شعر: هوشنگ ابتهاج
آهنگ: محمدرضا لطفی
آواز: محمدرضا شجریان
اجرا: ۱۳۵۶
بنشين به يادم شبي تر كن از اين مي لبي
كه ياد ياران خوش اسـت.
ياد آور اين خســـته را اين مـــرغ پر بسـته را
ياد بهـــاران خوش اســت.
مرغي كه زد ناله ها در قفس هر نفس عمري زد از خون دل نقش گل بر قفس .
یاد باد
داد داد عارف با داغ دل زاد داي اي دل عارف با داغ دل زاد .
اي بلبلان چون در اين چمن وقت گل رسد زين پاييز ياد آريد.
چون بر دمــد آن بهار خوش در كـــــنار گل از ما نيز ياد آريد .
داد داد عارف با داغ دل زاد داي اي دل عارف با داغ دل زاد .
عارف اگر در عشـــق گل جان خســـــته بر باد داد
بر بلبلان درس عاشقي خوش در اين چمن ياد داد
گر بايدت دوران گل اي يار اي يار
پروا مكن چون به جان رسد از خار آزار
داد داد عارف با داغ دل زاد داي اي دل عارف با داغ دل زاد .
گــر ز حال دل خبـــــــر داری بگو ور نشــــانی مختصـــر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگـــــر نزدیکـــــــــتر داری بگو
به نظر شما متضاد کلمه "تأهل"، تجرد می شود یا توحش؟!!

بعد از درس٬ يك دانشجوی نروژی دوره دكترا ، سوال كرد: استاد، شما كه از جهان سوم می آييد، جهان سوم كجاست ؟؟؟!
فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود. من در جواب مطلبی را في البداهه گفتم كه روز به روز٬ بيشتر به آن اعتقاد پيدا می كنم.
به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب می شود. و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد٬ بايد در تخريب مملكتش بكوشد.
وَ ما نـَـزَلَ مِنَ الحَق
وَ لا یَکونوا کَالذینَ اوتُوا الکـِتابَ مِن قَـبلُ فـَطالَ عـَلـَیهــِمُ الاَمَدُ
فـَقـَسَـت قـُلُوبـُهُم و کَثــیرٌ مـِنهُم فاسـِقون
(حدید/ 16)
آیا زمان آن نرسیده است که ایمان آوردگان [ادعایی!] دلهایشان به یاد خدا نرم و خاشع شود؟
و توجه شان معطـوف شود به آنچـه از جانب حق نازل شده؟
مانند کسانی نباشید که پیش از این با کتاب آسمانی روبرو شدند، اما دوره طولانی[غفلت و بی اعتنایی] بر آنان گذشت
و دلهایشان رنگ قساوت گرفت. و بسیاری شان نابکار شدند.
ره میــــخانه و مســـجد کدام ست
که هردو بر من مسکین حرام ست
نه در مســـجد گذارندم که رندست
نه در میــخانه کاین خمار خام ست
این ترانه استاد شجریان را تازه کشف کرده ام:
«ما را که درد عشق و بلای خُمار کشت»
تا با خیـال دختـــــر مــــــردم چه ها کند!
* توضیح: مصرع اول باید با لحن پدربزرگ سریال "ترش و شیرین" که می گفت: ما که کارمون تموم شد ... خوانده شود!!!
"اول اردی بهشت ماه جلالی" را، روز سعدی نامیده اند! این نامگذاری به دلم نشسته. و سالها دفترم را، به این مناسبت مزیّن به غزلی از سعدی می کردم. و چندسالی ست که این سنت در فضای مجازی اجرا می شود.
سنت های شخصی، حس خوبی در آدمی ایجاد می کند. حس سابقه داشتن و ریشه داشتن. و حس قدم زدن و پیش رفتن در یک راه. و می شود نگاهی کرد به راههای رفته و پشت سر ... و مسیری جست برای راههای مانده و پیش رو.
روزهای خاصّی که هرکس برای خود تعیین می کند، به گمان من بیش از ایستگاههای عمومی تقویمی، گذر عمر را به رخ می کشند. من که زمان مابین اول اردیبهشت ها و دوم آذرها و ... برایم بسیار زودتر از فاصله نوروزها و فی المثل ... رمضان ها و ... می گذرد. گویا در آن اعیاد و اوقات عمومی، شور و شری ست، که پنهان می کند گذشتن را.
اول اردیبهشت امسال، کار من با سعدی سخت شده است. سالها همزبان بودیم در عاشقی و فراق! چه آن زمان ها که متعلَّق عشق مبهم بود و چه آنگاه که معیّن. اما امســال با حالی متفاوت همــراه سعدی ام. وصال! عشق منهای فراق.
اگر کسانی منکر این حالند، بی تجربه اند. هست. و من دارم زندگی اش می کنم. طعمش شیرین است. و طعم فراق، شور! ... آری٬ نمکی دارد فراق که در وصال نیست. اما شیرینی طعم برتر است. و البته شدت بیش از حد هر طعمی هم، غیر قابل تحمل!!
می شود البته _و باید_ فراق هایی ساخت و در آتش سوزان آنها سوخت. تا چالاکی عشق، از فربهی وصال مصون ماند.
و دل، هم شاد، هم زنده.
و امسال غزلی که هردوانه باشد!:
در آن نفس که بمیـــــرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبـــــــــح قیامت که سر زخاک برآرم
به گفت وگوی تو خیزم به جستجوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهــدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هـــــزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضــــه نگویم گل بهشـــت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشـــم زدست ساقی رضــــوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هـــــــزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن
وگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم