است علاوه بر شـعر٬ آثار منثـــــور خود را نیز روانه فضای مجازی کنند! و با مهمان شدن در سخن گاه آغاز کرده اند. خوش آمدشان می گویم و امیدوارم مستدام باشد این همراهی.
اولین نوشته ایشان در ادامه مطلب:
خاتمی چهارشنبه شب در مسجد حظیره یزد سخنرانی می کند.
همه از چرایی آمدنش می پرسند. گویا عجیب به نظر می رسد!
همین دیشب در برابر چنین سوالی، جوابهایی دادم که دارم به زحمت سعی می کنم به آنها اعتقاد داشته باشم. تا ذهنم درباره او منسجم بماند. فعلاً!
پرســــید:برای چــــــه می آید؟ گویا می خواهد دوباره انتخاب شود!؟!
همین.
نه توضیحی می داد این سوال، نه توضیحی می خواست. علاوه بر آنچه خواسته بود!
معلوم نبود این انتخاب برای کجاست و معلوم بود که تا دلیـــــلی نباشــــد، نمی آید.
و من گفتم: نه. اخیراً بارها اعلام کرده که دیگر دنبال مسؤولیت نیست. و دیگر نمی خواهد انتخاب شود. اما گویا می خواهد با سفرهای استانی، خود را دوباره پیش چشم مردم بیاورد و در ذهن ها زنده کند. تا اگر وقت انتخابات خواست سمت و سویی به آرا بدهد، حرفش تاثیری داشته باشد.
اَللهُم العَن اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحمَدٍ وَ آل مُحمَد. وَ آخِر تابعٍ لَه عَلی ذَلک!
اولین کســانی که قدر خاتمی را ندانستند و قیمتش را نشناختند و ارزان فروخــتندش، را کم و بیش می شناسیم. خدا کند، خود او جزء آخرین های آنها نباشد!
خاتمی برای "انتخاب شدن" خیلی حیف است. خیلی ...