این نوشته به مثابه ی خودخوانی ای ست که می توان با دوستان هم به اشتراکش گذاشت...
رمان خواندن در روح من دستکاری می کند. یعنی چینش اعضا و جوارح اندیشه ام گاهی با خواندن رمان ها تغییر می کند؛ گوشه های غبارگرفته ی روحم آشکار می شود، و اشباح کوچک خفته در صندوقچه ی ناخودآگاهی ام ظاهر می شوند و شکلک در می آورند.
به همین خاطر است که فکر می کنم رمان خواندن شجاعت می خواهد. شجاعت دیدن چهره ی اشباحی که پاره ای از وجود تو اند. شجاعت گفتگو با اشباح غریب یا خودخواه؛ شجاعت این که ببینی نمی توانی بر بعضی شان غلبه کنی، با اینکه می دانی لحظه هایی از تصمیم گیری هایت را با کمک و القای آن ها خراب و نابود کرده ای.
دو سه روز بعد از 22 خرداد تاریخی، رمان همه می میرند نوشته ی سیمون دوبووار را شروع کردم و یکی دو شب و روزه هم تمام شد! رمان سرگذشت مردی ست که اکسیر زندگی نوشیده است و از سال 1200 و اندی تاکنون زنده است. نامش فوسکاست. و فکر می کند همه کوششها و شوق ها و انقلابات و هیجانات بشری بیهوده و هیچ است. زیرا انسان به سرعت به مرگ نزدیک می شود. او در هر دوره ای نزدیکان پرشور خود را به آرامش و قدر لحظه ها را دانستن و بسوی مرگ نشتافتن تشویق می کند.
او از بس که چهره ی مرگ را دیده است قدر زندگی کوتاه میرندگان را می داند. از طرفی به تکرار مکرر هیجان و فرو نشست و هیجان و فرو نشست در سرگذشت ملت ها آگاهی کامل دارد. بنابراین هیچ موقعیت و تاریخ و لحظه ای را یگانه و استثنایی نمی بیند . فوسکا هرچه سالمندتر می شود از شوق و رویا و تحول و شور آزادی خواهی و پیشرفت دلزده تر و دلسرد تر می شود.
دو عامل دلسردی برای او تکرار و مرگ هستند...
با خواندن این رمان، هرچند تلخی حیات بی مرگ فوسکا را دوست نمی داشتم، اما شبح کوچک فوسکا که در روحم خوابیده بود تازه بیدار شد.
به شور و شوق، به گریه و فریاد و بیقراری خودم و همسرم و دوستانمان با عینک تکرار و مرگ نگاه می کردم و خب ! فوسکا حق داشت . همه چیز با این عینک از معنا تهی می شد. این دیدگاه نوعی دم غنیمتی بی لذت و حسرت آلود را بر روح و رفتار آدم تحمیل می کند که بی طعمی و ساااری اش قابل تحمل نیست.
جناب فوسکا دو سه روزی مرا آزار داد و کوشش ها و جوشش هایم را به سخره گرفت و قاعدتا حال من همسر را نیز آزرده کرد و تحت فشار خودسانسوری احساسی قرار داد .
مبارزه ی من با فوسکا داشت آرام آرام به نفع من تغییر می کرد که به یکباره پلاک بسم الله این جن کوچک پیدا شد .
جمعه عصر با همسر و مامان به خلدبرین رفتیم. آرامگاه هزاران آدم پرشور، محتاط، غمگین، عاشق، دلسرد، کوشا، تنبل، شاد!
همه می میریم. تصور مرگ در برابرم عریان شده بود. و چیزی جز کویر ساکت و تپه های گز نشانده نبود.
فهمیدم فوسکای درون من که با همه چیزدانی و همه چیز فهمی اش شور تحول مرا مسخره می کند در واقع از مرگ زیادی می ترسد. آنقدر می ترسد که زندگی را تعطیل می کند. شور و اشتیاق و دیوانگی را هم تعطیل می کند.
نه! فوسکا نمی توانست دوست و همنشین من باشد. عینکش را در آوردم و شکستم و خودش رفت گم و گور شد.
من دلم برای لحظه ی یگانه و استثنایی و متراکمی تنگ است که زهرا رهنورد می گفت نگاه زنانه از مدیریت کلان کشور حذف شده است. بازگرداندن این نگاه می تواند کشور را از خشونت ها و بی مهری های امروزی پاک کند. (نقل به مضمون می کنم).
من به اعتبار همان لحظه نگاه زنانه ام را مصرانه مثل نور چراغ قوه ای رو به سقف تاریک بالا ی سرم می گیرم و کنج و گوشه ی خاک گرفته ی این سقف و دیوار و اتاق را می کاوم .
من نگاه زنانه ام را قاب می گیرم و به دیوار همه خیابان ها می زنم.
من می دانم که مرگ یادگار مرا از دیوار ها پاک می کند و حرفهایم، تکرار حرف های بسیاری آدم هاست. با اینهمه، برای اینهمه و بخاطر اینهمه با عزم و پیگیری لحظه هایم را صرف دوختن نگاه شفاف زنانه بر حاشیه پرده های ضخیم پنهانکار می کنم. من ...
تا زنده هستم زندگی می کنم.
کوندرا می گوید رمان 1984 اورول یک رمان بسیار بد است، با تاثیرات بسیار بد. زیرا همه چیز و همه جنبه های زندگی را به سیاست تقلیل می دهد. سپس خاطره ای تعریف می کند که هموطنان چک اش بعد از فروپاشی کمونیسم از آن چهل سال وحشتناک یا چهل سال از دست رفته حرف می زدند. در حالی که بسیاری از آنها شغلشان را، عشقشان را، سینمایشان را، موسیقی شان را و شوخی ها و طنزهایشان را داشته اند. آن ها خود را در یک محاکمه ی وسیع تصور می کردند که باید در برابر محاکمه کنندگان نامرئی اما حاضر، از زندگی در آن دوران تبری بجویند: به قیمت اینکه زندگی روزمره پرتراکم، جذاب، شوخ طبعانه و بازیگوشانه خود را به تنها یک بعد که بعد سیاسی بود تقلیل دهند...
تقلیل پدیده ی ناجوری ست . ناگفته پیداست ما همه درگیر این پدیده هستیم.
دلم می خواهد چندین پست دیگر هم درباره تقلیل بنویسم.
یک سوال: به نظرتان آیا کی مراسم محاکمه ی هاشمی در درون ما تمام می شود؟ نکند طوری بشود که کل ساختار سیاسی معاصرمان را به صورت واکنشی در برابر توسعه ی زمان هاشمی شکل دهیم؟
در دوره ی خودش توسعه ی او را فاقد عدالت اجتماعی می دانستند. در دوران اصلاحات توسعه هاشمی را بی بهره از رشد سیاسی می دانستند. اکنون هم توسعه اش را توسعه ای انحصاری و برای خود می خوانند و محاکمه اش می کنند.
او هربار رنجیده تر، خسته تر و ضعیف تر پاسخ هایی ارائه می کند، اما باز هم خشم هیات منصــــــفه ی جدید فرو نمی نشیند. حتی امروزی ها برای توجیه خشمشان هاشمی ها ی جوان را نشانه می گیرند. اما چندان پیروز نیستند، زیرا هاشمی های جوان نه چندان در دیدرس اند و نه گناه واضـــح و قابل محاکـــــمه ای مرتکب شده اند. تنها جرمشان شراکت دراتهام آخری ست: اندوختن برای خود یا همان توسعه ی نفس خود.
هاشمی های جوان متهم اند که چرا وجود و توانشان را توسعه داده اند، رشـــــد کرده اند و فردیت و اصالت غیر قابل انکاری یافته اند، و هاشمی پیر متهم است که اصلا چرا گرایش به توسعه را رواج داده است.
آیا می توانیم بگوییم کلا پارادایم توسعه است که متهم می شود؟ و هاشمی به خاطر الحاق به مدرنیسم با این اتهامات مواجه شده است؟
می شود گفت توسعه موجب قربانی شدن توسعه گران در این مملکت می شود؟
آیا می توان یکی از دلایل این امر را بر اساس روانشناسی اجتماعی مردم ما توضیح داد:
ما در درون خود مدرنیسم را تمجید می کنیم و البته از اینکه گروهی مردم از مواهب توسعه بی بهره می مانند یا حتی آسیب می بینند احساس خشم می کنیم. پس برای آن که بتوانیم هم از مواهب توسعه بهره بگیریم و هم با عذاب وجدان جمعی مان کنار بیاییم، توسعه گران خود را محاکمه می کنیم، و این محاکمه را چندان کش می دهیم تا آســــودگی وجدان حاصل کنیم. با این دیـــــدگاه می توان گفت توسعه گرانی که توسعه ی پر موهبت تری را تسهیل کنند، چنان می شود که بر رنجش حذف شدگان از توسعه، تمرکز جمعی بیشتری روی می دهد و با آن ها همدردی بیشتری به عمل می آید. با همین استدلال معکوس، مردم توسعه گر را بیشتر به مظان اتهام و محاکمه ی وسیع جمعی می کشانند.
آیا محاکمه ی هاشمی تا زمانی طول خواهد کشید که همه محذوفان از توسعه ی زمان او به بهره مندان بپیوندند؟ آیا او در طی هشت سال آن هم بعد از جنگ می توانست همه مردم را با همه انتظاراتشان در زیر چتر توسعه جمع کند؟ توسعه گران آتی آیا برای گستردن این چتر بر سر همه ی مردم واقعا لازم است مرتب به بالا برنده ی این چتر بزرگ دشنام بگویند و همت و فکر او را کوتاه بشمرند که برای همه نفرات حاضر و غایب جامعه سایبان را نگسترانیده است ؟
توسعه ی هاشمی کوشید هسته ی توسعه را محکم بنا کند. شاید همین استحکام هسته است که موجب کندی در گسترش و خشم مدعیان امروزی توسعه می شود.
آدم از عاقبت توسعه گری می ترسد: دکتر فاوستوس خوش عاقبت ترینشان بود انگار!
با چه دل و جراتی اینچنین یکه تازی می کنند آن ها که خودشان در منصب توسعه گری هستند و بزودی در جریان مرسوم محاکمه ی جمعی در مرکز اتهام های بسیار بزرگ قرار می گیرند ...
کوندرا در توصیف علاقه ای که به نثر و رمان در برابر شعر و تغزل دارد می گوید:
من از اینکه حکومت های وحشت دست به تغزل چهره ی خویش می زنند می ترسم. از شاعرانگی کلام در بیان حکومت های دیکتاتوری وحشت دارم. من این شاعرانگی کشـــنده را در دوران خفقان کمونیســـم تجربه کرده ام. من به قدرت توضیح و توصیف نثر از روزمرگی های ویران شده توسط این حکومت ها، بسیار بیشتر از زیبایی تغزلی آرمان ها و رویا های تزیین شده علاقه و ایمان دارم. (نقل به مضمون)
بر اساس همین شیوه ی استدلال، من به پوششی می نگرم که حکومت امـــــروز٬ را در خود پوشانده اســـت. به نظر من این پوشش، تغزل نیست، طنـــــز است. نوع خاصی از شوخ طبعی که در رفتار و کلام دولتمردان دیده می شود و درصدد القای اقتدار، کنترل و آگاهی متراکم و بی خدشه نسبت به همه وضعیت های پیشین و پیش روست.
شوخ طبعی کم ظرافتی که در لهجه ما یزدی ها سااااری خوانده می شود.
دیده اید آدم های ســـــاااار چه اعتماد بنفسی در مورد شوخی های خودشان دارند؟
دیده اید صبورترین و نجیب ترین آدم ها را به دقیقه ای عصبی می کنند؟
ما در زندگی روزمره با آدم های سااااری روبرو بوده ایم که یا بی نمکی شان ذاتی و مادرزادی بوده، و یا اینکه خانوادتا ساااار و بی مزه تشریف داشته اند. برای همین به اهمیت موضوع مهم سااااری بی توجهی کرده ایم.
امروزه روز سااااربازی استراتژی آقایان شده است. در مورد مخالفان، رقیبان، مردم، مجری های تلویزیون، خبرنگاران، و سران کشور های دیگر رسما ساااارگری و لودگی می کنند. همه مخاطبان هم لبخند زورکی ای می زنند که ما سالهاست در برابر ساااارگری آدم های ظاهرا مهم این شیوه لبخند را تمرین کرده ایم.
به نظرم دو چیز باطل السحر این طنز بی ظرافت و بی نمک، که حربه ی آقایان شده می تواند باشد:
یکی طنز واقعی و ظریف .... و دیگری شور!
در مورد اولی: آدم های ساااار خودشان مضمون طنز تلخ بزرگی اند، و اتفاقا کاملا از اینکه بشنوند در موردشان مضمون ظریفی کوک شده خشمگین می شوند. زیرا طنز ظریف را نمی فهمند و معنای خنده ی دیگران را در نمی یابند. ما چهار سال با انتشار طنز های ظریف و خوش ساخت آن ها را عصبانی کرده ایم. گمان کنم اگر اکثر طنز های ما هم ساااار بود مشکل حادی با آن نداشتند، آنچه حرصشان را در می آورد ظرافت و زیبایی ای بود که هم بروشنی نمی فهمیدند و هم از آن بی بهره بودند.
مورد دوم، شور: تجسم شور آن لحظه ای بود که مهندس روکرد به دوربین و گفت ما با پدیده ای روبرو هستیم که ...
یا لحظه ای که با مجری ناعادل به صراحت مخالفت کرد. یا این شور سبزی که برخاست و برمی خیزد.
رسانه هایشان سعی می کنند شور را مخالف عقلانیت نشان دهند. بزرگتر ها نصیحتمان می کنند که شور اعصاب و جسم آدم را از پا در می آورد. یا اینکه شــــور آدم را به بیهودگی بر باد ســــتم می دهد. کلا شور غیر عقلانی و غیر منطقی است.
شاید همه این حرفها و نصایح درست بود اگر این لایه ی کدر و کثیف طنز را بر کار هایشان نمی کشیدند. ما چهار سال سااااری شان را با طنز به چالش کشیدیم. مدتی هم با شور بی رنگش می کنیم.
فلذا من معتقدم آدم ساااار و دولت ساااار را با کمک دو حربه می توان ساکت کرد: طنز ظریف و شور عمیق!
مدتی پیش ما با یک کافه چی متوسط آشنا شدیم که دلیل عمده ی کافه باز کردنش این بود که دوست نداشت یک کافه چی احمق در فنجان قهوه ترک او هرچقدر دلش می خواهد شکر بریزد. دلش می خواست لااقل اختیار شکر داخل قهوه اش با خودش باشد.
اسم دخترش را هم گذاشته بود گل گیسو، چرا که می خواست این اسم تازه خاطره هیچ فرد خاصی را تداعی نکند. تا گل گیسو اولین گل گیسوی دنیا باشد و آزاد از کلیشه تمام گل گیسو های احتمالی دیگر به کنشگری آزاد و خلاقه بپردازد.
امروز ما با شرایط عجیبی روبرو هستیم . به جای آنکه اختیار شکر قهوه مان دست خودمان باشد ، مقداری خاک و کود کثیف را با آب جوی قاطی کرده اند و در فنجان ریخته اند و از ما توقع دارند آن را بنوشیم و وقتی اعتراض می کنیم و نمی نوشیم آنقدر دل آزرده می شوند که دست به خشونت شدید می زنند.
در این میانه یک آدمی هست که جلوی بساط این قهوه خانه ایستاده و مدام از طعم فنجان های لجن آکنده تعریف می کند و ننوشندگان را به کج سلیقگی و نافهمی و همدستی با بیگانه متهم می کند، و خودش را عاقل و فداکار و مورد حمله و هجوم نامردانه کتک خوردگان می بیند!
اینها به هم چه ربطی دارد؟ هیچ ربطی، الا اینکه از قضای اتفاق این مرد دومی خالق شخصیت کافه چی اولی است. همین!
به نظرم تکلیف ما و این داستان و آن نویسنده معلوم است. ما نمی خواهیم کسی حتی برای مقدار شکر داخل قهوه ای که پولش را داده ایم تعیین تکلیف کند، چه رسد به اینکه کسی برای چهار سال خالص عمر و آبرو و ثروت مملکتمان که هزینه و رأیش را هم پرداخته ایم خودسرانه و متقلبانه تکلیف تعیین کند.
ما و کافه چی با هم باتوم می خوریم. چون همه مان آشوب طلب و اغتشاش گریم .
به این آدم دومی هم که فنجان کثافت به دهنش خیلی مزه کرده است کاری نداریم. مثل بقیه دیگرانشان.
بیچاره اولین گل گیسوی دنیا! پدرش اینطور تربیتش می کند: ببین دخترم، اونکه دروغ می گه،تهمت می زنه، همون که بی ادبه، اون بی ریخته، اون ...خووووبه!
اونکه می گه دروغ نگو، فریب نده، تقلب نکن، اون که صورتش باز و پاک و نجیبه، همون آقاهه، اون....خیلی بده!
کوندرا در توصیف نقطه قوت بینش کافکا می نویسد:
«بعد وجودی یک پدیده اجتماعی هنگامی ملموس تر است که در ابتدای کار باشد ، نه در انتهای کار؛ و به نسبت از آنچه بعد ها به آن تبدیل خواهد شد بسیار ضعیف تر باشد.
نیچه به این نکته اشاره می کند که در قرن شانزدهم کلیسای آلمان از کلیسای تمام جهان درستکار تر بود و به همین سبب اصلاحات مذهبی در آن جا صورت گرفت چون تنها ابتدای فساد است که قابل تحمل نیست.
دیوانسالاری دوره ی کافکا در قیاس با امروز به کودکی بی گناه شبیه است، و با وجود این کافکا برای اولین بار به بعد وحشتناکش پی برد. همان بعدی که از آن هنگام تا کنون عادی شده و دیگـــــر توجه کسی را جلب نمی کند».
اشاره ی کوندرا به رمان های کافکا است که چهره ی انسان ماشینی شده ی مورد پسند دیوانسالاری مدرن را ترسیم می کند.
آنچه در این گفته ها ذهن مرا ناگهان روشن کرد این بود که جوابی متین و روشن برای پیرمردها و آدمهای ظاهرا جهاندیده ای پیدا کردم که شور مارا به سردی دعوت می کنند و معتقدند این اوضاع خودبــخود تغییـــــر می کند. فکر می کنند هرچه بیشتر طرف مقابل بتازد خودش ضعیف تر و پوسیده تر می شود. پرده از چهره اش می افتد و با این سرعت در افراط کاری، خودش کار خودش را می سازد.
نه! این روال همیشگی نیست. روی دیگر سکه این است: تنها ابتدای فساد است که تحمل نمی شود. ابتدای فساد است که بوی نامطبوع دارد. ابتـــــــــدای فساد چهره کریهی دارد. ابتدای فســـــاد درد و تب و عفونت و بی خوابی دارد. در ابتدای فساد باید ایستاد و جیغ زد و نپذیرفت؛ وگرنه براحتی از حد می گذرد و تا بی حد کشیده می شود و آب هم از آب تکان نمی خورد.
بعضی آدم ها تحمل قد بلند تر از خودشان را ندارند؛ حتی در باغچه ی خانه ی خودشان.
خانه را از زیبایی کاج، انگور، انار، چنار حتی بوته ی گل رز محروم می کنند تا سبزی خوردن های کوتاه و حقیر را پرورش دهند. می خواهـــند با لطف و منت علف های هرز شبیه ســبزی خوردن را بشناسند و با همـت و غیـرت آن علف هرزها ی محاکمه شده ی محکوم را از خاک در بیاورند و ریشه کن کنند.
آن آدم ها چنار نمی کارند تا علف هرز پیشش گیاه کوچک بی آزاری باشد غرق در زندگی سبزک خود.
کاج نمی کارند تا مبادا قدش از باغبانشان بلندتر شود و کوتاهی قد باغبان را به رخ بکشد.
انار نمی کارند تا گل انارها در آفتاب داغ ندرخشند و جلوه گری نکنند.
انگور نمی کارند تا راز و رمز مستی و راستی را بر زبان گنجشک ها نیندازد.
بوته ی رز نمی کارند تا پرنده ها لب به آواز عاشقی باز نکنند. تا زیبایی تجملاتی گلبرگ های غیر خوردنی گل، باعث بی رونقی بازار تربچه های ابله و پوک و خوردنی نشود.
این آدم ها از باغچه های قد بلند بیزارند. با اره و تبر باغچه های قد برافراشته را چنان هرس می کنند که برگهای تربچه و ریحان، رشیدان باغ محسوب شوند.
خوش دارند به عنوان هدیه تربچه ای گلی و کثیف را از خاک در آورند و به مهمانان بی شمار خانه شان با حالتی آمرانه و فخر فروش، تعارفش کنند.
***
من دستهای پدر شوهرم را می بوسم که در دو مزرعه بزرگ صدها درخت بادام پرورش داد.
من دست های پدربزرگم را می بوسم که هکتارها درخت پسته را به خوشه های سرخ پرثمر رساند.
من دستهای پدرم را می بوسم که باغچه ی باریک اِل حیاط خانه مان را از بوته های رزسرخ و صورتی، بوته یاس، پیچ رونده، درختچه نارنج، کاج تزیینی، قلمه انگور و گلهای درخشان و آفتاب خوار اطلسی آنچنان انباشته و انبوه ساخته است که جایی برای هیچ تربچه و ریحان و نعنایی نمانده است.
سبزی خوردن کالای دکان سبزی فروش پیر و شاگرد جوانش است، که سه کیلو سبزی گل اندود را به جای نیم کیلویی که می خواستی برایت بپیچد و روانه ات کند به سوی خانه.
کنار باغچه ی خانه هم استراحتگاه عصرهای خنکی است که بوی اطلسی ها به نرمی بلند شود و بر دست و مویت بنشیند و با طعم چای ات مخلوط شود.
هر آدم کوتاه قد کوتاه پسند بی سلیقه ی خوار! هم بداند : من در باغچه ام چناری خواهم کاشت که سال های پیری ام با قدی که خمیده و چشمی که کم سو، به زحمت نوک شاخه های بلندش را ببینم و حظ کنم. تو هی سبزی خوردن بکار. هی سبزی خوردن بکار.

من قانونی را برای تصویب به مجلس شورای نمایندگان پیشـــنهاد می کنم: به موجب این قانون رییس جمهور، مقام بالاتر، و مقامات حساس اجرایی و قضایی و قانون گذار باید و حتما باید 1000 رمان را خوانده باشند و فهمیده باشند. امتحانی هم توسط تعدادی از دانشگاهیان معتدل ازآن ها گرفته می شود.
دلیل : من معتقدم رمان خواندن ، ذره ذره و خیلی به نرمی و آرامی از درجه تندی و خامی آدم ها کم می کند. و به معرفت و بینشـــشان نرمک نرمک اضافه می کند. به آدمی که با تعمق 1000رمان خوانده کـــم و بیش می توان اعتماد کرد، در این حد که زیاده از حد تند و خام نیست.
در حال و هوای این روزها رمان خانه ادریسیها نوشته ی غزاله علیزاده را به خاطر می آورم. به نظرم این رمان تصویری ترین و سینمایی ترین رمان فارسی است.
در عشق آباد گروه انقلابی آتشکار ها با نیروی توفنده و خشم آفریده ی خود به خانه های اشرافی خانواده های با اصل و نسب هجوم می آورند. خانه ها را اشتراکی می کنند و با همه ی توان سعی در تخریب شخصیت و تحقیر روحیه اعضای این خانواده ها دارند. خانه ی ادریسی ها یکی از این خانه هاست. در سیر داستان، شور اولیه ی فتح و همبستگی تازه پیروز شدگان تحلیل می رود و چهره ی واقعی کینه توز ، حریص و بی رحم مرکزیت آتشخانه آشکار می شود و ما ناگهان می بینیم دلمان برای قهرمان شوکت خشــــن و نچسب ، همان عضو فریب خورده طرد شده و فروخته شده ی آتشخانه هم می گیرد، همانطور که به خاطر قباد و لقا و کاوه و رکسانا دلمان گرفته است.
من خصوصا به شخصیت قهرمان شوکت، زن خودخواه و نتخرچه ی عوضی اما کمی ساده و خوش قلب توجه خاصی دارم. از او و پیراهن درخشان زردش خوشم می آید. چرا؟ چون به سادگی و زیبایی برای شکستش می چرزد و زخم می خورد. او برای رنجی که می دهد رنج می کشد. حتی پیش از آنکه از مقام خود رانده شود.
در این رمان لقا دختر ضعیف و خجول خانواده ادریسی از لاک ضعف بیرون می آید و ناچـــــار می بالد و قوی می شود و کاوه برادر او عزم سفر می کند.
لاک ضعف لقا جز با ضربه پتک آتشکارهای خشن نمی شکست. توهم های دیرین خانوادگی و افسانه آدم های از دست رفته خانواده دست از سرش برنمی داشتند اگر واقعیت تلخ و بی رحم خودش را به او تحمیل نمی کرد.
در این جریانات اخیر، پاره ای از وجود من مانند لقا بزرگ شد. قدر خود را دانست. از لاک ضعف و شکست بیرون آمد. قوی شد. قوی شده ام. می دانم.
با اينهمه بر فرض اينكه اينجانب صبورانه به مشي گذشته ادامه دهم، بيشك بخشي از مردم و احزاب و جريانها اين وضع را بيش از اين بر نميتابند و آتشفشانهايي كه از درون سينههاي سوزان تغذيه ميشوند، در جامعه شكل خواهد گرفت كه نمونههاي آن را در اجتماعات انتخاباتي در ميدانها، خيابانها و دانشگاهها مشاهده ميكنيم.
بخشی از نامه اکبر هاشمی رفسنجانی به سیدعلی خامنه ای – دو روز پیش از انتخابات
***
همان روز انتشــــــار این نامه، فردی می گفت: بابا ســـــینه ســــوزان کجا بود! جوابش دادم. همین جا! یکی ش همین سینه من!!
امروز سوز این سینه چنان شده که آتش از آن به زبانم٬ زبانه می کشد. پس گاو پیشانی سفید ما "سخن گاه" تا اطلاع ثانوی تعطـــــیل. تارنگار (وبلاگ) دیگری به راه انداخته ام که نشانی اش به طور خصوصی به دوستان اطلاع داده خواهد شد. البته این٬ تصمیم شخصی من است. شاید نویسنده دیگر "سخن گاه" نوشتن را همین جا ادامه دهد.
صبح وصـــــــل از افق مهر برآید روزی این شب تیره هجران به سرآید روزی
بخشی از فرازهای پایانی سخنرانی استاد مطهــــــــری با عنوان "شـــعارهای عاشــــورا"٬ که در کتاب «حماسه حسینی» درج است:
خطبهای دارد اباعبدالله در روز عاشورا، در آنوقتی كه از نظر ظاهر، همه اميدها قطع شده است و هركسی باشد، خودش را میبازد. ولی اين خطبه آنچنان شور و احساسات دارد كه گوئی آتش است كه از دهان حسين بيرون میآيد ، اينقدر داغ است.
آيا اين جملهها شوخی است؟: « الا و ان الدعی ابن الدعی قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله، و هيهات منا الذله ».
امام حسين خطاب به مردم كوفه میفرمايد: « الا و ان الدعی ابن الدعی » مردم! آن زنازاده پسر زنازاده، آن امير و فرمانده شما « قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله » ( گريه استاد ) میدانيد به من چه پيشنهاد میكند؟ میگويد حسين! يا بايد خوار و ذليل من شوی و يا شمشير. به اميرتان بگوئيد كه حسين میگويد: « هيهات منا الذله » حسين تن به خواری بدهد؟! ( گريه استاد ) آيا او خيال كرده كه من مثل او هستم؟ « يابی الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت » ( گريه استاد ) خدا میخواهد حسين چنين باشد؟ شما مگر نمیدانيد، آن زنازاده مگر نمیداند كه من در چه دامنی بزرگ شدهام؟ من روی دامن پيغمبر بزرگ شدهام، روی دامن علی مرتضی بزرگ شدهام، فاطمه مرا شير داده است ( گريه استاد ). آيا چنین كسی، تن به ذلت و اسارت مثل پسر زياد میدهد؟! « هيهات منا الذله » ما كجـــــا و تن به خواری دادن كجا ؟!
فرياد میكند « الا ترون ان الحق لا يعمل به، و ان الباطل لا يتناهی عنه ليرغب المومن فی لقاء الله محقا » مردم! نمیبينيد كه به حق عمل نمیشود و كسی از باطل رو گردان نيست؟ در چنين شرايطی، مومن٬ " نگفت حسين يا امام " بايد لقاء پروردگارش را بر چنين زندگی ای ترجيح بدهد....
و يا : « لا اری الموت الا سعاده ، و الحياه مع الظالمين الا برما ».
(هر جملهاش سزاوار است كه با آب طلا نوشته شود و در همه دنيا پخش گردد، و اين، باز هم كم است. ) من مرگ را جز خوشبختی نمیبينم، من زندگی با ستمكاران را جز ملالت و خستگی نمی بينم.
مرا عــــــار آید از این زندگی که سالار باشم کنم بندگی
شعارهای حسين ( ع ) شعارهای محيی ای بود، «يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لللّه وللرسول اذا دعاكم لما يحييكم ».
اباعبدالله يك مصلح است. اين تعبير مال خودش است: « انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی، اريد ان آمر بالمعروف و انهی عن المنكر و اسير بسيره جدی و ابی ».
اين را حضرت در نامه ای به عنوان وصيتنامه به برادرشان محمد ابن حنفيه كه مريض بود به طوری كه از ناحيه دست فلج داشت و قدرت اين را كه در ركاب حضرت باشد و خدمت بكند نداشت، نوشتند و به او سپردند.چرا ؟ برای اينكه دنيا از ماهيت نهضت او آگاه شود: مردم دنيا! من مثلی خيليها نيستم كه قيامم، انقلابم به خاطر اين باشد كه خودم به نوائی رسيده باشم، برای اينكه مال و ثروتی تصاحب كنم، برای اينكه به ملكی رسيده باشم. اين را مردم دنيا از امروز بدانند ( اين نامه را در مدينه نوشت ): قيام من، قيام مصلحانه است. من يك مصلح در امت جدم هستم. قصدم امر به معروف و نهی از منكر است. قصدم اين است كه سيرت رسول خدا را زنده كنم، قصدم اين است كه روش علی مرتضی را زنده كنم. سيره پيغمبر مرد، روش علی مرتضی مرد، میخواهم اين سيره و اين روش را زنده كنم.
...
ابا عبدالله دوبار برای وداع آمدند. يك بار آمدند، وداع كردند و رفتند. بار دوم به اين ترتيب بود كه ايشان رفتند به طرف شريعه فرات و خودشان را هم به آن رساندند، در اين هنگام شخصی صدا زد حسين! تو میخواهی آب بنوشی! ريختند به خيام حرمت. ديگر آب نخورد و برگشت. آمد برای بار دوم با اهل بيتش وداع كرد: « ثم ودع اهل بيته ثانيا ». چه جملههای نورانی ای دارد! رو میكند به آنها كه: اهل بيت من! مطمئن باشيد كه بعد از من شما اسير میشويد، ولی كوشش كنيد كه در مدت اسارتتان، يك وقت كوچكترين تخلفی از وظيفه شرعيتان نكنيد. مبادا كلمهای به زبان بياوريد كه از اجر شما بكاهد. ولی مطمئن باشيد كه اين، پايان كار دشمن است. اين كار، دشمن را از پا در آورد: « و اعلموا انالله منجيكم » بدانيد كه خدا شما را نجات میدهد و از ذلت حفظ میكند. اين خيلی حرف است: اهل بيت من! شما اسير خواهيد شد ولی حقير و ذليل نخواهيد شد ، اسارت شما هم اسارت عزت است . به همين جهت بود كه وقتی در كوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان میدادند، زينب نمیگذاشت قبول كنند. اسير بودند ولی هرگز حاضر نشدند خواری را تحمل كنند. شير را هم در زنجير میكنند، ولی شير در زنجير هم كه باشد، شير است، روباه ، آزاد هم كه باشد، روباه است. بار دوم كه امام آمد، اهل بيت خوشحال شدند، دوباره با اباعبدالله خداحافظی كردند. باز به امر ابا عبدالله از خيمهها بيرون نيامدند . بعد از مدتی يك دفعه باز صدای شيهه اسب اباعبدالله را شنيدند، خيال كردند حسين برای بار سوم آمده است تا با اهل بيتش خداحافظی كند ( گريه استاد ) ولی وقتی بيرون آمدند، اسب بیصاحب اباعبدالله را ديدند ( گريه شديد استاد ). دور اسب اباعبدالله را گرفتند. هر كدام سخنی با اين اسب میگويد. طفل عزيز اباعبدالله میگويد: ای اسب! هل سقی ابی ام قتلعطشانا من از تو يك سوال میكنم: پدرم كه میرفت، با لب تشنه رفت (گريه استاد )، من میخواهم بدانم كه آيا پدرم را با لب تشنه شهيد كردند يا در دم آخر به او يك جرعه آب دادند؟ ( گريه استاد ).