بود در كشور افسانه كسي،
شهره در "نه" گفتن!:
نام مي خواهي؟ ـ نه
كام مي جويي؟ ـ نه
تو نمي خواهي يك تاج طلا بر سر؟ ـ نه
تو نمي خواهي از سيم قبا در بر؟ ـ نه
مذهب ما را مي داني؟ ـ نه
خط ما را مي خواني آيا؟ ـ نه
نه، به هر بانگ كه برپا مي شد
نه، به هر سر كه فرو مي آمد
نه، به هر جام كه بالا مي رفت
نه، به هر نكته كه تحسين مي شد
نه، به هر سكه كه رايج مي گشت
روزي آيينه به دستش دادند
ـ مي شناسي او را؟
ـ آه، آري خودِ اوست
مي شناسم او را.
گفته شد ديوانه ست
سنگسارش كردند.
يك سال از 27خـــرداد و انتخاب احمـــدي نژاد گذشت. او در همان دور اول رئيس جمـهــور شـــد. چون هــمه مي دانستند انتخابات دو مرحله اي مي شود و يكي از دو صعودكننده! هاشمي است و قطعا در فينال مقابل هركس قرار بگيرد، مي بازد.
پارسال به هاشمي راي دادم و با ناميدي آرزوي بردش را در دور دوم داشتم و امسال _ چند روز پيش _ چند خطي همين جا نوشتم كه به قول دوستان بوي دريغ از آن مي آمد نسبت به مشكلاتي كه براي هاشمي پيش آمده. بعضي ها _ و از قضا از دو قطب كاملا متــــنافر _ سابقه هاشــــمي را يادم مي آوردند و تحذيرم مي كردند از تاسف در صورت حذف او. چند خط زير شايد جوابكي براي آن حرفها باشد:
هيچ كس كار مجاني نمي كند. اگر كسي به طور خالص مجاني كار كند، ديوانه است. حتي كساني كه كاري را عاشقانه و عارفانه انجام مي دهند هم، سائق و هدفي دارند؛ لذت، قرب، رضايت معشوق…
در عالم اجتماع و سياست، البــته كاري عاشقانه صورت نمي گيرد. هر كاري يا براي كسب قدرت و ثروت است و يا _ در حالتهاي بالاتر و معنوي اش _ براي اعتلاي ارزشي و يا تسلط مكتبي.
مسئولين فعلي حكـومت ايران هم از اين قاعـــده پيروي مي كنند. حرف هاي ارزشـــــي اي كه گاهي مي زنند هم فقط حرف است. نه زورش سر خودشان مي رسد كه چندان زاهدانه و عادلانه و درست عمل كنند و نه سر مردم، كه باور كنند آقايان جانشينان علي بن ابيطالب اند در زمانه. اگر در اين ميان كسي ساده لوحانه آنها را باور كند، تقصير خودش است. و تاوان ساده لوحي هيچكس را نمي توان از ديگري مطالبه كرد.
حاكمان مان را اگر منصفانه بنگريم، خواهيم ديد كه در شعاع معقولي از زمان و مكان، بهترين عملكرد را داشـــته اند. حكومـــت قاجار و پهلـوي كه نزديك و قابل بررســـي اســت، بي شك به مراتب فاســـدتر و پر مشكل تر از حكومت آقايان است. و در مكان هم اگر گذري بكنيم، گمان نكنم معدل كارنامه حضرات كمتر از هم كلاس هايشان _ كه عربستان و پاكستان و افغانستان و تاجيكستان و ... باشند _ باشد.
باز يادآوري مي كنم، چون خودشان گفته اند جمهوري اسلامي، اگر گمان كرديم جمهوريت اروپاي غربي و اسلاميت علوي و مصطفوي در راه است، ساده لوحي خودمان است.
با اين فراغت و واقع نگري، مي شود كسي كه احيانا خانواده اي ثروتمند دارد و عملكردش در بعضي از مواقع چندان شـــفاف و درخشـــان نبوده، اما در مقايسه با بقـــيه نسبتا معقــول تر و معتدل تر عمل مي كند را پذيرفت و خاطرش را خواست! و انتظارهاي عالي را به زمان هاي دور موكول كرد.
هـوا، هـوای بهار است و باده، باده ناب
به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب
در اين پياله ندانم چه ريختی ای دوست
كه خوش به جان هـم افتاده اند آتش و آب
بنفشه موی من ای آفـتاب صبح بهار
مرا به جامی از اين آب آتشين درياب
به جام هستی ما اي شراب عشق بجوش
به بزم ساده ما اي چـراغ مـاه بتاب
٭٭٭
گل اميد من امشب شكفته در بر من
بيا و يک نفس اي چشـم سرنوشت بخواب
آن روز ديده بودم اين فتنه ها كه برخاست كز سركشي زماني با ما نمي نشســتي
حذف هاشمي دارد با نزديك شدن انتخابات خبرگان جدي مي شود. كاملا قابل پيش بيني بود و به گمان من هنوز اول عشق است و ماجراي تشنج در سخنراني او در قم هم يكي از گامهاي ابتدايي است. كاري مي كنند كه توان ماندن برايش نماند و خود كنار بكشد.
بعضي ها حذف هاشمي را حذف انقلاب خوانده اند! اينطور نيست. انقلاب ادامه دارد و چون ماهيت حذفي دارد هنوز خيلي هاي ديگر را هم حذف مي كند. مگر بازرگان و بني صدر و منتظري، حذف شده هاي درشت سالهاي پيش، كه هركدام نماينده نگاه و خواست بخشي از مردم بودند، از اصحاب همين انقلاب نبودند؟ مگر وقتي در همين مراحل بودند و تازه زمزمه هاي كنارگذاشتن شان بلند مي شد، به سادگي قابل باور بود كه بهانه هايي كه به كار گرفته مي رفت اثر كند، و روزي قافله انقلاب بدون آنها راه خود را بگيرد و برود؟ آنها هم در زمان خود، محبوب و محترم و موجـّه بودند و تا چند ماه قبل از حذفشان، اين مطلب براي اكثر مردم باورنكردني و غير محتمل مي نمود.
البته قصه هاشمي تفاوتهايــي دارد اما به نظرم از این فرمولي پيروي مي كند كه مي گويم: درباره همين سه نفري كه گفتم، كه هرسه تا قبل از مغضوبيت شان به نوعي در قدرت بودند، زماني كه صرف سرنگوني شان شد تناسبي داشت با زماني كه از انقلاب و حضور آنها در نظام پس از انقلاب مي گذشت. هرچند دو نفر اول، تقريبا تمام دوره مسئوليت شان بحراني گذشت. بازرگان، تنها نه ماه در قدرت بود، با دو سه هفته پاياني بسيار بحراني. و البته تا مدتي بعد از آن هم در مجلس اول فعال بود، تا مجلس دوم كه ديگر مجال حضور نيافت. بني صدر، دو سال و نيم داخل حكومت بود، با سه چهار ماه پاياني طوفاني و بحراني. و منتظري ده سال همراه آقايان بود و هشت نه ماه آخر حضورش به بحران و پرونده سازي و بهانه جويي گذشت. با اين حساب هاشمي 8-27 ساله! بي شك دو سه سالي زمان مي طلبد براي آب شدن. دوره اي كه از هفته هاي منتهي به انتخابات پارسال شروع شده و احتمالا با انتخابات امسال وارد مرحله جديدي مي شود.
و به گمان من راه فراري هم برايش نيست و اگر تصميم به عقب نشيني هاي بزرگ هم بگيرد براي رهايي از مهلكه، كارساز نخواهد بود. كه صدايش تا مي رسد، طنيني دارد و مانعي است براي تك صدايي اي كه با شدت و مهابت در راه است.
به صد امیـّد نهادیم دراین مرحله پای
ای دلیل دل گم گشـته فــرو مگذارم
دو روز تعطيلي اي كه داريم، سه مناسبت دارد. دو تايش كه عزاست. تا سومي چه باشد!
يكي ارتحال امام خميني كه چهارده خرداد 68 اعلام شد و بعد از آن روز چهاردهم به اين مناسبت شناخته مي شود. دومي سالگرد اعتراضات خونين سال 42قم است كه در روز پانزدهم خرداد بوده است. و ديگري، سالگرد انتخاب آيت الله خامنه اي به رهبري.
به گمان من، مناسبت سوم اولين سالي است كه موضوعيت واقعي پيدا كرده و از همين رو صداوسيما مثل سالهاي گذشته، آنچنان، توجه بي رويه اي به آن نكرد. يادم هست هرسال، كلي برنامه مجزا به اين مناسبت پخش مي شد و اعضاي برجسته مجلس خبرگان آن روز _ كه شايد همين فعلي ها باشند با تفاوت اندك _ شرح مي دادند كه در آن جلسه سرنوشت ساز چه شد و چه گونه نهايتا به انتخاب آيت آلله خامنه اي رسيدند. بيت الغزل اين جور برنامه ها و يا حتي مصاحبه هاي مكتوب در نشريات هم سخنان هاشمي رفسنجاني _كه نقش و تاثيرش در اين انتخاب براي همگان بارز و مسجل است _ بود. و بويژه نقل اين خاطره، كه در يكي از جلساتي كه صحبت از رهبر آينده بوده _ و احيانا در كوران ماجراي عزل آيت الله منتظري از قائم مقامی رهبری _ امام، تصوير آقاي خامنه اي را در تلويزيون مي بينند و مي گويند: مثلا همين آقاي خامنه اي خودمان! خيلي هم خوب است ...
البته پارسال به خاطر انتخابات و به دليل اينكه هاشمي نامزد بود و نمي بايست جز در برنامه هاي انتخاباتي، صدا و تصويرش پخش شود، اين خاطره گويي و مصاحبه پخش نشد. اما دليل دست برداشتن بلندگوهاي تبليغاتي حكومت از بيان مسايلي در اين باره، راجع است به شرايط جديد و متفاوت كشور از لحاظ آرايش سياسي و تقسيمات قدرت.
هر وقت صحبت از مرگ صاحب منصبي مي شود، لاجرم شنونده به ياد جاشينش مي افتد و احيانا راه مقايسه در پيش مي گيرد. هم بين فرد درگذشته و جانشينش، و هم ميان كساني كه مي شد جانشين بشوند. پارسال به خاطر التهاب انتخابات چنين حساسيتي جدي نبود و پرداختن به آن و حساسيت برانگيزي بيشتر هم خطا بود. ولي همه سالهاي پيش از آن، چنين امري جدي بود. بعد از مرگ امام، آيت الله خامنه اي در حالي به رهبري برگزيده شد كه بيش از دو سه ماه از انتفاء جانشيني آيت الله منتظري نمي گذشت. ماجرايي جنجالي كه هنوز هم مردم درباره آن به طور كامل توجيه نيستند. از نگاه مردم، كســـي با سرعت بسيار زياد و شفافيت خيلي كم از صحنه سياست حذف شد كه ده سال، تصوير و خبرش را كنار امام مي ديدند و قرار بود جانشين او باشد و در و ديوار شهرها پر بود از اغراق هايي در باره او. _ كه گويا مشي دائمي جمهوري اسلامي و اصولا حاكمان ايران است و در آن زمان لاجرم براي آماده كردن ذهن ها براي پذيرفتن او كه از هيچ نظر قابل مقايسه با امام نبود صورت مي گرفته است._
غير از اين مورد، مطرح نبودن آقاي خامنه اي از نظر فقهي و علمي و حضور و حيات چند مرجع قديمي در آن زمان _ بويژه آيت الله گلپايگاني _ هم از دلايل نياز ايشان در سالهاي ابتداي رهبري به اين گونه توضيحات و توجيحات بود. اما مشكل اصلي در مقام مقايسه با امام پديد مي آمد و آن اختلاف شديد امام و آقاي خامنه اي از نظر مقبوليت و برتري و سيطره شخصيتي بر تمام عناصر سياسي حاضر در صحنه بود.
امام در زمان ده سال رهبري اش، هيچ گاه از لحاظ نفوذ كلام و استحكام شخصيت و محبوبيت مردمي، قابل مقايسه با روساي جمهور و نخست وزيران وقت و اصولا هيچ كس از حاضران در ميدان سياست نبود. در حاليكه آقاي خامنه اي در تمام اين سالها، جز معضل حيات افراد سنگين وزن خارج از گودي كه سعي شد به تدريج از وزن و حضورشان كاسته شود، مدت 16 سال با دو رئيس جمهوري كار كرد كه از هيچ نظر، چيزي از او كم نداشتند. هاشمي، در سابقه و تاثيرگذاري در انقلاب و نظام دوشادوش و همراه او بود و اي بسا در بسياري از مواقع جلوتر از او، و خاتمي زي دانشمندي و محبوبيت انبوه و انفجاري اي داشت كه شباهت به امام مي برد و ساز مخالفش هم هميشه _گرچه با نغمه اي نارسا_ كوك بود. و اين هردو مانعي بودند براي نقش مستولي و مسيطـــر رهبري در عرصه حضور كلان سياسي اجتماعي.
اما امروز ديگر اوضاع خوب است. هم وزن سياسي رئيس جمهور فاصله بسيار زيادي با رهبري دارد و هم هاشمي و خاتمي به واسطه انتخابات سال گذشته، ديگر رمقي برايشان باقي نمانده. از روحانيون مطرح ديگر هم به ترتيب و تدريج هركس كه ممكن بود قدش به طاقچه آقا برسد، كمرش خم يا شكسته شده است. و ديگر خبري نيست. اين است كه شايد مثل بعضي مناسبت هاي اسلامي كه احاديث متعدد درباره اش هست، به جا باشد كه سالگرد رهبر شدن آقاي خامنه اي هم 14 خرداد باشد، هم 3تير!
از غم هجــــر در اين ميكـــده فرياد كشم دادرس نيست كه از هجر رخش داد كشم
داد و بيداد كه در محفـــل ما رندي نيست كه برش شكــــوه برم داد ز بيــــداد كشم
عاشـــــقم، عاشــق روي تو نه چيز دگري بار هجــران و وصــالت به دل شـــاد كشم
از غمت اي مــه زيبـاي من اي خسرو من رنج مجــــنون ببـــــرم تيشــه فرهاد كشم
روزها مــــــي گذرد حادثه ها مــــــــي آيد
انتــظار فــــــرج از نيـــــمه خـــــرداد كشم
اين ترم براي گذراندن 2واحد درس كارورزي رفتم مركز درمان و بازتواني معتادان خودمعرف شهرستان يزد. دوره خوب اما بسيار سختي بود. براي من پاستوريزه كه جز با ابرار و اخيار و ابدال و نيكان و فرهيختگان و بچه گان مثبت سروكار نداشتم هيچ در همه عمر، سركله زدن با جمعي انسان تقريبا فاقد همه چيز، خيلي سخت بود. قبل از ورود، تصورم درباره مراجعين آنجا تاحدودي خلاف واقع بود. گمان مي كردم "معتادان خودمعرف" يك عده آدمهاي روبه راه هستند كه خود تصميم گرفته اند اعتياد را كنار بگذارند. ـ البته بعضي از آنها همينطور بودند ـ اما به زودی فهمیدم اكثرا آدمهايي هستند كه ديگر به آخر خط رسيده اند و ازسر ناچاري و بيكاري، آمده اند برای ترک. و چون از عزت نفس و اعتبار اجتماعي شان هيچ نمانده و چيزي ندارند براي از دست دادن، هركاري ممكن است انجام دهند و پيش بيني ناپذيري اي كه اعتياد در پي دارد، درباره اينها بسيار شديدتر است. خودم چند مورد از اين پيش بيني ناپذيري ها را به چشم ديدم و حوادث عجيب و غريبي آنجا پيش آمد كه چندان قابل ذكر نيست.
از ميان تمام چيزهايي كه دستگيرم شد، مواردي كاملا جديد بود. تكميل تجربه هاي قبلي و تعيـّن شنيده هاي پيشين نبود. چندتا از آنها را مي نويسم:
هروئين حدودا صد سال پيش به عنوان دارويي براي ترك اعتياد به ترياك ساخته شد! نمي دانم از چه زماني وارد ايران شد، اما مي دانم كه امروز واژه "هروئيني" در ميان ما اصلا ناماْنوس نيست. دارويي كه قرار بود به خاطر تاثيرات متفاوتش بر روي محرك هاي عصبي٬ تحمل درد و رنج دوره كوتاه ترك ترياك را آسان كند، خودش شد مورد مستقلي براي اعتياد و قوز بالاقوز. با اين حساب، بي هيچ اغراق و گزافه اي ذهن هايتان را آماده كنيد كه تا ده پانزده سال ديگر، واژه "متادوني" از هروئيني و ترياكي جاافتاده تر و پرمسمي تر شود. قرص متادون، نمك گنديده اي است كه باز براي ترك هروئين و ترياك ساخته شده و روز به روز تعداد معتادانش بيشتر مي شود. آدم ياد آن بازي سرِكاري بچگي مي افتد كه : ... گرگه رو كي ميخوره؟ گرگه رو شير ميخوره! شيره و گرگه و سگه و گربه و موشه و گندم و گندم گل گندم اي خدا، دختر مال مـــردم اي خدا!.! ... اصل ماجرا اين است كه اين وسط دختــر مال مردم مي شود! من مي گفتم و مي شنيدم كه حكومت راضي و خشنود است از اعتياد جوانان. اما اين سري به چشم ديدم.
همين قرصهاي شريف متادون كه مثل نقل و نبات در اختيار كساني قرار مي گيرد كه تصميم گرفته اند پول خرج كردن براي ترياك و هروئين را ترك كنند و خرج اعتيادشان را دولت بدهد، همين قرصهاي 1000 تا 1500 توماني كه دانه اي 5 تومان به بهزيستي فروخته مي شود، همين قرصها كه بنا به راي بسياري از اهل خرابات: "اگه صفا كردن با خود اينا شروع شه _ نه با ترياك و هروئين _ ديگه حرف نداره، كلي حال مي كني، تابلو هم نميشي، آبرو ريزي هم نداره!". همين قرصها را كلينيك هاي ترك اعتياد كه به ظاهر زير نظر بهزيستي هستند و من در اين مدت هرچه نگاه كردم، ديدم زير هيچ جاي بهزيستي نيستند، به وفور و با همان قيمت كمتر از مفت در اختيار دارند و براي آنكه كاسبي شان خوب تر بچرخد، موجي از اين تلقين را در شهر انداخته اند كه: بيـــاييــــد به جاي هروئين كشيدن، متادون بخوريم!! ياد خاتمي به خير!!!
درمان با متادون قرار بوده در يك يا دو دوره سه ماهه، معتاد را براي ترك هروئين همراهي كند. البته دوره هايي به عنـــوان درمان نگهـــدارنده به نام MMT هم وجود دارد كه زمانش نامحـــدود و احيانا مادام العمر است و مخصوص معتاداني است كه به خاطر بيماري هاي جسمي يا رواني ديگري كه دارند، از ترك كامل ناتوانند. اما جمع كثيري از معتادان معمولي و قابل ترك! از ابتدا به اميد لطف و MMTپروري مسئولان معظم بهزيستي، نه براي ترك، كه براي تبديل اعتياد مراجعه مي كنند و براي اين كار _ كه بازي دادن تيم درمان و متقاعد كردن آنها براي تمديدهاي بي انتها باشد _ همه فنون و ظرايف را بلدند. و امداد و حسن نظر حضرات مديران، كه بي استثنا همگي بيرون از اداره مراكز ترك اعتياد دارند هم٬ يار و پشتيبان آقايان متادون طلب است. و به پاس مشترياني كه براي مراكز خصوصي عصر آنها فرستاده اند، صبح _ در مراكز دولتي _ انواع ارفاق ها در حقشان روا مي شود.
از ماجراي تلخ متادون كه بگذريم مي رسيم به داستان جالب مشكلات جنسي! نشد _ دست كم در محدوده همين شهر يزد _ كار پژوهشي اي ضمن كارورزي انجام دهم اما كاملا مشخص بود كه مهمترين عامل گرايش جوانان مجرد به اعتياد، بيكاري و نااميدي از داشتن آينده اي روشن است و اصلي ترين دليل روآوردن آقايان متاهل، مشكلات جنسي. و به خاطر تاثیرات تاخيري مواد مخدر، مصرف شروع مي شود و كم كم ادامه مي يابد. نكته جالب و در واقع، تلخ و دردآور در اين ميان اين است كه خريد و فروش لوازم بهداشتي و دارويي اي كه در اين مورد به كار مي آيد، ممنوع و جرم است. و هرچند در بازار وجود دارد اما خريد و فروشش جريمه هاي بسيار سنگين دارد. حالا چرا و بنا به كدام مصلــحت و مفســـدت داستان اين طور است، نمــــي دانم. شايد مصرف ترياك فرهــنگي تر و اسلامي تر است، و ما سرمان نمي شود. و شايد اصلا دارویی نبايد مصرف شود٬ باید روش دیگری در پیش گرفت! نمی دانم.
از همه بدتر ماجراي ايدز است. من باورم نمي شد در كل استان يزد بيشتر از 15_10 ايدزي وجود داشته باشد و حال آنكه در همين مركز، پرونده 30_20 بيمار مبتلا به ايدز هست. و همگي آزاد. آزاد نه، رها!!! جــــداً رها. اين كه ارگاني به زور در جايي از آنها نگهــداري كنـــد پيشــكش، خودشان با اصرار مي خواهند به خاطر مشكلاتي که دارند، جايي آنها را بپذيرد و از آنها مراقبت شود اما دست كم در استان يزد، چنين جايي وجود ندارد. شايد به خاطر كتمان آمار واقعي٬ مسوولان معزز چنين تحليل و توجيه مي كنند كه استاني كه بيمار ايدزي ندارد، مركز نگهداري مي خواهد چه كند. و این معتادان آلوده هم در سطح شــهر مي گـــردند، آزمايش خون مي دهـــند، آرايشــگاه مي رونـــد، بي اخلاقـــي مي كنند، و با دوستانشان به اجبار یا محض اثبات رفاقت در سرنگ و غذا و حجامت و خالكوبي و ... شراكت مي كنند. و ...
سعي ساعيان مشكور

آن چشم جارى آب حيات ست
وآن گل كه دارى شاخ نبات ست
گلگشت جنگل گلگشت درياست
دريا و ساحل چشم تماشاست
بى گريهى ابر گلشن نخندد
بى گريه شمع روشن نخندد
اى بر لب آب در دست بالا
تشنه است باغ و جو را ميالآ
مهرماه 83 بود. با مشورت و تاكيد يكي از دوستان به فكر ايجاد يك خروجي براي ظرف كوچك ذهنم افتادم كه به نظر مي رسيد چون راهي به بيرون ندارد، مدتي است از دريافتن بازمانده است!
آن زمان٬ يك سال بود رشـته تحصيــلي ام درست هــــمان بود كه مي خواســتم. اما نه همان جــا كه مي خواستم. آنجا كه بودم _ و هنـوز هم هستم _ اسـتاد نداشت. دانشجو نداشت. محيط علمي نداشت. فضـايي مي جستم براي تولد سوالات نو، براي دانستن پاسخهاي كهنه، براي سمت گرفتن بسوي انديشه و رسيدن به يقين. و هيچ يك فراهم نبود.
در گوشه اتاقي در يكي از خانه هاي شهري كويري، به اميد رهايي از كوير ذهن خالي و پرتمنايم، وارد فضاي مجازي شدم. البته ناشيانه! آن زمان نمي دانستم چيزي به نام وبلاگ وجود دارد! تنها مشاور طمعكارم در امور رايانه، پيشنهاد ايجاد يك سايت را داد! خودش هم واسطه شد براي خريد دامنه و فضا و طراحي صفحه!! اسمي كه براي آن سايت انتخاب كردم، جلوه آرزويي بود كه براي خودم و آن فضاي مجازي داشتم: سخن گاه!
چنان با مكث _ بين دو كلمه _ و طماْنينه اين نام را به زبان مي آوردم كه كم كسي جرات داشت گمان کند که اين سايت٬ اگر نه بالاتر دست كم در حد نسخه قرن بيست و يكمي مجله مشهور "سخن" دهه های سی و چهل نخواهد بود! اما وقتي كارها انجام شد و سخن گاه آماده شنيدن سخنان خالق صاحب سخنش! ديدم آهي در بساط نيست. به تقلا افتادم و هم، دست از بهانه جويي از خودم برداشتم و چند نوشته كم مايه اما موجود و مقدورم را وارد سخن گاه كردم.
در همين اثنا عاشق شدم! از قضا در جايي كه رفته بودم براي بيشتر گفتن و بيشتر شنفتن. ديگر زبانم بند آمد!.! و ذهنم به هيچ چيز نمي انديشيد، جز يك چيز. يك نفر. ابتداي عاشقي با ناكامي و مردودي هم همراه بود. و همين مزيد بر علت عاشقي. _ البته حالا هم كام و قبولي در كار نيست ولي پافشاري عاشقانه ام البته كمي شرايط را عوض كرده! _
باري، عاشقي بود و نوشتن و خواندن نبود مگر مكتوبات بين الاثنيني. آنها را _ چه ارسالي ها و چه دريافتي هاي اندك را_ بارها و بارها مي خواندم و نه هيچ چيز ديگر. تا عيد 84 كه امكان و تيسر مكاتبه هم از ميان رفت. "راهي" نبود جز وبلاگ! از شب عيد 84 وبلاگ نوشتن شروع شد و فقط خطاب به يك نفر! و اين شد آشنايي و همراهي من با وبلاگ.
مزه اش به دهانم خوش آمد و اواخر فروردين "اراجيف من"، رهسپار فضاي مجازي شد. اين يكي ديگر براي شخص خاصي نوشته نمي شد و در آن از هر دري سخني بود. سيزده چهارده ماهي عمر كرد و در اين مدت همراه و آينه سختي ها و آساني هاي پيش آمده بود.
ثبت نام در اولين جشنواره وبلاگ نويس هاي يزدي و بعد از آن، رتبه اول حوزه سياسي اجتماعي و بالاخره فشارها و طعن هاي متعاقب آن انتخاب، راقم پايان كار "اراجيف من" بود.
...
اين روزها، مخير بودم بين دو كار. يكي اينكه باز بي نام و نشان بنويسم و البته هرچه دلم مي خواهد. و صدالبته كه اين بار خود را جايي نشان ندهم و آفتابي نشوم و در تاريكي و پنهاني، بي محابا لب به گفتن هرچه دلم خواست باز كنم. و ديگري اينكه با نام و نشان و مسؤوليت خودم بنويسم، اما نه هرچه به ذهن قلم رسيد! سعي كنم حرف خودم را جوري بزنم كه مناسب كشوري مثل ايران است! بهانه به دست كسي ندهم و حرف خود را نيز زده باشم.
گرچه اولي بسيار لذت بخش تر است، اما دومي سازنده تر است و راه سخت و سربالايي ساخته شدن بايد روزي پيموده شود.
اين است كه به "سخن گاه" برگشته ام. با نام خودم. و اميد دارم خودم باشم، خودم بمانم و اين خود "شاد و زفت و فربه و گلگون" باشد و زبانش گويا. و رشحه طنز نيز همچنان جوي سخن را صفا بخشد. و "سخن گاه"، مرا از عهده بيست و پنج سالگي برآورد.
گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن چون دل به یکــی دادی آتش به دو عالم زن
هــم چشــم تماشـــا را بر روی نکــــو بگـشا هــم دســت تمــــــنا را بر گیسوی پرخـم زن