تبليغاتX
سخن گاه

امسـال هـــم توفـیقــی بود که در دومین ســالگرد قــمری عقــدمان (میلاد حضـــرت فاطــمهسلام الله علیها ) مـهمان علی بن موســی الـــرضا (ع) باشــیم. ســـفر خوبی بود بعــد از شش امتحـان و شش ماه ســـربازی! و حسن ختامش هم شرکت در کنسرت شجریان و گروه شهناز بود در تهران.

فعلا تازه رسیده ام. توضیحات تکمیلی را به همین پست اضافه خواهم کرد.

كنسرت شجريان در تالار كشور

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 5:55  توسط عابس مکّی  | 

امتحان هایم شروع شده اند. امتحان هایی که دو ترم قبلی از آن محروم بوده ام. از پایان ترم اول سال 86 – 85 که دستور آمد ادامه تحصیل من موقوف و مشروط به روشن شدن وضعیت نظام وظیفه است، دو بار، فصل امتحانات شد و من بسیار غمگین و حسرت زده بودم  از اینکه امتحان ندارم! و این ترم باز امتحان!!

امتحانات باعث شد خواندن ِ فراموش شده دوباره یادم بیاید و خواندن هم،  نوشتن را دوباره زنده کرد. البته در همان حدی که خودش زنده شده!

خواندن برای امتحان هم انصافا خواندن مزخرفی است. خصوصا برای امتحان پیام نور! امتحانی که تستی است و این تستها از هر سوراخ سمبه کتاب ممکن است بیرون کشیده شود. البته نوعا به شکلی مزخرف و آزاردهنده. اما برای خودش عالمی دارد و برای من ِ دور از کتاب، بسیار مغتنم است.

از میان کتاب های درسی این ترم که توفیق اجباری خواندن شان را داشته ام، کتاب "جامعه شــناسی ادبیات" نوشـــته روبر اسکارپیت و به قلم  مرتضی کُتُبی، بســـیار زیبا بود و به دلم نشـــست. این که می گویم "به قلم کتبی ..." شاید الهامی است که از خود کتاب گرفته ام.

شوقی که این کتاب در من برانگیخت، اصلا ربطی به علاقه ام به ادبیات و ... ندارد. که اصلا کتاب در اصل، بیشتر جامعه شناسی کتاب و جامعه شناسی مطالعه است تا جامعه شناسی ادبیات.

متن محکم و بدیع و پربار و نگارش(ترجمه) روان و آرام و آشــنای آن، بعد از ســالها مرا آنــطور که دلم می خواست به جان کتاب انداخت و تا تمام نشد، آرام نگرفتم.

به هرحال خوب بود... ما هنـــوز زنده ایم. از هویت ســـربازی مرخصــی گرفتــــه ایم و باز دانشـــجو شــده ایم و می خوانیم و می نویســیم و خوش می گذرانیم. بعــله! حتی برای امتحان پیـــام نور منبع دست اول می خوانیم! ... دلتان بسوزد!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 4:44  توسط عابس مکّی  | 

هوای کعبه دارد قصد مجنون از بیابانهای سرگردان

مبادا مرکبش را واگذارد، وابگردد ســـوی ترکسـتان

 

چه خورشیدی بتابد روز این صــحرا، چه ماهی دربگیرد شب

چه بادی می وزد: شور و شدید و تیره، گردآلود و بی سامان

 

چراغی پشت سر تاریک و روشن می شود، از خانه لیلی ست

که می داند ســـــــفر، تنها دلیل روشن راهــی ســت بی پایان

 

شبی در گردش چشمان لیلا حالتی از جذبه پیدا شد

که یادش آمد از معـــــبود معشــوق آفرین و آفتاب جان

 

ســـبوی هــــــرکه را پر می کند از مهـــــربانی٬ تا بیاشامـــند

ولی در ظرف مجنون عشق می ریزد٬ بیفتد بشکند آن سان:

 

که رویایی عمـــــود خیمه لیـلانشــینش را بلــرزاند

ندا آید: نمی بینم زمین را گردی از توحید بر دامان!

 

شـتر در خانه طفلی دارد و در ســینه شیر و شوق واگشتن

رهایش کرد و پایین جست: هم دردیم ما، اما نه هم درمان

 

خدا، دُردانه های عاشق و تبدار شن را دوست می دارد

هوای کعبه دارد قـصــد مجنون از بیابانــــــهای سرگردان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 3:48  توسط مهناز سپهری  | 

اول شنیـده ای خبر از قلب روشنت

با ماه رو به چارده پر می شود تنت

...

"مانی" هنوز بسته آغوش و کول توست

دل می دهــــی به کودک پنــهان دامـنت

 

مانی نبرده بو که رقـــــــیب آمـــــــده، فقط

حس می کند عوض شده لالایی خواندنت

 

او هـــم کلافه اســـت که انگار یک نفر

آویز می شود به سر و دست و گردنت

...

بابای عاشـقانه مانی و خواهرش

جان تو و سلامت سارایمان، زنت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:2  توسط مهناز سپهری  | 

باران بروی مــزرعـه بادام

انبوه چشم گریه کن آرام

 

باران، امـید جلوه گندمـــزار

موهای بور درهم حالت دار

 

باران برای بـــّــره بی مـــــادر

رویای دشت های پر از شبدر

 

باران بروی شـــانه فواره

این قطره های راکد آواره

 

عطــــــر گلاب تازه کاشانی

باران، برای سیب و فراوانی

 

...

 

باران٬ برای آنکه خدا باشی

دلواپس معیشـت ما باشی

 

بخشایشت پناه خطاهامان

دانائـــیت کرامــــت دنیامان

 

این تشنه سال گرم ملال آور

باران ســـیر می طلبد از سر

 

جان زمــــین و جان درختانش

دلشادکن به بوسه بارانش...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 4:44  توسط مهناز سپهری  | 

امروز دوم خرداد  بود. هم سن و سالهای من، خصوصا هم سن و سال های همفکر، به این زودی ها نمی توانند دوم خرداد را با دوم اردیبهشت و دوم تیر و روزهای عادی دیگر، یکی بدانند و مانند جوانهای امروز، گمان کــــنند نه خانی آمده، نه خانی رفته.  یا آنکه باور کـــنند که خائـــنی آمده و رفــــــته! نه. دوم خرداد، روز خاطره انگیز جاودان نسل من است.

دوم خرداد، روزی بود که ما بدون خشونت، لذتی که پدرانمان در 22بهمــــــن یافته بودند را چشـــیدیم. دوم خرداد، روز سرمســـتی از این کشف بزرگ بود، که عجب! ... پس اگر بخواهـــــیم٬  می شود!! و آن زمان کسی به این یافته، تردید و شبهه نداشت.

امروز آن راز برملا، مورد جهل و تجاهل قرار گرفته، و باز مردم براین باورند که نمی شود.نمی دانم. شایدهم به این زودی ها نشود... اما علی ایحال، دوم خرداد روز بزرگی بوده و هست، و عملکرد مثبت یا منفی هیچ کسی و هیچ جریانی، از شکوه و عظمت این روز و آن حماسه نمی کاهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 23:32  توسط عابس مکّی  | 

نه پر بود و نه خالی

نه ناشتا بود، نه بی شوم

یه اسم مضحکی داشت

نه حاجی بود، نه بادوم!

 

نه مثل باقلوا بود

نه سوهان طلایی

توکیسه های جادار

نه جعبه ای، نه جایی

 

نه عطر خوب روغن

نه رنگ زعفرون داشت

نه طعم و نه قیافه

نه قوه و نه جون داشت

 

تو بسته های مخلوط

کنار جعبه می موند

میون قاب اعیون

کسی حاجی رو ننشوند!

 

نه پربود و نه خالی

نه ناشتا بود، نه بی شوم

نخورده، خرده می شد

یه سرنوشت معلوم

 

***

  

نه پر شــدیم، نه خالی

نه ناشتائیم نه بی شوم

نه مزه ای نه بویی

...

شبیه حاجی بادوم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:5  توسط مهناز سپهری  | 

 

خاکسترم در کوزه جایی را نمی گیرد

آن کــــوزه جایی در دل دریا نمی گیرد

 

دریا هم آنقدری بزرگ و بی سرآمد نیست

دریا که جایی در هــمه دنیـــــــا نمی گیرد

 

در قلب من اما خیالی بی سبب جاری ست

دنیـــا بدون ما، مــن و تــــو، پا نمی گــــــیرد

 

یک "آن"، همین یک "آن" دور از دست، باور کن

بی عشـــق، بی رؤیای مــــــــا معنا نمی گیرد

 

باشد، قفس هم داستان و عالمی دارد

یاد رهـــــایی را  کسـی از ما نمی گیرد

 

دستان عاشق هرچه خالی تر، فراوان تر

بالا بیــــــاور، می پذیرد، یا نمی گیـرد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط مهناز سپهری  | 

 

قــــطار می رود و مــن بلیط خط زده ام را

درون مشت فشردم: چه رفتنی! برو بابا!

 

کنار من چمدانم، که سخت پرت زمین شد

و کیف دست سیاهم، که بر تنش رد یک پا

 

و داغ شد مچ پایم چقــــــدر زود و تنم ســـــرد

و زنگ می زنم عابس: نرفتم ... آی ... بیا تا ...

 

چه طور می دوی و تکیه می کنم به نگاهت

صــــبور می شوم و می نشینمت به تماشا

 

برای پای چــــــــپم قالب دوماهـــــــه گــرفتند

عصا، چه شیء عجیبی ست: دستیار مداوا!

 

قطار می گــــذرد هرشـــــب از حوالی خــوابم

نشسته ایم به ماندن، کنار خط، من و تو، ما!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:43  توسط مهناز سپهری  | 

"اول اردیبهشت ماه جلالی" روز سعدی ست و چندی سالی ست که در این روز به او عرض ارادتی می کنم.

هرسال غزلی می نوشتم  و امسال گلی از گلستان! که " غالب گفتار سعدی طرب انگیزست، و طیبت آمیز"

 

همه کس را عقل خود به کمال نماید، و فرزند خود به جمال.

 

یکی یهود و مســـــلمان نزاع می کردند

چنانکه خنده گــرفت از حدیث ایشــــانم

 

به طیره گفت مسلمان گر این قباله من

درست نیســــت خدایا یهــــــــود میرانم

 

یهود گفت به تورات می خورم ســـوگند

وگر خلاف کنم همـــــچو تو مســـــلمانم

 

گر از بســــــیط زمین عقل منــعدم گردد

به خــــود گمان نبرد هیچ کس که نادانم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:50  توسط عابس مکّی  | 

 

امروز، بیست و پنجم فروردین

مهمان سرخ پوش زرک دامن

رقصان شادمانه ی بشکن زن

از تُنگِ  تَنگ خانه ما

آرام،

پرزد به دشتهای بلور آذین ...

من در هوای خانه ی بی ماهی

می چرخم و

                شناورم و

                             غمگین ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:32  توسط مهناز سپهری  | 

 

در راسـتای دولت خوب و رفاه عید

فریاد می زنند: کتاب یخی رسید!

 

هر خانـــــوار یک کــوپن نیـــــــمه سوخته

سالی سه جلد تازه رمان می توان خرید

 

ده سال می شود که کتابی نخوانده ام

با یک نگـــــاه، از برشان می شوم ندید

 

یا شرح خاطرات فلان مرد دولتی

یا وصف یک ستاره جـذاب نوپدید

 

یا اینکه خوابهــــــای پراکنده کســـی

مکتوب می شود، بپریشاندت شدید

 

باور نمی کنم که تهی می شود کلام

دوران شاعــــرانهی معنا به سر رسید

 

ای کاش ثبت حافظه موریانه بــــــود

آن کوه کاغذ و کلماتی که می جوید

 

تا بچه های ساده بدانـند  پیش از این

بودند مردمی که صداشان نمی خمید

 

ما یک اتاق آبی اندازه داشــــــــتیم

بر چار سوش، خاطره کندیم با کلید

 

خود را نوشــته ایم که در عصر فقـر روح

خشکیده مان خیال و فرومرده مان امید

 

یخـچالی از کتاب یخی می شود کبود

کم کم، کتاب آبی ما می شود سفید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:22  توسط مهناز سپهری  | 

 

حالا که چشــــــم آیــــــنه از اشک تر شده

واگویه مشکلی ست، کمی ساده تر شده

 

باران روایتی ست که تقطیع می شود

از آخرین شبی که در آتش سحر شده

 

   جنگل تبر به سینه خود می زند که آه …

آتش میان آب و درخـــتان ســپر شده

 

خورشید سرفه می کند و خون می آورد

با درد کهـــــــنه اش که دوا بی اثر شـده

 

شورابه می خورند و نمک – تلخ می شوند

اندوه ـ میوه هــــــای درخــــتان ســــر شده

 

تصویرها شکسته تر از روح آینه اسـت

می دانم این غزل کمی آیینه تر شده

 

فواره ها به حوض تهـــی طعنه می زنند

حیف از شکوه و شادی اینجا هدر شده

 

در سرزمین خسته شمع و گل و شراب

رایج ترین بهـــانه، خیال ســــــفر شده

 

انبوهی از مگس به سـر و روی مرغ قاف

اینجا کجاسـت؟ عرصه سیمرغ گر شده!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:30  توسط مهناز سپهری  | 

گندم شدم که سبزه شود سین هفتمت

آبـــــــم ندادی و به هـــدر رفــت گــندمــت

 

پیراهن گلی به تنــم زار می زند

ماهی شدم، دچار بلور تبسمت

 

در خاطـــرات خوب تو هم دســــت برده ام

عکسی شکسته گوشه یک برگ آلبومت:

 

«یک صبح نیر، پای دو گردوی سبز پیـر

تو شاد شاد، می شکنی گردو با دمت

 

دست ترا گرفته م و زل می زنم به لنز

خیلی مراقبـــــــم که مبادا کنم گمت»

 

گل می شوم، مگر بخری و ببوسی ام

«با شـــــور عاشـــقانه» تقدیم خانمت

 

خودکار می شوم، بنویسی: بهار من

گل می دهـــــد درخـت تنـم با تکلمت

 

گــردوی تازه، گندم تر، ماهــی گلی

عیدی من: بهاریه بیسـت و هفتمت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 4:0  توسط مهناز سپهری  | 

 

او هم سفید بود. با عقربه های سیاه. ساعت دیواری قبلی را می گویم. البته صفحه سفیدش، راه راه سیاه و قرمز هم داشت. و یک آرم خاطره انگیز. اما اینها مهم نبود. مهم این بود که روانگرد نبود. ضربه ای بود! صدا می کرد. و گذر ثانیه ثانیه وقت و عمر را با غوغا و هیاهو به رخ می کشید.

با او مشکلی نداشتم، تا شب اول مرخصی دوره آموزشی. مرخصی که البته نبود؛ گفته ام قبلا. آمده بودم که دیگر نروم و ده و یازده شب قرار شد بروم. وقتی خوابیدم حضورش برای اولین بار حس شد. حدود یک نیمه شب بود و تا پنج که باید برمی خاستم، زمان چندانی نمانده بود. و او گذران ثانیه ثانیه این مدت را بر سرم کوفت.

خوابهای پریشان از همان شب شروع شد. بعدها بخشی از گناهش افتاد گردن او. شب های مرخصی، خصوصا اگر دو شب یا چند شب بودند، شب آخر، بیداد می کرد. تنــها به تحمیل صدایش قانع نبود. سر هر نیم ساعت، تصویرش را هم تمام رخ و با وضوح تمام به رخم می کشید ... دقیقاً پیش رویم روی دیوار نصب بود ... دیدنش تلاش لازم نداشت ...

آموزشی تمام شد. اما این احساس که زمانهای آزادی٬ موقت و مغتنم و گذراست، با من ماند. حالا نزدیک دو ثلث از وقتم را آزادم، اما طنین کوبنده صدای او آرامم نمی گذارد و قدم به قدم، پیش آمدن وقت پایان را فریاد می کند.

شبهایی که تبعیدش می کردم، نیم ساعت یک بار عادت شده، تصوریش را کم داشتم، و شبهایی که بود، صدایش امانم نمی داد ... گـِـرد بود. باحاشیه ای طلایی روی قاب ...

 

این یکی روانگــرد است. امروز خریده ام اش. صفحه اش تماماً سفید است. بدون هیــچ راه و بیراهی. و قابش تماماً سیاه. بدون حاشیه. و هیچ صدایی نمی کند. تنها اِخبار دارد. و نه اجباری به شنیدن صدای پای ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 3:33  توسط عابس مکّی  | 

 

میخانه اگرســــاقی صــــاحب نظری داشت

میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت

 

پیمانه نمی داد به پیمان شــــــــکنان باز

ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت

 

بیـــــــدادگری شیوه دیرینه نمی شد

این شهر اگر دادرس و دادگری داشت

 

یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند

مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت

 

افسوس که دست ستم از ریشه بر آورد

هر شاخ برومــــــــند که امید بری داشت

 

برخیـــــز جماعت چه سخن ها که نگفتیم

ای کاش یکی زین همه گفتن اثری داشت

 

«سرمد» سر پیمانه نبود اینــهمه غوغا

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:16  توسط عابس مکّی  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:18  توسط عابس مکّی  | 

چند وقتی، از بس به صفحه های بسته ی «مشترک گرامی ...» برخورده بودم، دلم می خواست جمله یا متن دیگری به جای این جمله بیاید، که هم توضیح بیشتری باشد، هم اینـقدر تکراری نباشد.

متن زیر، یک پیشنهاد جایگزین است به سازمان محترم فیلترینگ!:

 

آهای، مشترک بی حواس، یا بی فکر!

چه واژه ای زده ای؟ از چه آدرس آمده ای؟

صلاح نیست ببینی، بخوانی اینها را!

برو به صفحه دیگر،

                          ولی مراقب باش!:

          همیشه ما هستیم،

 

   و خوب می دانیم

   چه را نباید خواند             چه را نباید دید.

   چه را نباید حتی دقیق شد، فهمید ...

 

[ ونیز اینکه چرا ...]

                                                  ببند پنجره را!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:40  توسط مهناز سپهری  | 

اولین بار است که انتخاباتی پیش روست که در آن حق رای دارم، ولی ترجیح جدی ای برای رای دادن به فرد خاصی ندارم.

امسال، علاوه بر شرایط سیاسی کشور، حالت ویژه نظامی بودن من هم مزید بر علت شده برای محدودیت داشتن در فعالیت های سیاسی و انتخاباتی. البته هیچ وقت، اهل ستاد رفتن و نشستن و این حرفها نبوده ام، اما بالاخره شور و شر انتخاباتی داشته ام. بارها و سالها.

اما اینبار، هیچ!

به گمان من، اصلاح طلبان، که در سالهای جوانی هوادارشان بودم و در هر انتخاباتی، رای و انرژی و وقت و احساساتم را تقدیمشان می کردم، یک گروه محذوف از نظام جمهوری اسلامی ایران هستند! امروز، سخن از گوشه و کنایه های بزرگان و صراحت و حمله کوچکترها نیست؛ صحبت از اتهام زنی های بین جناحی و تخریب های متقابل سیاسی نیست.

حضرت آیت الله خامنه ای، رهبر معظم انقلاب اسلامی و فرمانده کل قوا، رسماً در بیانات خود آنها را تخطئه و تحقیر و متهم  می کنند. و تبلیغات رسمی نظام، بر این محور قرار گرفته است که "اصلاح طلبان" وطن فروش و خائن بوده اند.

این حرف کمی نیست.

دیگر، چندان نمی توان جناح اصلاح طلب را یکی از دو جناح اصلی حاکمیت کشور دانست. جناحی که به این شدت و وسعت، متهم به خیانت باشد که جزئی از حاکمیت نمی ماند. ادعای کودکانه، عاجزانه و در عین حال، جاه طلبانه "خروج از حاکمیت" دیری است، محقق شده و به این سادگی ها نمی توان آب رفته را به جوی بازگرداند.

به فرض که مجلس هشتم هم مثل مجلس هفتم، اقلیت ضعیفی از اصلاح طلبان داشته باشد؛ چه خواهد شد؟! چه تاثیری خواهد داشت؟

مقام معظم رهبری، در مهندسی نظام سیاسی کشور، درحال ایجاد دو جناح اصلی جدید در کشور هستند، که جای اصلاح طلب و محافظه کار سابق، و چپ و راست اسبق را خواهد گرفت. و دور نیست زمانی که این دو جناح نوپا، کاملا مشخص و متمایز شوند و ایشان باز بفرمایند: " دو جناح، مانند دو بال برای پرواز کشور لازم است."

اما این دو جناح، هردو از میان اصولگرایان فعلی برخواسته اند، و برخواهند خواست. اصولگرایان منتقد دولت می شوند اصلاح طلب، و دولت و مدافعانش هم محافظه کار.

به گمان من، رقابت های اصلی سیاسی کشور را در آینده، این دو جناح شکل خواهند داد. و گروهی به اسم "اصلاح طلبان" با مسمی های فعلی، حداکثر تا انتخابات آتی ریاست جمهوری، محلی از اعراب دارند و توسط مردم و حاکمیت جدی گرفته می شوند.

بنابراین، گمان می کنم اگر کسی دل در گرو "اصلاح" عینی واقعی داشته باشد و نه "اصلاحات" شعاری خیالی، و بخواهد کسانی که امکان این اصلاح برایشان فراهم است حاکم شوند، باید ذهن و عمل خود را برای آینده کشور بر اصلاح طلبان حاضر معطوف کند، نه اصلاح طلبان غایب.

با این حساب، در حوزه انتخابیه ما، به چه کسی باید رای داد؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 20:30  توسط عابس مکّی  | 

بالاخره، واحد خدمتی ما هم مشخص شد و چند روزی ست مشغولیم!

برای اینکه که چندان شِکوه و ناله ای نکرده باشم، همان به، که زیاد چیزی نگویم.

باید 18ماه، روز شمرد و مشتاق اتلاف و گذران عمر بود، تا این بهترین روزهای جوانی بروند، و این مدت جانکاه، به سر آید.

خدا را به یاری می طلبم، و شما را به دعای خیر، تا هرچه روانتر و کم زیان تر بگذرد. و اندک خیری هم در کنارش نصیبمان گردد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:30  توسط عابس مکّی  | 

 

چندانم از خیال تو روشن، شبیه ماه

تابان مهــــربان من از رونقـــــم مـکاه

 

دور سرت، تمامی منظومه های شرق

ســــرشار مهـــرت آینــــه های کبود آه

 

چندانم از ستاره فراوان، شبیه شب

دلگـــــرم پاکبازیت ای آســــمان پناه

 

چندانم از مکاشفه این روزها، سپید

قدری شبیه حالت چشـم تو، روبـراه

 

این روزها غبار غلیظی گرفته است

در امـــتداد فرصـــــت بیــنایی و نگاه

 

قـــدری که ابرهـــــــای ترک خورده بگــذرند

گل می کنی و می شکفی، نرم و گاه گاه

 

این جان، اگر بضاعت مزجاة عاشقی ست

عمــــری هلال بدر تو بودم ، مــــــرا بخـواه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 2:22  توسط مهناز سپهری  | 

ترک دنیـــــــــا و تماشـــــــا و تنعــــّــم گفتیــــم       مـِـهر٬ مـُهریست که چون نقش حجر٬ می نرود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:0  توسط عابس مکّی  | 

امروز 22 بهمن بود. سالروز پیروزی انقلاب. انقلابی که شکل گرفت، تا " استقلال، آزادی" و "جمهوری اسلامی" به مردم بدهد. کاش چنین باشد!

 

فردا باید خودم را به یگان معرفی کنم. هنوز اینکه مابقی خدمتم کجا خواهد بود، دقیقا مشخص نیست. اما هرچه باشد٬ خیر است.

در آن دو ماه، مادر و همسرم نشان درجه یک حمایت، و خودم نشان درجه دو رشادت گرفتم! پس حالا دیگر خیلی رشید شده ام!!

به درجه 2 بودنش خیلی، گیر ندهید. به خاطر اندک ضعفی ست که اوایل نشان دادم. و اندکی این اواخر! ولی در کل مثبت ارزیابی می شود!!

من خودم را به مقداری که نیاز بود به خودم ثابت کردم. و حالا لازم است کارهای بزرگتر بکنم. دعایم کنید.

البته اگر هنوز می آیید و می بینید و می خوانید!

... چرا کامنت نمی گذارید؟!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:59  توسط عابس مکّی  | 

 

تَمَّت. تمام شد. دوره آموزشی خدمت.

یَری الناس دُهــــناً فِی الزُجاجة صافیا        وَ لَم یَدْرِ ما یَجری علی رَأس سِمسِم

مـــردم روغن شفاف را در آبگینه می بینند٬ اما نمی دانند بر سر دانه کنجد چه آمده است! 

***

امروز وداع بی سابقه ای داشتیم٬ با دوستان. و با فرمانده.

فقط می توانم بگویم: حالا که دیگر الزامی به برگشتن به پادگان نیست٬ و دیگر